The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Rasoul Ghelyani

رسول قلیانی

37 years old · Karaj, Alborz

giovedì 8 gennaio 2026

ATwo or more independent lists

Named on the government’s official list (row 1203)

#Rasoul_Ghelyani#رسول_قلیانی

Killed in Mohammadshahr, Karaj during Dey 1404 protests.

Add information

Their story

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
  • iranvictims.com: date not known; listed as a protest victim

Their narrative

جاویدنام رسول قلیانی؛ جوهرِِ مرد به کارشه

کودکی که شبی آن نقطه‌ی روشن آسمان را پدرش می‌دانست، حالا مهدیارِ چهار ساله‌ای‌ست که در میان روزهای کودکی‌اش، دلتنگ پدری‌ست که دیگر نیست؛ پدری که بیش از هر چیز، جای خالی همیشه‌حاضرِ زندگی اوست. رسول قلیانی، اول تیرماه ۱۳۶۷، در اوج گرمای تابستان، با دلی به گرمی آفتاب ماه تولدش چشم به جهان گشود. تیرماه و نشان تیر؛ گویی سرنوشت از همان آغاز نامش را در تقویم این ماه نوشته بود. انگار قرار بود خودش نیز تیری باشد؛ تیری رهاشده از کمان روزگار که از میان سال‌ها و سختی‌ها گذشت و رد بودنش را برای همیشه بر قلب این سرزمین و در خاطره‌ی مردمانش به جا گذاشت. او فقط در تیرماه به دنیا نیامد؛ خود، تیری شد از جنس آفتاب، از جنس ایستادگی و از جنس مردانی که عبورشان از این جهان چیزی بیشتر از یک خاطره بر جای می‌گذارد. زندگی کاری‌اش از میدان بار کرج شروع شد؛ از کارگری و زحمت کشیدن، از همان روزهایی که زندگی را با دست‌های خودش ساخت. مسیرش را قدم‌به‌قدم و با تلاش فراوان جلو برد و بعدها به‌عنوان غرفه‌دار در چند فروشگاه بزرگ کرج فعالیت کرد و برای بیش از ۳۰ نفر فرصت کار و زندگی فراهم کرد. او صاحب کار بود و همیشه پابه‌پای کارگرهایش کار می‌کرد. برایش فاصله و اختلاف طبقاتی معنایی نداشت. دوست داشت ساده و مثل یک آدم معمولی زندگی کند؛ زندگی‌ای آرام، شاد و آزاد. دلش می‌خواست خودش حال خوبی داشته باشد و تا جایی که می‌تواند، حال دیگران را هم خوب کند. آن‌چه او را از خیلی‌ها متمایز می‌کرد، دل بزرگ و دست‌ودلبازی‌اش بود. اگر کسی دنبال کار بود و نیاز داشت روی پای خودش بایستد، تا جایی که می‌توانست در غرفه‌هایش به او کار می‌داد. خوب می‌دانست پشت هر آدمی که دنبال کار است، شاید خانواده‌ای چشم‌انتظار باشد؛ زن و بچه‌ای که می‌خواهند با سربلندی زندگی کنند. آرزو داشت کارش را بیشتر و بیشتر گسترش دهد. به چیزی که ساخته بود علاقه داشت و برایش زحمت می‌کشید، اما در کنار همه‌ی این تلاش‌ها، چیزی که بیشتر از کسب‌وکار و موفقیت برایش اهمیت داشت، آدم‌ها بودند؛ آدم‌هایی که شاید سهم زیادی از زندگی نداشتند، اما دوست داشت سهمی در بهتر شدن زندگی‌شان داشته باشد. زمستان که می‌رسید، میدان تره‌بار شب‌ها چهره‌ی دیگری پیدا می‌کرد؛ چهره‌ای سرد، خسته و در عین حال زنده. هوا بوی باران و سرما می‌داد و غروب آرام‌آرام خودش را روی سقف‌های فلزی غرفه‌ها پهن می‌کرد. نور زرد چراغ‌ها روی زمین خیس می‌افتاد و صدای کارگرها، فریاد فروشنده‌ها و تق‌تق چرخ‌های دستی با غرش کامیون‌هایی که بار میوه جابه‌جا می‌کردند، در هم می‌آمیخت. لاستیک کامیون‌ها روی آسفالت سرد کشیده می‌شد و هر صدا انگار حکایت از پایان یک روز طولانی و پر از کار و خستگی داشت. شب هجدهم دی‌ماه بود. بعد از یک روز پرمشغله، خسته‌تر از همیشه