مجزرة إيرانکشتار دی ۱۴۰۴
أُنجزت هذه الترجمة بمساعدة الذكاء الاصطناعي، ولم يراجعها بعدُ متحدث أصلي باللغة. English · فارسی
این صفحه به فارسی
Mostafa Azizi

الصورة: Narrata

Mostafa Azizi

مصطفی عزیزی

٤٣ سنوات · Vavan, Eslamshahr، طهران

الخميس ٨ يناير ٢٠٢٦

Dبلاغ غير مؤكد

هذا السجل يحتاج تحققًا — ليس مزيفًا أو مشكوكًا، يحتاج مصدرًا آخر فقط.

#Mostafa_Azizi#مصطفی_عزیزی
إضافة معلومات

قصتهم

لم تُسجَّل بعد أي رواية عن كيفية مقتل Mostafa Azizi. إن كنت تعرف ما حدث، فأخبرنا.

روايتهم

جاویدنام مصطفی عزیزی؛ مردی که برخاستن می‌آموخت

در واوان، سال‌ها مردی روی تشک کُشتی، موسیقی شجاعت می‌نوازد؛ مردی که زیستن را در چهارگوشی نرم روایت می‌کند؛ تکه‌ای زمین با مرزهای روشن، جایی که بدن می‌تواند بیفتد و فرصت دوباره برخاستن داشته باشد. آن مرد، نخست خودش در این دایره کشتی می‌گیرد. بعدتر از تشک کنار می‌رود؛ اما از کشتی نه؛ آنچه را در سال‌های تمرین آموخته است به نوجوانان و جوانانی می‌دهد که جای او، پا در دایره می‌گذارند. توان بعضی‌ از آنها به بار هزینه‌های سنگین آموزش نمی‌رسد و او بی‌آنکه بهایی بخواهد، چراغی در راه‌شان روشن می‌کند. فن‌ها را می‌شود در چند جلسه آموخت؛ اما وقتی که او به این جوان‌ها می‌دهد، از جنس دیگری است. هر ساعت، برگی از زیست اوست که آرام از تقویم جدا می‌شود و به سال‌های پیش روی آنان می‌پیوندد. آن مرد، مصطفی عزیزی پدری است با دو فرزند؛ یکی هجده‌ساله، هم‌سن آینده‌ای که هنوز رنگش روشن نیست. سال‌هاست زندگی‌ او در دایره‌ای از تشک، جوانان و تمرین می‌چرخد؛ جایی که پسر و شاگردانش در برابر راهی بی‌انتها می‌ایستند، راهی شبیه تشک کشتی که مرزی ندارد؛ اما دل‌نگرانی او برای پسرش و آن جوانان، با هیچ فن و پیروزی‌ای آرام نمی‌گیرد. همیشه نگران است که آنان، پس از سال‌ها تمرینِ برخاستن، در جهانی آلوده به ترس و تباهی تنها بمانند. امیدش به فردایی پاک‌‌‌تر، چون رشته‌ای نامریی، او را از تشک سالن واوان به خیابان می‌کشاند؛ جایی که می‌خواهد برای آینده‌ی آنان، سهمی از آزادی و روشنایی بجوید. بااین‌همه، خیابان پرسشی را پیش پایش می‌گذارد که تشک هرگز پاسخش را در خود نداشته است: جوانانی که در این دایره، برخاستن را تمرین می‌کنند، بیرون از آن بر چه زمینی خواهند ایستاد؟ وقتی از تشک زندگی پا به جهان می‌گذارند، آسمان بالای سرشان چه رنگی خواهد داشت؟ هجدهم دی‌ماه، مصطفی در خیابان است؛ ایستاده میان همان پرسش‌های بی‌پاسخ. هنوز چشم به راه پاسخی است که شاید هیچ‌گاه از راه نرسد. هجدهم دی‌ماه، در سالی که نامش در حافظه‌ی تاریخ حک می‌شود، مصطفی در پاساژ اکباتان ایستاده است؛ میان خیابانی که دیگر به تشک شباهتی ندارد. اینجا نه خاکی هست که سقوط را نرم کند، نه مرزی که پایان زمین‌خوردن و آغاز برخاستن را نشان دهد. گلوله سرش را می‌شکافد. مصطفی سلاحی در دست ندارد؛ تنها سلاحش، تن بی‌پناه معلمی است که در میان موج معترضان ایستاده است. خیابان، آغوش سرد خود را به روی او می‌گشاید و پیکرش را در سکوت فرو می‌برد. از آن لحظه، تن او در همان نقطه جا می‌ماند؛ گویی زمین، برخاستن را از یاد برده است. گویی خیابان، به‌جای آنکه میدان ایستادن باشد، آخرین تشک زندگی او می‌شود؛ تشکی بی‌مرز که مصطفی را در خود نگه می‌دارد و دیگر پس نمی‌دهد. مردی که سال‌ها به جوانان می‌آموخت چگونه پس از زمین‌خوردن از روی تشک بلند شوند، آن روز در خیابان بر زمین می‌افتد. این‌بار تشکی زیر پایش نیست. شاگردانش می‌دانند اگر آنجا بودند، دستشان را برای برخاستن به سویش دراز می‌کردند. اما گلوله پیش از آنکه دستی به او برسد، کار خود را کرده است. پس از رفتنش، خانواده مدت‌ها در انتظار پیکرش می‌مانند؛ انتظاری سنگین که در سکوت و سایه‌ی ماموران می‌گذرد. وقتی سرانجام او را تحویل می‌دهند، دیگر فرصتی برای وداعی معمول باقی نمانده است. خاکسپاری نیز در همان فضای بسته و ناآرام انجام می‌شود و مصطفی را در بهشت‌زهرای تهران به خاک می‌سپارند؛ جایی که خانواده، به‌جای بدرقه‌ای آرام، با سنگینی نگاه‌ها و حضور نیروهای امنیتی از او جدا می‌شوند. مصطفی را نمی‌شود فقط از روی سنگی در بهشت‌زهرا شناخت. باید او را در واوان جست‌وجو کرد؛ میان تشک‌هایی که سال‌ها بر آن‌ها ایستاد و جوانانی که برای آموختن نزدش آمدند. باید به وقت‌هایی فکر کرد که بی‌آنکه چشم‌داشتی داشته باشد برای شاگردانی که توان پرداخت نداشتند، گذاشت؛ به خانه‌ای که پسر هجده‌ساله‌اش در آن بزرگ می‌شد و به آینده‌ای که دل‌نگرانش بود؛ شاید زندگی او در همین دو تصویر باقی مانده باشد: دستی که جوانی را از روی تشک بلند می‌کند و دری که آن شب، باز نمی‌شود تا او به خانه برگردد.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: روشنا · Written ۱۴۰۵/۰۷/۰۴ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

