وێنە: Narrata
نەمر مصطفی عزیزی
Mostafa Azizi
۴۳ ساڵ · اسلامشهر واوان، تهران
پنجشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴
ئەم تۆمارە پێویستی بە پشتڕاستکردنەوە هەیە — ساختە یان گوماناوی نییە، تەنها پێویستی بە سەرچاوەیەکی تر هەیە.
چیرۆکەکەیان
هێشتا هیچ گێڕانەوەیەکی پشتپێبەستراو لەوەی مصطفی عزیزی چۆن گیانی لەدەست دا بە دەستمان نەگەیشتووە. ئەگەر دەزانیت چی بەسەری هات، بۆمان بنووسە.
چیرۆکی ئەو
جاویدنام مصطفی عزیزی؛ مردی که برخاستن میآموخت
در واوان، سالها مردی روی تشک کُشتی، موسیقی شجاعت مینوازد؛ مردی که زیستن را در چهارگوشی نرم روایت میکند؛ تکهای زمین با مرزهای روشن، جایی که بدن میتواند بیفتد و فرصت دوباره برخاستن داشته باشد. آن مرد، نخست خودش در این دایره کشتی میگیرد. بعدتر از تشک کنار میرود؛ اما از کشتی نه؛ آنچه را در سالهای تمرین آموخته است به نوجوانان و جوانانی میدهد که جای او، پا در دایره میگذارند. توان بعضی از آنها به بار هزینههای سنگین آموزش نمیرسد و او بیآنکه بهایی بخواهد، چراغی در راهشان روشن میکند. فنها را میشود در چند جلسه آموخت؛ اما وقتی که او به این جوانها میدهد، از جنس دیگری است. هر ساعت، برگی از زیست اوست که آرام از تقویم جدا میشود و به سالهای پیش روی آنان میپیوندد. آن مرد، مصطفی عزیزی پدری است با دو فرزند؛ یکی هجدهساله، همسن آیندهای که هنوز رنگش روشن نیست. سالهاست زندگی او در دایرهای از تشک، جوانان و تمرین میچرخد؛ جایی که پسر و شاگردانش در برابر راهی بیانتها میایستند، راهی شبیه تشک کشتی که مرزی ندارد؛ اما دلنگرانی او برای پسرش و آن جوانان، با هیچ فن و پیروزیای آرام نمیگیرد. همیشه نگران است که آنان، پس از سالها تمرینِ برخاستن، در جهانی آلوده به ترس و تباهی تنها بمانند. امیدش به فردایی پاکتر، چون رشتهای نامریی، او را از تشک سالن واوان به خیابان میکشاند؛ جایی که میخواهد برای آیندهی آنان، سهمی از آزادی و روشنایی بجوید. بااینهمه، خیابان پرسشی را پیش پایش میگذارد که تشک هرگز پاسخش را در خود نداشته است: جوانانی که در این دایره، برخاستن را تمرین میکنند، بیرون از آن بر چه زمینی خواهند ایستاد؟ وقتی از تشک زندگی پا به جهان میگذارند، آسمان بالای سرشان چه رنگی خواهد داشت؟ هجدهم دیماه، مصطفی در خیابان است؛ ایستاده میان همان پرسشهای بیپاسخ. هنوز چشم به راه پاسخی است که شاید هیچگاه از راه نرسد. هجدهم دیماه، در سالی که نامش در حافظهی تاریخ حک میشود، مصطفی در پاساژ اکباتان ایستاده است؛ میان خیابانی که دیگر به تشک شباهتی ندارد. اینجا نه خاکی هست که سقوط را نرم کند، نه مرزی که پایان زمینخوردن و آغاز برخاستن را نشان دهد. گلوله سرش را میشکافد. مصطفی سلاحی در دست ندارد؛ تنها سلاحش، تن بیپناه معلمی است که در میان موج معترضان ایستاده است. خیابان، آغوش سرد خود را به روی او میگشاید و پیکرش را در سکوت فرو میبرد. از آن لحظه، تن او در همان نقطه جا میماند؛ گویی زمین، برخاستن را از یاد برده است. گویی خیابان، بهجای آنکه میدان ایستادن باشد، آخرین تشک زندگی او میشود؛ تشکی بیمرز که مصطفی را در خود نگه