Photo: نشانی سرو
Amirabbas Bahmani
امیرعباس بهمنی
25 years old · Shahreh Rey, Tehran
sabato 10 gennaio 2026
Graduate student in IT at Azad University Tehran, killed by suppressive forces with multiple pellet shots and knife wounds; combination of bullets and blade used to deliberately kill an educated young man
Their story
What the sources recorded
- iranvictims.com: died during the protest period
Their narrative
جاویدنام امیرعباس بهمنی؛ جاویدنام لب مرز
امیرعباس بهمنی، جوانی ۲۵ ساله، متولد ۵ آذر ۱۳۷۹، فرزند مهدی و اعظم، تنها پسر خانوادهای اهل تهران و ساکن شهر ری بود. به گفتهی آشنایانش، امیرعباس پسری خوشاخلاق و همیار بود. او از ۱۰ سالگی به مدت ۲ سال به ورزش کشتی پرداخته بود، اما درس خواندن برایش بااهمیتتر بود و تمام تمرکزش را روی درسهایش میگذاشت؛ از اول دبستان تا زمانی که لیسانس گرفت، نمراتش عالی بود و معدلش ۱۸ بود. او لیسانس خود را در رشتهی برق گرفته بود. با گرفتن مدرک لیسانس، مجبور بود سربازی برود، وگرنه مشمول اضافهخدمت میشد. زمانی که خدمت سربازی را آغاز کرد، جنگ ۱۲روزه شروع شده بود. او دورهی آموزشی را در پادگان پرندک گذراند و پس از پایان آموزشی، او را به کرمانشاه فرستادند. وقتی اعتراض کرد که لیسانس دارد و باید در شهر خودش خدمت کند، به او گفتند که شرایط جنگی است و نیرو در مرز کم دارند. برای راحتتر گذراندن دوران سربازی، امیرعباس تصمیم گرفت در همان حین خدمت، برای کارشناسی ارشد اقدام کند. او در رشتهی مخابرات و الکترونیک دانشگاه تهران پذیرفته شد. شش ماه دانشجو بود، اما کلاسهایش مجازی برگزار میشد. دوستان و آشنایانش او را جوانی مهربان و همراه توصیف میکنند که برای آیندهاش برنامهها و آرزوهایی داشت. شب نوزدهم دیماه، امیرعباس به مادرش گفته بود که با دوستانش بیرون میرود و زود برمیگردد. مادرش از فراخوان آن شب خبر نداشت اما امیرعباس و دوستانش به فراخوان پاسخ مثبت داده و به خیابان رفته بودند. همان شب در محدودهی فلکهی دولتآباد شهر ری، تجمعی مردمی شکل گرفته بود. امیرعباس در میان جمعیت حاضر بود. وقتی نیروهای سرکوب شروع به شلیک به سوی مردم کردند، او که شاهد کشتهشدن دیگران بود، به گفتهی شاهدان جلوی مأموران ایستاد و با نهیب به آنها گفت: «خودم سرباز ارتش هستم، شما باید خدمتگزار مردم باشید، نه مهاجم به آنها.» در همان لحظه، تیراندازان از فاصلهای نزدیک با گلولهی ساچمهای به سمت او شلیک کردند. گلوله به سینهاش اصابت کرد. مردمی که آنجا بودند کوشیدند پیکر زخمی او را نجات دهند، اما مأموران به سمت آنها نیز تیراندازی کردند. پس از چند دقیقه، با شلیک تیر هوایی، مأموران مردم را متفرق کردند. به گفتهی شاهدان، وقتی به پیکر او رسیدند، یکی از مأموران در حالی که میخندید و فریاد میزد «تو برای ما شجاع شده بودی؟»