به خانه برگشت. شاید فکر می‌کرد مثل هر شب، در را که باز کند، گرمای خانه خستگی را از تنش بیرون می‌کند؛ شاید انتظار داشت صدای مهدیس، مهدیار و لبخند همسرش، آخرین تصویر آن روز سخت باشد. اما آن شب چیزی در خانه فرق داشت. همسرش ساکت بود و در چشمانش اضطرابی نشسته بود که نمی‌شد پنهانش کرد. مدام نگاهش می‌کرد؛ انگار چیزی را می‌دانست که خودش هم نمی‌توانست توضیحش بدهد. هنوز لباس‌هایش را عوض نکرده بود که همسرش آرام گفت: «نمی‌دونم چرا… ولی دلم شور می‌زنه. امشب یه جوریه. خواهش می‌کنم بمون خونه.» سعی کرد لبخند بزند و با آرامش جواب بدهد؛ اما خودش هم می‌دانست این‌بار موضوع فرق دارد. مدت‌ها بود چیزی در وجودش آرام نمی‌گرفت؛ چیزی که نمی‌گذاشت چشم بر بی‌عدالتی ببندد و مثل خیلی‌ها فقط سکوت کند. اضطراب مادر آرام‌آرام به مهدیس کوچک هم سرایت کرده بود. مهدیس که هنوز دنیای آدم‌بزرگ‌ها را نمی‌فهمید، فقط می‌دانست مادرش ترسیده است؛ و وقتی مادر می‌ترسید، یعنی حتماً اتفاقی در راه بود. «نرو بابا… امشب بمون.» دخترک به سمت در دوید و با همان دست‌های کوچک در را بست و قفل کرد؛ انگار اگر قفل را ببندد، می‌تواند پدرش را از رفتن منصرف کند. چند لحظه به دخترش نگاه کرد. چشم‌های مهدیس پر از ترس بود. همسرش دوباره گفت: «رسول…» خانه در سکوت فرو رفته بود. بیرون شب آرام‌آرام سنگین‌تر می‌شد. به در نگاه کرد؛ بعد به همسرش و در نهایت به دو فرزندش؛ اما می‌دانست اگر نرود، چیزی درون خودش تا آخر عمر او را سرزنش خواهد کرد. با صدایی آرام گفت: «بابا برمی‌گرده…» قفل در باز شد و هوای سرد شب یک‌باره به داخل خانه خزید. قدمی به بیرون گذاشت؛ برای آخرین‌بار برگشت و نگاه‌شان کرد؛ بعد در بسته شد. او به خیابان رفت؛ نه برای خودش، که برای آینده‌ی نسلی که شاید آن شب هنوز نمی‌دانستند پدری با وجود تمام ترس‌هایش چگونه خانه را ترک کرده بود تا سکوت نکند. دو نفر دیگر همراهش بودند و هر سه در سرمای شب قدم به خیابان گذاشتند. هنوز چند قدم بیشتر از خانه دور نشده بودند که موج جمعیت آن‌ها را در خود فرو برد. آدم‌ها از هر سو می‌آمدند. صداها روی هم افتاده بود؛ فریادها، شعارها، صدای دویدن پاها و هیاهویی که لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. در میان آن ازدحام، ناگهان یکی از سه نفر از آن‌ها جدا شد. هرچه تلاش کردند یکدیگر را پیدا کنند، جمعیت مجال نمی‌داد. او و همراهش چند قدم دیگر پیش رفتند. ناگهان صداها در هوا پیچید. جمعیت برای لحظه‌ای آشفته شد، قدم‌ها از حرکت ایستادند و آدم‌ها ناخودآگاه به اطراف نگاه کردند. و بعد، صدای شلیک. این‌بار صدا از پشت سر آمد. همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. گلوله به پشت سر او اصابت کرد و پیکر بلندش ناگهان روی دست‌های همراهش سنگینی کرد. صدای فریاد در میان دود و غبار گم شد. همراهش او را به دوش گرفت و با تمام توان، از میان جمعیتی که هراسان در رفت‌وآمد بودند، به سمت درمانگاه کهریزک دوید. راه پر از دود و گردوغبار بود و هر قدم، برای کسی که پیکر نیمه‌جان او را حمل می‌کرد، سنگین‌تر از قدم قبلی می‌شد. اما دیگر چیزی نمی‌شنید، چیزی نمی‌دید. چشم‌هایی که چند ساعت پیش آخرین‌بار به چشمان دختر کوچکش نگاه کرده بودند، آرام‌آرام برای همیشه بسته شدند. خبر را به همراه دیگرشان رساندند؛ همان کسی که هنوز در میان جمعیت گرفتار بود. وقتی خودش را به بیمارستان