The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Leyla Yaghoubi

لیلا یعقوبی

47 years old · Rasht, Gilan

giovedì 8 gennaio 2026

BOne trusted list

#Leyla_Yaghoubi#لیلا_یعقوبی
Add information

Their story

No account of how Leyla Yaghoubi was killed has been recorded yet. If you know what happened, tell us.

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources

Their narrative

جاویدنام لیلا یعقوبی نودهی؛ آخرین شب لشت‌نشا

هوای مرطوب و سنگین لشت‌نشا با بوی خاک نم‌خورده و عطر محوشده‌ی سبزیجات تازه، فضا را پر کرده بود. این سنگینی، وزنی آشنا بود که تمام زندگی‌ام با آن عجین شده بود؛ با بافت همین لباس‌ها و خاکی که ورز می‌دادم. دستانم که از کار در مزارع کشاورزی خانوادگی‌ام و لمس پارچه‌های ابریشمی در مغازه‌ی لباس‌فروشی‌ای که با خواهرم داشتم، پینه بسته بود، روی میز آشپزخانه‌ استراحت می‌کردند. روبروی من، دختر بزرگ‌ترم، بیست ساله و پر از جسارت خاموش، الگوهایی را در هوا ترسیم می‌کرد. او به من نگاه نمی‌کرد، اما می‌دانستم که چشمانش طوفانی را در خود جای داده است. در اتاق دیگر، صدای تلویزیون، که معمولاً به ایستگاه خبری که سعی می‌کردیم از آن اجتناب کنیم تنظیم شده بود، زمزمه‌ای کم‌رنگ بود. من به نسلی فکر می‌کردم که پیش از ما آمدند؛ چگونه بهای خود را پرداختند و بهایی که به ما سپردند. گزارش‌های شهرها مانند رعد و برقی دوردست بود که نزدیک‌تر می‌شد. اندیشه‌ی کوچک‌ترین دخترم، که فقط هفت سال داشت، آینده‌ی نانوشته‌اش، چیزی بود که واقعاً مرا بیدار نگه می‌داشت. قبلاً به خودم می‌گفتم: «بهای ساکت ماندن، بدهیِ متفاوتی است.» اما بهای سخن گفتن، بهای رفتن، ناگهان ترسناک شده بود. من چهل و هفت ساله هستم. من قبلاً یک زندگی را زیسته‌ام. اما این زندگیِ من نیست که نگرانش هستم. چهره‌ی دوستم آذر را به یاد می‌آورم، نوری که در آن بود، لحظات مشترکمان. او درک می‌کرد. هر دوی ما درک می‌کردیم که اگر جوانان پیشگام هستند، ما، که آن‌ها را به اینجا آوردیم، نمی‌توانیم بگذاریم آن‌ها تنها بایستند. این اعتقاد، آتشی است که کوچک شروع شد و اکنون تهدید می‌کند که همه چیز را ببلعد، اما در عین حال، مثل سوسوی چراغی در دل این تاریکی، دلمان را گرم می‌کرد. با وجود تمام ترس‌ها انگار چاره‌ی دیگری نبود. تنها یک مسیر پیش رویمان می‌دیدیم، جاده‌ای که به رشت می‌رفت. بوی دود، طعم بیداری عصر پنجشنبه، هجدهم دی‌ماه، هوا سوز عجیبی داشت. از آن سوزهایی که انگار از لای‌به‌لای لباس‌ها عبور می‌کرد و مستقیم روی استخوان می‌نشست؛ سوزِ یک زمستانِ بی‌رحم. با آذر در ایستگاه قرار گذاشته بودیم. وقتی دیدمش، مثل همیشه لبخندی محو و آشنا گوشه‌ی لبش بود، اما چشمانش آن چشمان مهربان و همیشه آرام برقی از یک اضطرابِ آمیخته به اراده‌ی پولادین داشت. کسی هم همراهش بود. هر سه در سکوتی سنگین که فقط با صدای خفه‌ی موتور ماشین و تق‌تقِ لاستیک‌ها روی دست‌اندازهای جاده شکسته می‌شد، مسیر لشت‌نشا تا رشت را طی کردیم. نگاهم به بیرون از پنجره بود، به درختان لخت و شالیزارهای یخ‌زده‌ای که به سرعت از مقابل