، زانو زد و ضربات پیاپی به ناحیهی ران و بالاتر از آن وارد کرد. شاهدان میگویند خیابان از خون امیرعباس رنگین شده بود. تا دو روز خانواده از سرنوشت او بیاطلاع بودند. مادرش در خانه منتظر بود، به این امید که پدر با خبر سلامتی او بازگردد. آنها به جستوجو پرداختند، تمام کلانتریها، پلیس امنیت و آگاهی را گشتند، اما متأسفانه او را پیدا نکردند. یکی از آشنایان به خانواده گفت: «برو از آخر شروع کن، از پزشکی قانونی.» مادر امیرعباس مخالفت کرد و گفت: «ولم کنید، بابا جوان من مگر چند سالش بود که بمیرد؟» خانواده وقتی به پزشکی قانونی رفتند، مأموران اعلام کردند که فقط پدر یا مادر با ارائهی کارت ملی اجازهی ورود دارند، به این علت که پزشکی قانونی ازدحام نشود. پدر امیرعباس برای شناسایی وارد شد و با صحنهای دلسوز مواجه شد: کنار خیابان، باغچه و فضای باز، همهجا مملو از کاورهای مشکی بود. پیکرهایی خونآلود، یکی تیر به چشمش خورده بود، یکی به مغز، یکی به گردن، و یکی نصف سرش نبود. وقتی کاور پسرش را باز کردند، پدر باور نمیکرد که آن پیکر، پسر عزیز و دردانهاش باشد. گفت: «این امیر من نیست.» گویی نمیخواست باور کند. در میان جستوجوی کل پیکرها، عموی امیرعباس که او نیز اجازهی ورود گرفته بود، به پدر گفت: «ببین، این امیرعباس ماست، ببین به ما لبخند میزند.» در همان لحظه بود که پدر به مصیبتی که بر او وارد شده بود، پی برد. در میان این جستوجو، خانوادههای داغدار فقط آه و ناله و نفرین میکردند. پس از شناسایی امیرعباس، از خانواده تعهد گرفتند که برای خاکسپاری تجمعی برپا نشود و هیچگونه شعاری بر علیه حکومت داده نشود، وگرنه طبق قانون با خانواده رفتار خواهد شد. پس از امضای تعهدنامه، پیکر امیرعباس به خانواده تحویل داده شد. به گفتهی مادرش: «پسر نازنینم را باید در لباس دامادی میدیدم، ولی در کاور مشکی به من تحویل دادند.» امیرعباس بهمنی در بهشتزهرای تهران، قطعهی ۲۵۰، ردیف ۱۲۹، شماره ۷۳ به خاک سپرده شد. هنگامی که خانواده تصمیم گرفتند روی سنگ مزارش «جاویدنام» بنویسند، به آنها گفته شد که اگر چنین کنند، بسیجیها سنگ مزار را میشکنند. به همین دلیل تصمیم گرفتند بنویسند «جانم فدای نام تو»، عبارتی که همان معنای جاویدنام را در خود دارد. او جاویدنام لبمرز است، سرباز وظیفهای که برای ایران و کرامت انسانی، سربازی را رها کرد و به جمع مردم پیوست.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: نَفَس · Written ۱۴۰۵/۰۶/۱۶ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Photos & videos
What we know
- Age
- 25
- Killed
- sabato 10 gennaio 2026
- Place
- Shahreh Rey, Tehran
- Cause of death
- Shotgun pellets (birdshot)
- Born
- sabato 25 novembre 2000 ↗
- Occupation
- دانشجو (in Persian) ↗
- Place of death
- فلکهی دولتآباد، شهر ری (in Persian) ↗
Burial details
- Cemetery
- بهشتزهرای تهران — قطعه 250، ردیف 129، شماره 73
- Section
- 250
- Row
- 129
- Number
- 73
Do you know this person?
If you knew Amirabbas Bahmani, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (3)
Posts and videos (6)
6 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- VF47F56F
- Evidence tier
- C Based on family and witness reports
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Amirabbas Bahmani. Messages appear after moderation.
Write a message for Amirabbas Bahmani…
Do you know Amirabbas Bahmani? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos