The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Hassan Farahmandfar

حسن فرهمندفر

41 years old · Fardis, Alborz

venerdì 9 gennaio 2026

ATwo or more independent lists

Named on the government’s official list (row 47)

#Hassan_Farahmandfar#حسن_فرهمندفر
Add information

Their story

No account of how Hassan Farahmandfar was killed has been recorded yet. If you know what happened, tell us.

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
  • iranvictims.com: died during the protest period

Their narrative

جاویدنام حسن(احسان) فرهمندفر قیداری؛ سرت بالا باشه

هشت سال طول کشیده بود تا به هم برسند. شاید برای همین بود که بعد از رسیدن، هیچ‌کدام حضور دیگری را ساده نمی‌گرفت. از نگاه‌ها و لبخندهایشان پیدا بود که میان حسن و همسرش چیزی بیشتر از یک زندگی مشترک جریان دارد؛ رفاقتی که سال‌ها برایش صبر کرده بودند و عشقی که حسن هیچ تلاشی برای پنهان کردنش نداشت. شش سال از زندگی دونفره‌شان گذشته بود که تصمیم گرفتند خانواده‌شان سه‌نفره شود. روز تعیین جنسیت، حسن بادکنک آبی را مقابل دهانش گرفته بود و همسرش بادکنک صورتی را. از حسن پرسیدند دوست دارد فرزندشان دختر باشد یا پسر. برایش هیچ فرقی نمی‌کرد؛ فقط می‌خواست سالم و سرحال باشد. چند لحظه‌ی بعد فهمیدند دختر است. خنده روی صورت هر دو نشست و بی‌معطلی یکدیگر را در آغوش گرفتند. دختری که هنوز به دنیا نیامده بود، همان لحظه جای خودش را میان زندگی‌شان باز کرده بود. اسمش را «الارز» گذاشتند. حسن حتی پیش از تولد الارز با او حرف می‌زد و قربان‌صدقه‌اش می‌رفت. انگار پدر شدن برای او از روز تولد دخترش شروع نشده بود؛ ماه‌ها پیش، جایی میان همان انتظارها و حرف‌هایی که با کودکی هنوز ندیده می‌زد، پدر شده بود. روز زایمان که رسید، باز هم دست هم را گرفته بودند. حسن کوله‌اش را روی دوش انداخته بود. کنار هم رو به دوربین دست تکان دادند و وارد بیمارستان شدند؛ دو نفری که چند ساعت بعد قرار بود سه نفر شوند. در اتاق انتظار، حسن نشست و تلفنش را برداشت. رفت سراغ فیلم‌های خودشان؛ خاطره‌های زندگی مشترک‌شان را یکی‌یکی نگاه می‌کرد، لحظه‌هایی که با هم ساخته بودند، خنده‌هایشان، روزهایشان. چشم‌هایش روی صفحه می‌ماند و لبخند از صورتش کنار نمی‌رفت. بعد الارز آمد. حسن همسرش را در آغوش گرفت؛ آغوش مردی که زنی را که سال‌ها دوستش داشته، حالا مادر فرزندش می‌دید. بعد بالای سر دخترش خم شد و نگاهش روی صورت او ماند؛ همان کودکی که گفته بود فقط سلامت و سرحالی‌اش را می‌خواهد، حالا پیش چشمش نفس می‌کشید. از سر و روی زندگی‌شان عشق پیدا بود؛ از دست‌هایی که مدام به هم می‌رسید، از لبخندهایی که میان‌شان رد و بدل می‌شد، از نگاه حسن به همسرش و از چشم‌هایی که روی الارز می‌ماند. حسن(احسان) فرهمندفر قیداری، متولد زنجان، دیپلم فنی داشت و کارش با چوب گره خورده بود. چهار سال در ترکیه زندگی کرده و همان‌جا کارگاه چوب‌بری خودش را راه انداخته بود. اهل کار بود، اهل سفر، اهل تجربه و ایده؛ مردی پرانرژی، خوش‌اخلاق، مهمان‌نواز و به قول نزدیکانش، مشتی و بامرام. اما شاید هیچ‌چیز برایش به اندازه‌ی همان خانه‌ای که ساخته بود معنا نداشت. الارز سه‌ماهه بود و حسن تازه داشت پدر بودن را زندگی می‌کرد؛ فرصت داشت در آغوشش بگیرد، با او حرف بزند، تماشایش کند و برای روزهایی خیال ببافد که هنوز از راه نرسیده بودند. دی‌ماه که رسید، سرما به خیابان‌های فردیس افتاده بود، اما زندگی حسن در یکی از شیرین‌ترین روزهایش جریان داشت. قدر لحظه‌به‌لحظه‌ی آن خوشبختی را می‌دانست؛ قدر نگاه‌به‌نگاهش را، خنده‌به‌خنده‌اش را و حضور دختری را که بی‌آن‌که بداند، همه‌چیز را در دل پدرش جابه‌جا کرده بود. هجدهم دی‌ماه، هم‌زمان با فراخوان شاهزاده رضا پهلوی، حسن کاپشنش را پوشید، شال را دور دهانش بست، کلاه را روی سرش گذاشت و بلندگو را برداشت. رفت بالای پشت‌بام. همان صدایی که برای الارز نرم می‌شد و با قربان‌صدقه رفتن دور او می‌پیچید، آن شب در تاریکی فردیس بالا گرفت. رو به پنجره‌های خانه‌های اطراف ایستاد و فریاد زد: «این آخرین نبرده…» و پاسخ از میان ساختمان‌ها برخاست: «پهلوی برمی‌گرده.» دوباره بلندگو را نزدیک دهانش برد و مردم را صدا زد: «دوستان عزیز، صدای مردم خیابان باشید؛ فریاد بزنید جاوید شاه.» این‌بار «جاوید شاه» از خانه‌ها و پنجره‌ها بلند شد و در دل شب پیچید. پشت آن فریاد، پدری بود که تازه طعم پدر شدن را چشیده بود و لابد هر بار به الارز نگاه می‌کرد، چیزی از فردا را هم می‌دید. الارز برای حسن بهانه‌ای بود برای این‌که خودش را به آب و آتش بزند. حسن همان بالا نماند. بلندگو را کنار گذاشت و پایین رفت. چند دقیقه بعد دیگر نه ارتفاع پشت‌بام میان او و خیابان بود و نه فاصله‌ای که خطر را دور نگه دارد. خودش را به جمع مردم رساند و همان شب، ضربه‌های نیروهای سرکوب‌گر جمهوری اسلامی به سر و صورتش نشست. کتکش زدند، دندان‌هایش شکست و زخمی شد؛ تا مردمی که آن‌جا بودند خودشان را به او رساندند، از میان درگیری بیرونش کشیدند و نجاتش دادند. با صورت زخمی برگشت، اما چیزی در تصمیمش نشکسته بود. به او گفتند فردا دیگر نرو؛ یک شب برای فهمیدن بهای خیابان کافی بود. حسن جواب داد: «اگه من نرم، تو نری، کی بره؟ کی آینده‌ی بچه‌ها رو می‌سازه؟» نوزدهم دی، با درد همان ضربه‌ها دوباره آماده‌ی رفتن شد. این بار پیش از خروج، حرف‌هایی را که در دل داشت به همسرش سپرد: «هر اتفاقی افتاد سرت بالا باشه. دخترمون رو بعد از خدا به خودت می‌سپارم؛ به شجاعت و توانایی و سواد و فرهنگت برای بزرگ کردن دخترمون، الارز، ایمان دارم.» بعد رفت. در خیابان کانال غربی فردیس، گلوله‌ی مأموران جمهوری اسلامی از پشت به سر حسن رسید. غروب نوزدهم دی بود؛ خیابان‌ها پر از هراس و صدای شلیک و حسن میان همان مردمی بود که هنوز ایستاده بودند. این بار دیگر راه خانه را در پیش نگرفت؛ همان‌جا، در دل آن غروب خونین، جان باخت. اما خانه از آنچه گذشته بود خبر نداشت. ساعت‌ها گذشت و نشانی از حسن نرسید. همسرش الارز را در آغوش گرفت و راه افتاد. چهار روز، از جایی به جای دیگر دنبال حسن گشت؛ با چشم‌هایی که هر بار به امید یک خبر بالا می‌آمد و هر بار بی‌جواب می‌ماند. الارز گاهی در بغل مادر خوابش می‌برد، گاهی بیدار می‌شد؛ بی‌خبر از اینکه چرا آن آغوش آرام و قرار ندارد. مادر اما می‌رفت، نشانی می‌پرسید، سراغ می‌گرفت، از دری به در دیگر می‌رسید و نام حسن را تکرار می‌کرد؛ شاید جایی، میان نام‌ها و نشانی‌ها، ردی از مردی پیدا شود که چشم‌به‌راهش بودند. سرانجام حسن را در بهشت سکینه پیدا کردند. پیکرش را تحویل گرفتند و با احترام، تا زنجان، تا خانه‌ی پدری همراهی کردند. حسن به شهر زادگاهش بازگشت و همان‌جا، میان خانواده و نزدیکانی که برای آخرین بدرقه گرد او آمده بودند، به خاک پدری سپرده شد. بعد از رفتن حسن، سوگ روی هرکدام‌شان به شکلی نشست. پدرش الارز را در آغوش می‌گرفت و چشم از چهره‌اش برنمی‌داشت؛ انگار میان صورت نوه‌اش دنبال نشانی از پسری می‌گشت که دیگر نبود. خواهر‌ها و برادر‌های همسرش هم دور این مادر و دختر حلقه زدند و کنارشان ماندند؛ هرکدام به اندازه‌ی