چشمانم می‌گذشتند، اما ذهنم فرسنگ‌ها دورتر، در خیابان‌های ملتهب شهر پرسه می‌زد. هرچه به رشت نزدیک‌تر می‌شدیم، ضربان قلبم تندتر می‌شد؛ کوبشی گنگ در قفسه‌ی سینه‌ام که با نزدیک شدن به مرکز شهر، اوج می‌گرفت. هوای رشت همیشه برایم بوی خاک باران‌خورده و ماهیِ تازه می‌داد، اما آن روز، نفس کشیدن سخت بود. بوی گس و تلخِ دود، پلاستیک سوخته و التهابی نامرئی در فضا موج می‌زد. حوالی ساعت شش‌ونیم غروب بود که به خیابان سعدی رسیدیم. جمعیت مثل رودی خروشان و بی‌قرار در حرکت بود. جوان‌ها، دختران و پسرانی که بسیاری‌شان هم‌سن‌وسال دختر بزرگم بودند، با چهره‌هایی که از سرما و هیجان برافروخته بود، در هم می‌لولیدند. وقتی نگاهم به چهره‌های مصمم آن‌ها می‌افتاد، حس می‌کردم بندبند وجودم با رشته‌هایی نامرئی به آن‌ها گره خورده است. قلبم فشرده می‌شد. چطور می‌توانستم در امنیتِ دیوارهای خانه‌ام بمانم، وقتی این بچه‌ها با دست‌های خالی، تمامِ بارِ تاریخ را به دوش می‌کشیدند؟ هنوز چند قدمی بیشتر در خیابان برنداشته بودیم که صدای شلیکِ خشکی، هیاهوی جمعیت را شکافت. بلافاصله، ابری غلیظ و سفید‌رنگ، آسمانِ تاریکِ سعدی را بلعید. گاز اشک‌آور. سوزش تند و زننده‌ای در چشم‌ها و گلویم دوید. انگار مشتی فلفل را در مجرای تنفسی‌ام پاشیده باشند. سرفه‌های خشک و پی‌درپی امانم را بریده بود. در میان همهمه و فرار آدم‌ها، آذر دستم را محکم گرفت. گرمای دستش لنگرگاهی در آن طوفان بود. از میان دودِ غلیظ، دختری جوان را دیدم که کنار کرکره‌ی بسته‌ی یک مغازه روی زمین افتاده بود و از شدت سرفه به خود می‌پیچید. بی‌اختیار دست آذر را رها کردم و به سمتش دویدم. بطری آبی را که در کیفم داشتم بیرون کشیدم و گوشه‌ی شالم را خیس کردم. «نترس عزیزم... نفس بکش. چشم‌هایت را نمال، فقط باز نگه‌شان دار.» صدایم در میان سرفه‌ها می‌لرزید، اما دست‌هایم روی صورتِ یخ‌زده‌ی دخترک با اطمینان حرکت می‌کرد. آذر هم به سرعت خودش را به ما رساند و به پسری که چشم‌هایش از شدت سوزش و اشک کاملاً بسته شده بود، کمک می‌کرد تا بلند شود. ما فقط دو زنِ میان‌سال بودیم که تا دیروز دغدغه‌مان محصولات زمین کشاورزی و فروش لباس‌های مغازه بود، اما در آن لحظه، در دلِ آن دود و هیاهو، حس می‌کردیم مادرِ تمام آن جوان‌هایی هستیم که در تاریکی خیابان می‌دویدند. ترس، مثل سایه‌ای سرد در پس‌زمینه‌ی ذهنم پرسه می‌زد، اما حسی بسیار قوی‌تر از ترس در رگ‌هایم جریان یافته بود؛ نوعی بیداریِ عمیق و پیوندی ناگسستنی با خاکی که حالا زیر پایم، در خیابان سعدی، می‌لرزید. انتخاب در میانه‌ی طوفان عقربه‌های ساعت به کندی به سمت نه شب می‌خزیدند. تاریکی، خیابان سعدی را مانند یک پتوی سنگین و خفه‌کننده در آغوش گرفته بود. دیگر از آن هیاهوی پرشور و شعارهای ممتدِ غروب خبری نبود؛ حالا جنس صداها تغییر کرده بود. صدای گنگ و بمِ پرتاب گاز اشک‌آور، جای خود را به تق‌تقِ خشک، تیز و بُرنده‌ای داده بود که در کوچه‌پس‌کوچه‌ها می‌پیچید. صدای شلیک. با هر بار شکافته شدنِ سکوتِ شب، لرزشی خفیف از کف آسفالت به پاهایم منتقل می‌شد و طعم گسِ فلز و ترس را در دهانم پررنگ‌تر می‌کرد. همراه آذر که چند قدمی عقب‌تر از ما ایستاده بود، دیگر تاب نیاورد. آستین پالتوی آذر را چنگ زد؛ می‌دیدم که بندِ انگشتانش از شدت فشار سفید شده‌اند. در نور زردرنگ و مضطربِ چراغ‌برقی که سوسو می‌زد، چشمانش پر از اشک و وحشت بود. با صدایی که در گلویش می‌شکست و می‌لرزید، التماس کرد: «بیا برگردیم... تو رو خدا، آذر! لیلا، بیا بریم. به بچه‌هایت فکر کن. اینجا دیگر جای ما نیست، دارند با گلوله‌ی جنگی می‌زنند!» کلمه‌ی «بچه‌ها»... تصویر چهره‌ی معصوم دختر هفت‌ساله‌ام که شاید اکنون در خواب غلت می‌خورد، و نگاه مغرور و پر از پرسشِ دختر بیست‌ساله‌ام، مثل صاعقه‌ای از ذهنم عبور کرد. قلبم در سینه مچاله شد. غریزه‌ی بدوی‌ام فریاد می‌زد که برگردم، که فرار کنم و خودم را به حاشیه‌ی امنِ خانه‌مان در لشت‌نشا برسانم. اما وقتی نگاهم را از چشمانِ وحشت‌زده‌ی او گرفتم و به خیابان دوختم، پاهایم به زمین میخکوب شد. پسری جوان، با دستانی که از سرما و اضطراب می‌لرزید، سطل زباله‌ای را وسط خیابان می‌کشید تا سنگری بسازد. دختری دیگر، با کفش‌هایی که یکی‌شان در شلوغی گم شده بود، به دیوار آجریِ یک کوچه تکیه داده بود و با چشمانی بهت‌زده به انتهای خیابان نگاه می‌کرد. این‌ها هم بچه‌های کسی بودند. چطور می‌توانستم سهم خودم را از این درد بردارم، به خانه‌ام پناه ببرم و این جوان‌ها را در برابر آن تاریکیِ مسلح تنها بگذارم؟ آن حرف‌هایی که همیشه درباره‌ی ناعادلانه بودنِ پرداختِ تمام هزینه‌ها توسط جوانان می‌زدم، حالا باید در میدانِ عمل ثابت می‌شد. به آذر نگاه کردم. در میان آن آشوب و دلهره، چهره‌اش غرق در سکوتی عجیب بود. نیازی به کلمات نبود؛ سال‌ها رفاقت باعث شده بود تا افکارِ هم را از روی خطوط پیشانی و لرزشِ لب‌های یکدیگر بخوانیم. او هم همان چیزی را می‌دید که من می‌دیدم. آذر دست همراهش را از روی آستینش جدا کرد، آن را به آرامی فشرد و با صدایی که به طرز عجیبی محکم بود، گفت: «تو برو عقب‌تر... سعی کن از کوچه‌ها دور شی. ما نمی‌تونیم این بچه‌ها را اینجا رها کنیم و بریم.» من هم سری تکان دادم. بغضی را که راه گلویم را بسته بود قورت دادم و گفتم: «حق با آذره. نمی‌شه ما عقب بکشیم و بگذاریم اون‌ها سپر بلای ما شن.» ساعت از نه گذشته بود و عقربه‌ها بی‌رحمانه به سمت نیمه می‌رفتند. سرما دیگر حس نمی‌شد. هر نفسی که فرو می‌دادم، انگار تکه‌ای از شیشه‌ی شکسته بود که سینه‌ام را می‌خراشید. ما همان‌جا ماندیم؛ دو زن در دل طوفانی که هر لحظه سهمگین‌تر می‌شد. آدم‌ها از کنارمان به سمت عقب می‌دویدند، اما ما، شانه به شانه، رو به جلو ایستاده بودیم. تاریکیِ درخشان، سقوطِ پروانه‌ها عقربه‌ها روی ساعت نُه و نیم شب قفل شدند. صدای رگبار، دیگر گنگ و دوردست نبود؛ درست در قلب خیابان سعدی زبانه می‌کشید. نور چراغ‌قوه‌ها و لیزرهای سبز و قرمزی که از انتهای خیابان روی صورت‌ها می‌رقصید، فضا را شبیه به یک کابوسِ سوررئال کرده بود. جمعیت که تا چند لحظه پیش مقاومت می‌کرد، حالا مثل موجی که به صخره خورده باشد، در حال پس‌روی و فرار بود. اما من و آذر هنوز ایستاده بودیم. نه اینکه نترسیده باشیم؛ پاهایمان انگار با ریشه‌هایی نامرئی به آن نقطه از آسفالت گره خورده بود. نگاهم به جوانی بود که سعی می‌کرد رفیقِ زخمی‌اش را از روی زمین بلند کند. خواستم قدمی به سمتشان بردارم، خواستم دستم را دراز کنم… ناگهان تمام صداهای جهان خاموش شد. هیچ صدایی از شلیک نشنیدم. فقط یک سوتِ ممتد و کرکننده در گوشم پیچید و بعد، ضربه‌ای پتک‌مانند و داغ، با بی‌رحمیِ تمام از پشت سرم را شکافت. دردی در کار نبود؛ فقط حرارتی سوزان و فشاری عظیم که انگار جمجمه‌ام را از درون منفجر می‌کرد. برای کسری از ثانیه، تمام خیابان تاریکِ سعدی در یک نورِ سفیدِ خیره‌کننده و مطلق غرق شد. زانوهایم دیگر فرمان نمی‌بردند. استخوان‌هایم انگار به پودر تبدیل شده بودند. جاذبه با آغوشی سرد و خشن، مرا به سمت خود کشید. گونه‌ام با شدت روی آسفالتِ یخ‌زده‌ی خیابان کوبیده شد، اما این برخورد را هم به سختی حس کردم. زمان کش‌آمده بود. در همان حال که در حال سقوط بودم، از گوشه‌ی چشمم سایه‌ای را دیدم که هم‌زمان با من در هم شکست و فروریخت. آذر بود. رفیقِ روزهای آفتابی و لباس‌فروشیِ لشت‌نشا، حالا با فاصله‌ی چند وجب از من، روی زمین افتاده بود. دنیا داشت به سرعت رنگ می‌باخت و در هاله‌ای از مه غلیظ فرو می‌رفت. گرمای لزج و غلیظی را حس می‌کردم که از پشت سر و کنار گوشم روی زمینِ سرد جاری می‌شد؛ تضادی عجیب میان حرارتِ جانم و سرمای دی‌ماه. در میان آن مه‌ سنگین و سوتِ ممتد، صدایی محو و لرزان از دوردست به گوشم رسید. صدای او بود. داشت نامم را فریاد می‌زد، جیغ می‌کشید، التماس می‌کرد. صورتم را لمس کرد. با آخرین قطراتِ اراده‌ای که در سلول‌هایم باقی مانده بود، تلاش کردم به او پاسخ دهم. خواستم بگویم «نترس»، خواستم بگویم «دخترهایم...»، اما هیچ کلمه‌ای از حنجره‌ام عبور نکرد. به سختی و تنها برای یک لحظه، پلک‌های بی‌نهایت سنگینم را از هم باز کردم. در قابِ تار و لرزانِ چشمانم، صورتِ وحشت‌زده‌ی همراه آذر را دیدم که بر فراز سرم خم شده بود. پشت سرش، آسمانِ بی‌ستاره‌ی رشت بود و چراغ‌های خیابانی که دیگر هیچ نوری به جانم نمی‌تاباندند. تپشِ قلبم، مثل تیک‌تیکِ ساعتی که کوکش به انتها رسیده، کند و کندتر شد و بعد، آن نورِ سفید جای خود را به یک تاریکیِ عمیق، آرام و ابدی داد. در آغوش خاک، در رگ‌های باد دیگر وزنی نداشتم. از آن دردِ سوزان و فلج‌کننده، تنها یک سبکیِ غریب و بی‌انتها باقی مانده بود. تکان‌های شدید و بی‌نظمِ خودرویی که در دل شب می‌تاخت تا شاید مرا به نقطه‌ای برای نجات برساند، جسمم را به این سو و آن سو می‌انداخت، اما من انگار از فاصله‌ای دور به این پیکرِ خسته نگاه می‌کردم. صدای گریه‌های خفه، التماس‌ها و نام‌هایی که در فضای تنگ ماشین فریاد زده می‌شدند، آرام‌آرام در پژواکِ یک سکوتِ وسیع حل می‌شد. داشتم دور می‌شدم؛ از خیابان سعدی، از بوی تندِ باروت، از شلیک‌ها و از شهری که داشت در خون و بیداری دست و پا می‌زد. صبح روز بعد، وقتی پیکرم را به زادگاهم، به آرامستان فخرآبادِ لشت‌نشا بازگرداندند، آسمانِ گیلان همان رنگِ خاکستری و گرفته‌ی همیشگی را داشت. دیگر نمی‌توانستم بوی نمناکِ شالیزارها را با ریه‌هایم نفس بکشم، اما روحم با هر ذره از آن خاک