The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Ahmad Khosravani

احمد خسروانی

21 years old · Tehran

giovedì 8 gennaio 2026

ATwo or more independent lists

Named on the government’s official list (row 402)

#Ahmad_Khosravani#احمد_خسروانی
Add information

Their story

Shot during protests, described as one of Iran's top 5 basketball players. His father, a veteran of the Iran-Iraq war who suffered from chemical injuries, died after 27 years of illness. Ahmad grew up without his father's presence from age 9. He was described as athletic, active, responsible, and self-made. The Islamic Republic gifted him live ammunition instead of medals.

This text is available in English only.

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
  • iranvictims.com: died during the protest period
  • IranTrial: کشته‌شده

Their narrative

جاویدنام احمد خسروانی؛ قهرمان بسکتبال تهران

صبح ۱۹ دی بود. مثل بیشتر روزهای زمستون تهران، هوا خاکستری بود؛ از اون صبح‌هایی که انگار شهر هنوز کامل بیدار نشده، اما یک سنگینی عجیب روی همه‌چیز خوابیده. هنوز خسته‌‌ی اتفاقات دیشب بودم و گلویم از گازهای اشک‌آور و فلفل کمی می‌سوخت اما طبق معمول زود بیدار شدم. قرار بود صبح، مثل هر جمعه، تمرین داشته باشیم. از وقتی تیم‌مون، «فرزان شمیران»، قهرمان مسابقات تهران شده بود، تمرین‌ها جدی‌تر و سخت‌تر شده بود و من حدود دوماه بود که از تیم بسکتبال امید وارد لیگ حرفه‌ای شده بودم. از اون‌جایی که همیشه دوست داشتم توی کاری که انجام می‌دم بهترین باشم، باید حسابی برای موفقیت‌های بزرگ‌تر تلاش می‌کردم. بسکتبال همیشه تنها جایی بود که می‌تونستم همه‌چیز رو فراموش کنم؛ فشار درس، اوضاع کشور، نگرانی‌های خانه و امثالهم. وقتی توپ توی دستم بود، انگار دنیا برای چند دقیقه ساکت می‌شد. مامان موقع صبحانه گفت: «این چند روز بیرون نرو احمد… اوضاع خوب نیست.» فقط گفتم: «باشه.» اما خودم می‌دونستم که دارم دروغ می‌گم و دیروز و روزهای قبلش هم چندباری توی اعتراضات چهارسو و میدان کاج شرکت کرده بودم و مامان بی‌خبر بود. چند شب بود که خواب درست نداشتم. هربار گوشی رو باز می‌کردم، پر بود از ویدئوهایی از آدم‌هایی که از گرونی، از خالی شدن سفره‌ها و از آینده‌ای که هر روز دورتر می‌شد حرف می‌زدند. نمی‌تونستم فقط نگاه کنم و دوباره برگردم سر تمرین و دانشگاه، انگار هیچ اتفاقی در حال افتادن نیست. حس می‌کردم اگر ساکت بمونم، دارم به خودم و آینده‌ام خیانت می‌کنم. اون روز سر تمرین، بچه‌ها مثل همیشه شوخی می‌کردند، توپ بین دست‌ها می‌چرخید و صدای کف کفش‌ها توی سالن می‌پیچید؛ اما ذهن من جای دیگری بود. چندبار حواسم پرت شد تا این‌که مربی صدام کرد: «احمد، حواست کجاست؟ بهترین بازیکن‌مون امروز چرا این‌قدر اشتباه می‌کنه؟!» راست می‌گفت. من اصلاً اونجا نبودم. فقط منتظر بودم تمرین تموم بشه، برم خونه و آماده بشم برای بیرون رفتن. بعد از تمرین سریع به سمت خونه رفتم. ساعت حدود ۷:۳۰ حاضر شدم، دوباره به مامان گفتم تمرین بسکتبال دارم و از خونه زدم بیرون. نمی‌خواستم نگرانش کنم. تهِ دلم ترس بود، چون می‌دونستم هر اتفاقی ممکنه بیفته اما برای امید به یک آینده بهتر باید می‌رفتم. خیابان‌ها انگار شلوغ‌تر از همیشه بود. هنوز ساعت هشت نشده بود که گروه‌گروه آدم‌ها از گوشه‌وکنار می‌اومدن. بعضی آروم راه می‌رفتند، بعضی فقط نگاه می‌کردند و بعضی زیر لب شعارها رو تکرار می‌کردند. عجیب بود… هم‌دیگه رو نمی‌شناختیم، اما انگار همه یک درد مشترک داشتیم. از کنار دختری رد شدم که شاید هم‌سن خودم بود. چشم‌هاش قرمز بود، اما محکم راه می‌رفت. یک پیرمرد آرام زیر لب رو به من و دوستانم گفت: «نترسین بچه‌ها.» نمی‌دونم چرا همون جمله بیشتر از هر شعاری توی ذهنم موند و دست عزیزدلم رو که باهاش برای آینده‌مون کلی برنامه داشتیم، محکم‌تر از همیشه فشردم. کم‌کم صداها بلندتر شد. شعارها شروع شد و بعد نیروها اومدن؛ موتورهاشون، سپرها، لباس‌های سیاه… انگار شهر ناگهان شکل جنگ گرفته بود. اول فقط نگاه می‌کردیم. بعد هل دادن شروع شد. بعد گاز اشک‌آور. برای چند ثانیه نفسم بالا نمیومد. چشم‌هام می‌سوخت و صدای سرفه همه‌جا پیچیده بود، اما مردم هنوز عقب نرفته بودند. بعضی‌ها می‌دویدند، بعضی‌ها بقیه رو بلند می‌کردند و بعضی فقط ایستاده بودند و فریاد می‌زدند. کمی اون طرف‌تر نیروهای یگان ویژه و بسیجی مغازه‌ها رو آتش می‌زدند. به بچه‌ها گفتم اونا مغازه‌های مردمه نباید بذاریم بسوزن؛ باید آتیش رو خاموش کنیم. از کنار چند مغازه‌ای رد شده‌ایم و با هرچی که در دسترس بود و توان داشتیم سعی کردیم آتش یکی دو تا مغازه رو کمی مهار کنیم. همه‌چیز خیلی سریع شد و صدای تیری که از کمی دورتر می‌شنیدیم داشت به ما نزدیک‌تر می‌شد. اول فکر کردم ساچمه‌ای است. یکی کنارم داد زد: «واقعیه! دارن تیراندازی می‌کنن!» برای یک لحظه خشکم زد. باورم نمی‌شد. این صحنه‌ها همیشه توی فیلم‌ها بود، نه وسط خیابون شهر خودم. مردی چند متر اون طرف‌تر روی زمین افتاد. چند نفر دویدند سمتش تا کمکش کنند، اما هنوز به او نرسیده بودند که یکی دیگه‌شون هم ناگهان وسط دویدن روی زمین افتاد. همه هاج‌وو‌اج مونده بودیم. قلبم دیوانه‌وار می‌زد. نمی‌دونستیم باید فرار کنیم یا بمونیم. فقط یادم هست همون‌طور که دستان عشق زندگی‌ام در دستانم بود چند قدم دویدم و بعد دوباره صدای شلیک آمد. این‌بار صدا خیلی نزدیک‌تر بود. همان لحظه حس گرمای عجیبی توی بدنم پیچید. انگار ناگهان همه صداها دور شد. پاهام سست شد، تعادلم رو از دست دادم و روی آسفالت سرد خیابان افتادم. آسمون بالای سرم تار بود. دود همه‌جا رو گرفته بود. صدای دویدن میومد، صدای جیغ، صدای موتور. دستم رو روی بدنم گذاشتم. گرم بود… خیلی گرم. اما نفس کشیدن سخت شده بود. همون لحظه، وسط آن شلوغی، یک فکر عجیب از ذهنم رد شد؛ این‌که مامان احتمالاً هنوز فکر می‌کنه من باشگاه هستم. بعد به خواهرم فکر کردم… حتماً الان دلش هزار راه می‌ره. فقط امیدوار بودم هنوز چیزی به مامان نگفته باشه. دوستانم دورم بودند و دختری که هراسان بود و دلم وصل دلش بود، همه رو در آن حالی که انگار جان داشت از بدنم می‌رفت می‌دیدم. چند نفر بالای سرم آمدند. یکی گفت: «زنده‌ست! بلندش کنین!» می‌خواستم چیزی بگم، اما صدام درنمیومد. فقط به آسمون نگاه می‌کردم. به این فکر می‌کردم که من فقط یک بسکتبالیست بودم. یک دانشجو. پسری که تمام زندگی‌اش بین دانشگاه، تمرین و رویاهای ساده گذشته بود. فقط مثل هزاران نفر دیگه، آرزو داشتم یک روز، توی این شهر، آدم‌ها مجبور نباشند از آینده‌شون بترسند. همون‌طور که توی فکرهام غرق شده بودم، همه‌چیز آروم‌آروم از جلوی چشم‌هام تار شد. و دیگر هیچ صدایی نشنیدم. ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ یا همون ۲۵۸۵ خورشیدی قرار بود ۲۲ ساله شوم. احتمالاً خواهرم برام سورپرایز تدارک دیده بود و مامان غذای موردعلاقه‌ام رو درست می‌کرد. خودم هم هزار فکر توی سرم داشتم؛ قهرمانی با تیم ملی بسکتبال، بازی در سالن‌هایی که همیشه رویاش رو داشتم و فارغ‌التحصیلی از دانشگاهی که برای رسیدن به آن سال‌ها زحمت کشیده بودم؛ دانشگاه صنعتی شریف که دوست داشتم اسمش دوباره به آریامهر تغییر کنه. ازدواج، بچه و هزاران آرزوی دیگه که هر جوانی در اون سن و سال داره. ولی می‌دونم بابا به من افتخار خواهد کرد؛ همون‌طور که همیشه با غرور از روزهایی حرف می‌زد که سلامتی‌اش رو برای دفاع از این خاک جا گذاشت تا نذاره حتی وجبی از ایران از دست بره و من فقط ۹ سال داشتم که از دستش دادم. انگار آدم بعضی وقت‌ها برای چیزی بزرگ‌تر از خواسته‌های خودش زندگی می‌کنه. پی‌نوشت: به گفته نزدیکان و اطرافیان، ۴ روز در پزشک قانونی کهریزک به دنبال پیکرش می‌گشتند. آن‌ها باید کیسه به کیسه در بین پیکرها دنبال عزیزشان می‌گشتند. یا به صفحه تلویزیونی چشم می‌دوختند که صفحه به صفحه عکس و پیکر عزیزی را نشان می‌داد تا تصویر جان دل‌شان را در آن میان پیدا کنند و بدانند پیکرش چندمین شماره است.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: دل‌آرا · Written ۱۴۰۵/۰۲/۱۸ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Part of these events

What we know

Age
21
Killed
giovedì 8 gennaio 2026
Place
Tehran
Cause of death
Gunshot wound
Father’s name
عباس (in Persian) ↗
Born
sabato 8 maggio 2004 ↗
Occupation
بسکتبالیست و دانشجوی دانشگاه شریف (in Persian) ↗

Burial details

Cemetery
Tehran Grand Cemetery
Section
232
Row
78
Number
14

Do you know this person?

If you knew Ahmad Khosravani, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (7)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Ahmad Khosravani — 2026-01-08
Hengaw [2] [3] Ahmad Khosravani Tehran 2026-01-08
Iran International Ahmad Khosravani Tehran 2026-01-08
iranvictims.com [2] [3] [4] [5] [6] [7] [8] [9] [10] Ahmad Khosravani Tehran 2026-01-08
نشانی سرو احمد خسروانی — —
IranTrial احمد خسروانی تهران 1404/10/18
Narrata احمد خسروانی — ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
Posts and videos (12)

12 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
VEBB8728
Evidence tier
A Recorded on two or more independent lists

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Ahmad Khosravani. Messages appear after moderation.

Write a message for Ahmad Khosravani…

Leave a few words in memory of Ahmad Khosravani. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.