رساند، دوستش را دید؛ بی‌جان، آرام و خاموش، روی تخت. قد و قامت بلندش زیر ملافه‌ی سفید هنوز همان بود، اما چیزی از آن آدمی که چند ساعت پیش از خانه بیرون رفته بود، دیگر در آن تخت باقی نمانده بود. همراهش ایستاد. نگاهش روی صورت او خشک شد و همان‌جا بود که انگار چیزی در وجودش فرو ریخت. سنگینی عجیبی روی شانه‌هایش نشست؛ آن‌قدر سنگین که انگار صدای شکستن کمرش را می‌شد در سکوت راهروی بیمارستان شنید. دو همراهش، با همه‌ی توان‌شان، پیکر او را تحویل گرفتند و برای انتقال به بیمارستان شریعتی و سپس سردخانه اقدام کردند. شب هرچه جلوتر می‌رفت، سردتر می‌شد. صدای آژیر آمبولانس‌ها یکی پس از دیگری در محوطه‌ی بیمارستان می‌پیچید. آمبولانس‌ها می‌آمدند و تیرخورده‌ها را منتقل می‌کردند؛ اما آن‌ها اجازه نمی‌دادند پیکر دوست‌شان را از آن‌ها جدا کنند. تا صبح پشت در سردخانه ماندند؛ تمام شب، کنار او. انگار می‌ترسیدند اگر حتی برای لحظه‌ای تنهایش بگذارند، دوباره کسی او را از آن‌ها بگیرد. صبح روز جمعه، نوزدهم دی‌ماه، پیکر بی‌جان رسول را به بهشت سکینه منتقل کردند. اما آن‌جا هم پایان ماجرا نبود. به گفته‌ی شاهدان، شمار کشته‌شدگان آن‌قدر زیاد بود که پیکر او را تا ظهر روز شنبه برای خاک‌سپاری تحویل ندادند. در میان تمام آن رفت‌وآمدها، کاغذی هم وجود داشت؛ برگه‌ای سرد و بی‌روح که باید مرگ یک انسان را در چند کلمه خلاصه می‌کرد. علت مرگ، اصابت گلوله درج شده بود؛ گلوله‌ای که در برگه، محل اصابتش به شکل رسمی ثبت شده بود: سینه. چند کلمه روی یک کاغذ. پدری که چند ساعت پیش، فرزندان کوچکش را بوسیده و گفته بود: «بابا برمی‌گرده». حتی برای خاک‌سپاری هم اجازه ندادند او را در قبرستان داخل شهر به خاک بسپارند. پیکرش را به اجبار به بهشت علی اشتهارد بردند. سرانجام، مردی که برای آینده‌ی همین نسل قدم به خیابان گذاشته بود، دور از خانه و خانواده در خاک آرام گرفت. اما برای مهدیس و مهدیار کوچک، آن شب هیچ‌وقت تمام نشد. بعد از آن شب شوم، خانواده با از دست دادن سومین پسرشان، زیر آوار سنگین سوگ ماندند؛ سوگی که با گذشت روزها سبک‌تر نشد، بلکه هر صبح با طلوع آفتاب دوباره از نو بر سرشان آوار می‌شد. شمس‌علی، پدرش، با قامتی تکیده و موهایی که سپیدی‌شان گواه سال‌های سخت زندگی بود، هربار خودش را به مزار پسرش می‌رساند. آرام کنار سنگ می‌نشست، دست بر آن می‌کشید و پیشانی‌اش را بر مزار می‌گذاشت؛ مزاری که انگار تمام دنیایش را در آغوش کشیده بود. دیگر نمی‌توانست پسرش را در آغوش بگیرد، پس به سنگی پناه می‌برد که نام او بر آن حک شده بود. سجاده‌های خانه هم بوی دلتنگی می‌دادند. مادری که هر سحرگاه با گریه‌ای بی‌امان از خواب برمی‌خاست؛ چشم باز می‌کرد و برای لحظه‌ای شاید امید داشت همه‌چیز خواب بوده باشد. اما صبح که می‌رسید، جای خالی پسرش دوباره پیش چشمش ظاهر می‌شد. همسری مانده بود با خاطرات مردی که قرار بود سال‌های سال در کنارش زندگی کند؛ با خانه‌ای که حالا صدای قدم‌هایش را کم داشت و با روزهایی که باید بدون او ادامه پیدا می‌کرد. خواهر و برادران هم بودند که شکسته بودند؛ آن شب تاریک چیزی در وجودشان برای همیشه شکست و دیگر هرگز مثل قبل نشدند. اما در میان این همه داغ، دو قلب کوچک بیش از همه جای خالی پدر را حس می‌کردند. برای دو فرزندش، بزرگ‌ترین قهرمان قلب‌های کوچک‌شان بود. مهدیس، دختر نه‌ساله‌اش، با دست‌های ظریف و چشم‌هایی خیس، کنار خاک سرد مزار بابایش نشست. دفترش را باز کرد و مدتی به صفحه‌ی سفید خیره ماند؛ انگار دنبال کلماتی می‌گشت که بتوانند اندازه‌ی دلتنگی‌اش را بیان کنند. بعد نوشت: «بابا، اگر صدای من را می‌شنوی، بدان دخترت هنوز چشم‌انتظارت است.» شاید برای مهدیس، نوشتن تنها راهی بود که می‌توانست فاصله‌ی میان خودش و پدر را کمتر کند. او هنوز با پدرش حرف می‌زد؛ فقط حالا مخاطبش سنگی سرد بود. مهدیار، پسر چهارساله، اما دنیای خودش را داشت. شب‌ها وقتی سرش را بالا می‌گرفت و به آسمان نگاه می‌کرد، میان آن همه تاریکی چشمش به نقطه‌ای روشن می‌افتاد. همان نقطه برای او پدر بود. مهدیار شاید هنوز نمی‌دانست مرگ یعنی چه. شاید نمی‌فهمید چرا پدر دیگر در را باز نمی‌کند، چرا صدایش را نمی‌شنود و چرا آغوشش دیگر سهم شب‌های کودکی او نیست. و حالا از رسول، در کنار خاطراتش، مزاری مانده بود؛ نمادی از جوانی‌ای که ناتمام ماند و بازنگشت. مزاری از جنس مرمر سبزِ رگ‌دار که بستری از چمن مصنوعی سبز و سنگریزه‌های سفید صیقلی آن را احاطه کرده بود. گل‌های زرد و میخک‌های بنفش میان سبزی و سفیدی مزار نشسته بودند و بر بلندترین بخش سنگ، واژه‌ای برجسته حک شده بود: پدر بالای آن، عکس خندانش قرار داشت؛ تصویری از مردی جوان که در قاب سنگی همچنان لبخند می‌زد. و ابیاتی از غزل تاریخی فرخی یزدی نقش بسته بود: «تنم در وسط دنیای پهناور نمی‌گنجد روان سرکشم در قالب پیکر نمی‌گنجد». شاید این شعر برای مزار او معنای دیگری داشت. رسول رفت، اما تمام نشد. چیزی از او در این جهان باقی ماند که نه گلوله توانست از بین ببرد، نه خاک و نه گذر زمان: مهربانی مردی که خودش از دل سختی آمده بود و تا آخرین روز، بخشی از آرامش و توان خودش را با دیگران قسمت کرد.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: مهتاب · Written ۱۴۰۵/۰۶/۱۷ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Photos & videos

Part of these events

What we know

Age
37
Killed
giovedì 8 gennaio 2026
Place
Karaj, Alborz
Cause of death
Gunshot wound
Father’s name
شمسعلی (in Persian) ↗
Born
mercoledì 22 giugno 1988 ↗

Names and spellings

Name on this record
رسول قلیانیRasoul Ghelyani

How the sources wrote the name

  • Rsol Ghliani
    Iran International, iranvictims.com

People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?

Do you know this person?

If you knew Rasoul Ghelyani, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (5)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Rasoul Ghelyani — 2026-01-08
Iran International Rsol Ghliani Karaj —
iranvictims.com Rsol Ghliani Karaj —
IranTrial رسول قلیانی کرج ۱۸ دی ۱۴۰۴
Narrata رسول قلیانی — ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
Posts and videos (0)

No posts or videos have been recorded for this name yet.

Record information

Record number
V16CE5A0
Evidence tier
A Recorded on two or more independent lists

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Rasoul Ghelyani. Messages appear after moderation.

Write a message for Rasoul Ghelyani…

Leave a few words in memory of Rasoul Ghelyani. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.