درآمیخته بود. زمینی که سال‌ها با دست‌های پینه‌بسته‌ام در آن بذر امید کاشته بودم، حالا آغوشِ سرد و مرطوبش را برای پناه دادن به من باز کرده بود. زمان زیادی نگذشت که آذر هم به من پیوست. در تمام آن سال‌های رفاقت، هیچ‌گاه یکدیگر را در روزهای سخت تنها نگذاشته بودیم و حالا، در این خوابِ ابدیِ زیر خاک نیز، شانه به شانه‌ی هم آرمیدیم. اما روحِ یک مادر هرگز کاملاً آرام نمی‌گیرد. در میانِ آن سکوتِ ابدی، تمامِ وجودم پیشِ آن دو جفت چشمی بود که در خانه به در خشک شده بودند. دختر بیست‌ساله‌ام، با آن جسارتِ خاموشش، حالا باید یک‌شبه بزرگ می‌شد، قد می‌کشید و بارِ سنگینِ این فقدانِ ناگهانی را به دوش می‌کشید تا برای خواهر هفت‌ساله‌اش که هنوز الفبای زندگی را به تمامی نیاموخته بود، پناهگاهی امن بسازد. دلم می‌خواست برای آخرین بار دستم را روی موهایشان بکشم، اشک‌هایشان را پاک کنم و در گوششان زمزمه کنم: «دلتنگ نباشید... اگر من و امثالِ من دیشب در آن خیابانِ تاریک نمی‌ایستادیم، فردا شما باید در تاریکیِ بسیار عمیق‌تری قدم می‌زدید.» من همان زنی هستم که روزهایش با کار در زمین‌های کشاورزی و تا کردنِ لباس‌های مغازه می‌گذشت. نامم در هیچ کتابِ تاریخیِ، بزرگ نوشته نشده بود و رؤیاهایم به سادگیِ شکوفه‌های بهارنارنج و خوشبختیِ دخترانم بود. اما در آن شامگاه‌ی هجدهم دی‌ماه، در میانه‌ی دود و گلوله، فهمیدم که گاهی انسان باید برای روییدنِ جوانه‌ها، خود به خاک تبدیل شود. من چشمانم را بستم تا دخترانم و تمامِ دختران و پسرانی که آن شب در خیابان سعدی می‌دویدند، روزی بتوانند در خیابان‌هایی بدونِ ترس و لبریز از نور، آزادانه نفس بکشند.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: میخک سپید · Written ۱۴۰۵/۰۶/۰۹ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Part of these events

What we know

Age
47
Killed
giovedì 8 gennaio 2026
Place
Rasht, Gilan

Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record

We do not know yet where Leyla Yaghoubi is buried. Help locate this grave

Names and spellings

Name on this record
لیلا یعقوبیLeyla Yaghoubi
Also written (English)
Leila Yaghoubi

People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?

Do you know this person?

If you knew Leyla Yaghoubi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (2)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Leyla Yaghoubi — 2026-01-08
Narrata لیلا یعقوبی — ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
Posts and videos (0)

No posts or videos have been recorded for this name yet.

Record information

Record number
VF4C4CDF
Evidence tier
B Recorded on one trusted list

Added 27 settembre 2026 · updated 13 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Leyla Yaghoubi. Messages appear after moderation.

Write a message for Leyla Yaghoubi…

Leave a few words in memory of Leyla Yaghoubi. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.