صور وفيديوهات

Mostafa Azizi
الصورة: Narrata

ما نعرفه

العمر
٤٣
تاريخ المقتل
الخميس ٨ يناير ٢٠٢٦
المكان
Vavan, Eslamshahr، طهران
Born
الاثنين ٢٨ فبراير ١٩٨٣ ↗

لم يُسجَّل بعد: سبب الوفاة. ساعد في إكمال هذا السجل

تفاصيل الدفن

المقبرة
بهشت زهرا
القسم
71
الصف
108

ساعد في التحقق من هذا السجل وإكماله

إذا كنت تعرف Mostafa Azizi، أو لديك شيء تضيفه، كل تفصيل يساعد.

هذا فرد من عائلتي · أرسِل دليلًا · طلب خصوصية أو إزالة

المصادر والأدلة

لكل قائمة طريقتها في كتابة الأسماء والأماكن. نعرضها كما وردت.

كيف سجّلت المصادر هذا الاسم (١)
المصدرالاسم كما وردالمكانالتاريخ
Narrata مصطفی عزیزی — ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
منشورات ومقاطع فيديو (٠)

لم يُسجَّل بعد أي منشور أو مقطع فيديو لهذا الاسم.

معلومات السجل

رقم السجل
VE78C291
درجة الدليل
D لم يُعثر بعد على مصدر موثوق لهذا الاسم

Added ٢٥ أكتوبر ٢٠٢٦ · updated ٢٩ أكتوبر ٢٠٢٦

الإبلاغ عن خطأ أو طلب الحذف · كيف نتحقق

رسائل تذكارية

اكتب بضع كلمات في ذكرى Mostafa Azizi. تظهر الرسائل بعد المراجعة.

Write a message for Mostafa Azizi…

اكتب بضع كلمات في ذكرى Mostafa Azizi. تظهر الرسائل بعد المراجعة. رسائل قصيرة ولطيفة فقط. لا تفاصيل شخصية أو أرقام هواتف.

سلامتك أولاً: لا حاجة لاسم حقيقي. هل من الآمن التقديم؟ · الإرسال بشكل مجهول

قائمة

الإعدادات · الخصوصية

الإعدادات

السلامة

خروج سريعاضغط Esc مرتين لمغادرة الموقع فورًا.
عنوان تبويب خفيتبويب المتصفح يعرض “ملاحظات” بدل اسم الصفحة.

يزيل خيارات الموقع المحفوظة والأسماء المحفوظة والنسخ غير المتصلة، ويخرجك.

اللغات

المظهر

استخدام البيانات

وضع البيانات المنخفضةيخفي الصور في القوائم ويوقف الحركة. الأفضل للاتصالات البطيئة أو المكلفة.

حساب

كل الإعدادات · إعدادات ملفات تعريف الارتباط

كيف تود إرساله؟

ما نحتفظ به ومن يراه · طرق أخرى (إكس، إنستغرام)

دردشة

افتح الصفحة الكاملة

كن لطيفًا. لا هجمات شخصية أو تفاصيل خاصة أو أرقام هواتف. قد يزيل المشرفون الرسائل.