میدارد و دیگر پس نمیدهد. مردی که سالها به جوانان میآموخت چگونه پس از زمینخوردن از روی تشک بلند شوند، آن روز در خیابان بر زمین میافتد. اینبار تشکی زیر پایش نیست. شاگردانش میدانند اگر آنجا بودند، دستشان را برای برخاستن به سویش دراز میکردند. اما گلوله پیش از آنکه دستی به او برسد، کار خود را کرده است. پس از رفتنش، خانواده مدتها در انتظار پیکرش میمانند؛ انتظاری سنگین که در سکوت و سایهی ماموران میگذرد. وقتی سرانجام او را تحویل میدهند، دیگر فرصتی برای وداعی معمول باقی نمانده است. خاکسپاری نیز در همان فضای بسته و ناآرام انجام میشود و مصطفی را در بهشتزهرای تهران به خاک میسپارند؛ جایی که خانواده، بهجای بدرقهای آرام، با سنگینی نگاهها و حضور نیروهای امنیتی از او جدا میشوند. مصطفی را نمیشود فقط از روی سنگی در بهشتزهرا شناخت. باید او را در واوان جستوجو کرد؛ میان تشکهایی که سالها بر آنها ایستاد و جوانانی که برای آموختن نزدش آمدند. باید به وقتهایی فکر کرد که بیآنکه چشمداشتی داشته باشد برای شاگردانی که توان پرداخت نداشتند، گذاشت؛ به خانهای که پسر هجدهسالهاش در آن بزرگ میشد و به آیندهای که دلنگرانش بود؛ شاید زندگی او در همین دو تصویر باقی مانده باشد: دستی که جوانی را از روی تشک بلند میکند و دری که آن شب، باز نمیشود تا او به خانه برگردد.
منبع: نراتا · نویسنده: روشنا · تاریخ نگارش: ۱۴۰۵/۰۷/۰۴ · مشاهدهی روایت اصلی
با اجازهی نراتا و بیهیچ تغییری بازنشر شده است. همهی حقوق این روایت از آنِ نویسنده و نراتاست.
وێنە و ڤیدیۆکان
ئەوەی دەیزانین
- تەمەن
- ۴۳
- ڕێکەوتی کوژران
- پنجشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴
- شوێن
- اسلامشهر واوان، تهران
- تاریخ تولد
- دوشنبه ۹ اسفند ۱۳۶۱ ↗
هێشتا تۆمار نەکراوە: هۆی گیانلەدەستدان. یارمەتی بدە بۆ تەواوکردنی ئەم تۆمارە
وردەکارییەکانی ناشتن
- گۆڕستان
- بهشت زهرا
- بەش
- ۷۱
- ڕیز
- ۱۰۸
یارمەتی بدە بۆ پشتڕاستکردنەوە و تەواوکردنی ئەم تۆمارە
ئەگەر مصطفی عزیزی دەناسیت، یان شتێکت هەیە زیاد بکەیت، هەر وردەکارییەک یارمەتی دەدات.
ئەمە ئەندامی خێزانمە · ناردنی بەڵگە · داواکاریی تایبەتمەندی یان لابردن
سەرچاوە و بەڵگە
هەر لیستێک ناو و شوێنەکانی بە شێوەی خۆی نووسیوە. ئێمە وەک خۆیان پیشانیان دەدەین.
سەرچاوەکانی ئەم ناوە (۱)
| سەرچاوە | ناو، وەک نووسراوە | شوێن | ڕێکەوت |
|---|---|---|---|
| Narrata | مصطفی عزیزی | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
پۆست و ڤیدیۆکان (۰)
هێشتا هیچ پۆست یان ڤیدیۆیەک بۆ ئەم ناوە تۆمار نەکراوە.
زانیاری تۆمار
- ژمارەی تۆمار
- VE78C291
- ئاستی بەڵگە
- D هێشتا هیچ سەرچاوەیەکی متمانەپێکراو بۆ ئەم ناوە نەدۆزراوەتەوە
افزودهشده در ۳ آبان ۱۴۰۵ · بهروزشده در ۷ آبان ۱۴۰۵
پەیامەکانی یادەوەری
چەند وشەیەک لە یادەوەری مصطفی عزیزی بنووسە. پەیامەکان دوای پشکنین دەردەکەون.
برای مصطفی عزیزی پیامی بنویسید…
مصطفی عزیزی دەناسیت؟ زانیاری یان وێنە زیاد بکە
ناوێک، وێنەیەک یان وردەکارییەک دەتوانێت یارمەتی تەواوکردنی ئەم تۆمارە بدات.
زانیاری یان وێنە زیاد بکە