The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Amir Yektaei Yeganeh

امیر یکتایی یگانه

16 years old · Qarchak, Tehran

giovedì 8 gennaio 2026

ATwo or more independent lists

Named on the government’s official list (row 1169)

#Amir_Yektaei_Yeganeh#امیر_یکتایی_یگانه

Amir Yektayi Yeganeh, 16 years old, died on Janurary 8, 2026, in the Qarchak neighborhood of Varamin, Tehran province.

Add information

Their story

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
  • iranvictims.com: died during the protest period
  • IranTrial: اصابت گلوله جنگی

Their narrative

جاویدنام امیر یکتایی یگانه؛ مدالی پرافتخارتر

شماره ۱۱ را با افتخار می‌پوشید. برای امیر یکتایی یگانه، فوتبال یک ورزش یا سرگرمی نبود؛ بخش بزرگی از زندگی‌اش بود. بیشتر روزهایش میان تمرین، مسابقه و رؤیاهایی می‌گذشت که به زمین فوتبال گره خورده بودند. هر بار که پیراهن باشگاه تیم «ارزش» ورامین را می‌پوشید و وارد زمین می‌شد، خودش را یک قدم نزدیک‌تر به آرزوی بزرگش می‌دید؛ روزی که بتواند پیراهن تیم ملی ایران را بر تن کند. امیر سال ۱۳۸۷ به دنیا آمد و در قرچک زندگی می‌کرد. دانش‌آموز رشته‌ی تربیت بدنی بود و در باشگاه ورزش ورامین فوتبال بازی می‌کرد. درس را هم در کنار تمام فعالیت‌هایش جدی می‌گرفت و در رشته‌ی تربیت بدنی از شاگردان نمونه‌ی کلاس بود. مربیان و کسانی که بازی‌هایش را دیده بودند، از او به‌عنوان یکی از استعدادهای آینده‌دار فوتبال ورامین یاد می‌کردند؛ نوجوانی باانگیزه که فوتبال را جدی دنبال می‌کرد و برای رسیدن به آرزوهایش تمرین را کنار نمی‌گذاشت. با همان شماره می‌دوید، برای توپ می‌جنگید و آینده‌ای را تصور می‌کرد که قرار بود در آن، جایگاهی بزرگ‌تر از زمین‌های فوتبال ورامین داشته باشد. چندین مدال و لوح ورزشی گرفته بود و حتی در یکی از مسابقه‌ها توانسته بود به تیم استقلال گل بزند. هر موفقیت برایش پایان راه نبود؛ انگار فقط نشانه‌ای بود که باید بیشتر تمرین کند و جلوتر برود. دوستان و هم‌تیمی‌هایش او را با شور و انرژی همیشگی‌اش به یاد می‌آورند؛ پسری که وقتی وارد زمین می‌شد، تمام حواسش را به بازی می‌سپرد و تا لحظه‌ی آخر از دویدن دست نمی‌کشید. اما زندگی امیر فقط به زمین فوتبال محدود نمی‌شد. هنوز چهارده سال بیشتر نداشت که مسئولیت یک کارگاه چوب را به‌تنهایی بر عهده گرفته بود. کار را مدیریت می‌کرد، حواسش به تولید محصولات بود و می‌دانست چه زمانی باید آن‌ها را به مشتری عرضه کند. برای نوجوانی در آن سن، مسئولیتی کوچک نبود؛ اما امیر از همان سال‌ها دوست داشت روی پای خودش بایستد. پدرش همراهش بود و مادرش هم روی توانایی‌ها و استعدادهایش حساسیت زیادی داشت، اما خود امیر بیش از آن‌که به درآمد امروز فکر کند، چشمش به مهارت‌هایی بود که می‌توانست برای فردایش بسازد. کار می‌کرد و پس‌انداز داشت، اما به پولی که کنار گذاشته بود به‌راحتی دست نمی‌زد. حتی وقتی هزینه‌ها بیشتر می‌شد، آن پول را برای آینده نگه می‌داشت. نگاهش به چند ماه بعد نبود. می‌گفت: «الان فصل کاشت هست و چند سال دیگه باید برداشت کنم.» برای خودش مسیر بلندی در نظر گرفته بود و احساس می‌کرد آن‌چه تا آن روز به‌دست آورده، هنوز برای رسیدن به آرزوهایش کم است. بیرون از زمین فوتبال و کار هم همان انرژی را با خودش داشت. موسیقی را دوست داشت، پرکاشن می‌نواخت و کم‌کم وارد دنیای دی‌جی شده بود. پشت میز دی‌جی کافه‌ی دلژین می‌ایستاد و می‌توانست با موسیقی حال یک جمع را عوض کند. نصب و راه‌اندازی سیستم‌های صوتی بزرگ مراسم را هم انجام می‌داد؛ چه مراسم شادی و چه عزا. موسیقی برایش فقط کاری برای درآمد نبود. داشت قدم‌به‌قدم به سمت خوانندگی می‌رفت و آرزو داشت آن را جدی‌تر دنبال کند. حتی ساز دیگری را هم در ذهن داشت که می‌خواست یاد بگیرد و مادرش را با نواختنش غافلگیر کند؛ برنامه‌ای کوچک میان مادر و پسر، که فرصت عملی‌شدنش نرسید. در کارهای خیریه شرکت می‌کرد و نسبت به زندگی دیگران بی‌تفاوت نبود. خودش در خانواده با تنگنای اقتصادی بزرگ نشده بود؛ نگرانی‌اش از جای دیگری می‌آمد. دوره‌های ارز دیجیتال دیده بود، قیمت دلار و ارز را دنبال می‌کرد و بازار را زیر نظر داشت. هرچه بیشتر از اقتصاد می‌فهمید، بیشتر ذهنش درگیر وضعیت مردم و آینده‌ای می‌شد که نسل خودش قرار بود در آن زندگی کند. برای امیر، بالا رفتن قیمت‌ها عددی روی صفحه‌ی تلفن نبود؛ او به این فکر می‌کرد که این تغییرات با زندگی آدم‌ها چه می‌کند و آینده‌ی خودش، دوستانش و نوجوانانی را می‌دید که می‌خواستند در کشورشان بمانند، رؤیا داشته باشند و برای رسیدن به آن تلاش کنند. سنش کم بود، اما خانواده‌اش او را بسیار پخته‌تر از سنش می‌شناختند. کسی نبود که بدون فکر قدمی بردارد. پیش از هجدهم دی هم نسبت به آن‌چه در کشور می‌گذشت بی‌تفاوت نمانده و در مسیر اعتراضات قدم گذاشته بود. خانواده نگرانش بودند و با رفتنش مخالفت می‌کردند. خطر را می‌دیدند؛ خطری که برای یک نوجوان می‌توانست همه‌چیز را در چند ثانیه عوض کند. اما امیر پاسخ خودش را داشت. یک‌بار در برابر نگرانی آن‌ها گفته بود: «تهش مرگه.» انگار امیر حتی بدترین احتمال را هم دیده بود و با این حال، تصمیم خودش را گرفته بود. شب هجدهم دی‌ماه ۱۴۰۴، هم‌زمان با فراخوان شاهزاده رضا پهلوی، مردم در شهرهای مختلف ایران به خیابان آمده بودند. آن شب، امیر هم پس از پایان برنامه‌اش در کافه دلژین، وسایل دی‌جی را همان‌جا گذاشت و راهی میدان کلانتری قرچک شد تا به جمع مردم بپیوندد. برای خانواده‌اش، رفتن او ادامه‌ی همان حساسیتی بود که مدت‌ها در رفتارش دیده بودند؛ نوجوانی که شرایط اطرافش را می‌دید و نمی‌توانست خودش را از آینده‌ای که برای نسلش رقم می‌خورد جدا بداند. در حوالی میدان کلانتری، از پشت با گلوله‌ی جنگیِ مأموران سرکوب‌گر جمهوری اسلامی هدف قرار گرفت. آمبولانسی در دسترس نبود. با وجود جراحت، خودش را با پای خودش به یک مرکز درمانی رساند؛ نوجوانی که تا آن لحظه برای توپ و رؤیاهایش می‌دوید، حالا با بدنی زخمی برای زنده‌ماندن قدم برمی‌داشت. اما انتقالش به بیمارستان با تأخیر انجام شد. جراحی فوری که می‌توانست برای نجات جانش سرنوشت‌ساز باشد نیز به‌موقع صورت نگرفت. سرانجام او را به بیمارستانی در تهران منتقل کردند. پزشکان پس از بررسی و جراحی اعلام کردند که آسیب شدیدی به مغزش وارد شده است. امیر سه روز در کما برای زندگی جنگید. سه روز میان امید و اضطراب؛ سه روزی که خانواده‌اش چشم از درهای بیمارستان برنداشتند و منتظر ماندند تا دوباره چشمانش را باز کند، صدایشان بزند و به زندگی‌ای برگردد که برای هر گوشه‌اش برنامه داشت؛ به فوتبال، به موسیقی، به کار، به پس‌اندازی که برای سال‌های بعد کنار گذاشته بود و به روزهایی که قرار بود زمان «برداشت» تمام آن کاشتن‌ها برسد. اما در نهایت، بیست‌وسوم دی‌ماه ۱۴۰۴، امیر یکتایی یگانه در شانزده‌سالگی جان‌فدای ایران شد. دو روز بعد، در بیست‌وپنجم دی‌ماه، پیکرش تحت محدودیت‌های شدید امنیتی در آرامستان روبه‌روی امامزاده ابراهیم ولی‌آباد قرچک به خاک سپرده شد. نوجوانی که قرار بود روزی در ورزشگاهی بزرگ برای ایران بازی کند، در سکوت و زیر نگاه نیروهای امنیتی به خاک سپرده شد. مدتی پیش از آن شب، امیر آخرین مسابقه فوتبالش را انجام داده بود. مدال‌ها و لوح‌های دیگری پیش از آن گرفته بود، اما این یکی قرار بود تازه‌ترین نشانه‌ی راهی باشد که هنوز ادامه داشت. فرصت نکرد آن را خودش تحویل بگیرد، در دست‌هایش نگه دارد یا با لبخند به خانه ببرد. بعد از جان‌باختنش، آن مدال را به مادرش سپردند. مدالی که باید بر سینه‌ی پسری شانزده‌ساله می‌نشست، در دستان مادری باقی ماند که دیگر پسرش را نداشت. چهلم امیر با روز تولدش هم‌زمان شد. هم‌تیمی‌ها و دوستانش کنار مزارش جمع شدند و همان رقص مازندرانی تک‌دستی را اجرا کردند که خودش دوست داشت. آن روز، به‌جای آن‌که شمع‌های هفده‌سالگی‌اش را فوت کند، دوستانش بر خاکش رقصیدند تا چیزی از شور زندگی او را دوباره زنده کنند. امیر دیگر در زمین فوتبال نمی‌دوید، پرکاشن نمی‌نواخت و پشت میز دی‌جی نمی‌ایستاد؛ دیگر فرصتی نبود ساز تازه‌ای را یاد بگیرد و مادرش را غافلگیر کند، کارگاهش را بزرگ‌تر کند، صدایش را برای خوانندگی تمرین دهد یا ببیند آن سال‌های «کاشت» سرانجام چه چیزی برایش به بار می‌آورد. اما پیراهن شماره‌ی ۱۱، مدال‌ها و لوح‌هایش، وسایل موسیقی و آخرین مدالی که هرگز به دست صاحبش نرسید، از زندگی پسری می‌گفتند که شانزده سال بیشتر نداشت، اما برای سال‌های زیادی بعد از آن هم برنامه ریخته بود. مدال امیر سرانجام به خانه رسید؛ اما نه آویخته بر گردن قهرمانی که برای به‌دست‌آوردنش دویده بود. در دستان مادرش ماند؛ یادگار پسری شانزده‌ساله که تمام پهنای زندگی هنوز پیش رویش بود. خودش یک‌بار گفته بود: «تهش مرگه.» انگار آخر مسیر را دیده بود، اما دیدن آن پایان، قدم‌هایش را متوقف نکرد. در قامت نوجوانی شانزده‌ساله، آن‌قدر بزرگ ایستاد که سن کمش دیگر معنایی نداشت. پسری که رؤیای افتخارآفرینی برای ایران را داشت، در شانزده‌سالگی جان‌فدای همان ایران شد و نامش را جایی فراتر از پیراهن شماره‌ی ۱۱ و مدال‌هایش، در تاریخ سرزمینش نوشت.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۵/۰۵ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Photos & videos