توان‌شان، دستی زیر بار روزهایی گذاشتند که نبودن او سنگین‌ترشان کرده بود. چهل روز بعد، مزار حسن میان شاخه‌های مریم و نامی که از میان جمعیت بلند می‌شد، دوباره پر از حضور او بود. همسرش الارز را در آغوش گرفته بود، سرش پایین بود و گل‌ها را آرام روی سنگ پرپر می‌کرد؛ انگار دست‌هایش تنها راهی بود که هنوز می‌توانست با حسن حرف بزند. پدرش تاب نیاورد، خودش را روی خاک پسر انداخت و همان‌جا ماند تا مردم به‌سختی از روی مزار بلندش کردند. خواهر حسن، عکس برادرش را بالا گرفته بود و با دست دیگر بر سرش می‌زد؛ انگار هنوز نمی‌توانست باور کند تمام آنچه از برادرش مانده، عکسی در دست او و خاکی زیر پایشان است. آن روز، هرکس به شکلی فروریخت؛ یکی روی خاک، یکی کنار سنگ، یکی با عکس در دست و یکی با کودکی در آغوش. الارز، یادگار حسن، شاهد زنده‌ی انتخاب مردی بود که بهای خیابان را می‌دانست، بهای رفتن را می‌دانست، اما دل به ماندن نداد. صدایش را از بالای پشت‌بام بلند کرد، پاسخ مردم را شنید و بعد خودش هم به میانشان رفت. همان مردی که جانش را در خیابان‌های سرد دی‌ماه جا گذاشت، با امید به فردایی روشن‌تر برای الارز، برای الارزها و برای نسلی که بعد از او زندگی را ادامه می‌داد. حالا از حسن، الارز مانده بود؛ کوچک، زنده و روشن، تکه‌ای از زندگی مردی که تا آخرین نفس انتخابش را زندگی کرد. ماه‌ها بعد، آفتاب غروب روی سنگ مزار حسن افتاده بود. الارز، غرق در دنیای کودکانه و پاک خودش، روی مزار پدر نشسته بود و قاب عکسش را در دست داشت. نگاهش روی چهره‌ی حسن مانده بود و انگشت‌هایش آرام روی صورت پدر می‌لغزید؛ انگار با همان لمس ساده، چیزی آشنا را پیدا کرده بود. چند لحظه بعد، همان‌طور که دستش روی تصویر حسن مانده بود، برای نخستین بار لب باز کرد و او را صدا زد: «بابا.»

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۶/۱۸ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Photos & videos

Part of these events

What we know

Age
41
Killed
venerdì 9 gennaio 2026
Place
Fardis, Alborz
Father’s name
ذبیح اله (in Persian) ↗
Place of death
کانال غربی فردیس، کرج (in Persian) ↗

Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record

Burial details

Cemetery
بهشت زهرای زنجان — قطعه F121

Names and spellings

Name on this record
حسن فرهمندفرHassan Farahmandfar

How the sources wrote the name

  • Hassan Farahmandafar
    Iran International, iranvictims.com

People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?

Do you know this person?

If you knew Hassan Farahmandfar, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (5)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Hassan Farahmandfar — 2026-01-09
Iran International Hassan Farahmandafar Fardis 2026-01-09
iranvictims.com [2] [3] Hassan Farahmandafar Fardis 2026-01-09
IranTrial حسن فرهمندفر فردیس کرج 1404/10/19
Narrata حسن فرهمندفر — ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
Posts and videos (2)

2 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
VFE2FC93
Evidence tier
A Recorded on two or more independent lists

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Hassan Farahmandfar. Messages appear after moderation.

Write a message for Hassan Farahmandfar…

Leave a few words in memory of Hassan Farahmandfar. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.