Part of these events

What we know

Age
16
Killed
giovedì 8 gennaio 2026
Place
Qarchak, Tehran
Cause of death
Gunshot wound
Father’s name
رضا (in Persian) ↗
Born
giovedì 19 febbraio 2009 ↗
Occupation
بازیکن فوتبال (in Persian) ↗
Interests
فوتبال، موسیقی، پرکاشن (in Persian) ↗

Burial details

Cemetery
آرامگاه روبروی امامزاده ابراهیم ولی آباد قرچک ورامین

Names and spellings

Name on this record
امیر یکتایی یگانهAmir Yektaei Yeganeh

How the sources wrote the name

  • Amir Yektayi Yeganeh
    Iran International, iranvictims.com

People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?

Do you know this person?

If you knew Amir Yektaei Yeganeh, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Evidence & links

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (5)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Amir Yektaei Yeganeh — 2026-01-08
Iran International Amir Yektayi Yeganeh Qarchak 2026-01-08
iranvictims.com [2] [3] Amir Yektayi Yeganeh Qarchak 2026-01-08
IranTrial امیر یکتایی یگانه قرچک ورامین 1404/10/18
Narrata امیر یکتایی یگانه — ۱۴۰۴/۱۰/۲۳
Posts and videos (2)

2 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
VE15DBB1
Evidence tier
A Recorded on two or more independent lists

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Amir Yektaei Yeganeh. Messages appear after moderation.

Write a message for Amir Yektaei Yeganeh…

Leave a few words in memory of Amir Yektaei Yeganeh. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.