The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Youssef Mohammadalizadeh

یوسف محمدعلیزاده

33 years old · Parand, Tehran

BOne trusted list

Named on the government’s official list (row 2139)

#Youssef_Mohammadalizadeh#یوسف_محمدعلیزاده

Named as a victim killed by the Islamic Republic; the tweet references smiles that the Islamic Republic killed

Add information

Their story

What the sources recorded

  • iranvictims.com: date not known; listed as a protest victim

Their narrative

جاویدنام یوسف محمدعلیزاده

شب یلدا بود؛ بلندترین شب سال. مثل رسم هر سال، همه در خانه مادربزرگ دور هم جمع شده بودند. یوسف کمی دیرتر از بقیه رسید؛ با یک جعبه بزرگ شیرینی در دست. با آمدنش، چند نفر از جا بلند شدند و به استقبالش رفتند. مادربزرگ محکم در آغوشش گرفت، چند بار بوسیدش و با همان مهر و شوقی که به نوه عزیزش داشت، او را کنار خودش نشاند. شب، گرم و خودمانی می‌گذشت؛ سفره یلدا پهن بود، همه با هم می‌گفتند و می‌خندیدند، شوخی می‌کردند، دست می‌زدند و می‌رقصیدند. یوسف هم میان جمع بود؛ می‌خندید، می‌رقصید و با بقیه همراهی می‌کرد. میان همین گپ‌وگفت‌ها، صحبت از کارش شد. از او پرسیدند کار و کاسبی چطور است. یوسف از آینده‌ای گفت که انگار چندان دور نمی‌دیدش: «شکر خدا، من تا چند وقت دیگه تو کارم می‌ترکونم، چند وقت دیگه معروف می‌شم.» یوسف محمدعلیزاده، متولد ۱۱ اسفند ۱۳۶۷ بود و در خانواده «علی» صدایش می‌کردند. تا مقطع دیپلم درس خوانده بود و آرایشگری و تتو را به‌عنوان حرفه‌اش انتخاب کرده بود. به تتو علاقه زیادی داشت و برای پیشرفت در آن، دوره‌های مختلف آموزشی را گذرانده بود؛ آن‌قدر در کارش پیش رفته بود که خودش هم شاگرد داشت. خانواده در سال‌های اول چندان با انتخابش موافق نبودند، اما در سه چهار سال آخر، وقتی علاقه و استعدادش را دیدند، تصمیم گرفتند حمایتش کنند تا در مسیری که انتخاب کرده بود پیش برود. یوسف هم درست در همان روزها قدم تازه‌ای برای معرفی کارش برداشته بود؛ صفحه کاری جدیدی برای تتو راه انداخته بود که فعالیتش را از دسامبر آغاز کرده بود و در معرفی صفحه، سبک اجرای خود را «رئالیسم» نوشته بود. انگار وقتی شب یلدا با اطمینان می‌گفت «چند وقت دیگه معروف می‌شم»، برای این دیده‌شدن فقط آرزو نداشت؛ داشت برایش تلاش می‌کرد. یوسف به ظاهر و پوشش خودش اهمیت زیادی می‌داد؛ لباس‌های برند می‌پوشید و ساعت‌های برند دوست داشت. خانواده او را پسری آرام، باحجب‌وحیا و ملاحظه‌گر به یاد می‌آورند؛ کسی که حواسش به آدم‌های اطرافش بود و مرام و دست‌ودلبازی زیادی داشت. اگر می‌دید کسی از لباس، کفش، کلاه یا حتی ساعتش خوشش آمده، پیش می‌آمد که همان را به او ببخشد و اگر کسی چیزی نداشت و از دستش کاری برمی‌آمد، کمکش می‌کرد. این توجه فقط به آدم‌ها محدود نمی‌شد. برای حیوانات خیابانی غذا می‌خرید و برایشان می‌گذاشت و خودش هم سگی به نام «شَدو» داشت که به او بسیار وابسته بود. خانواده برای یوسف جای مهمی در زندگی‌اش داشت. پدرش جانباز شیمیایی بود و مادرش با مشکلات جسمی روبه‌رو بود؛ یوسف تا جایی که می‌توانست به هر دو رسیدگی می‌کرد. برای آینده هم فقط به پیشرفت در کارش فکر نمی‌کرد؛ یکی از آرزوهایش این بود که روزی پدر و مادر و برادرش را با خودش به سفر ببرد و با آن‌ها دور دنیا را بگردد. یوسف دفتر شکرگزاری داشت و کارهای روزمره‌اش را در آن می‌نوشت. در دست‌نوشته‌هایش از خدا و مردم سرزمینش هم نوشته بود. در جایی نوشته بود: «خدایا مردم سرزمینم شاد باشن» و در یادداشتی دیگر آمده بود: «اگر روزی بخوام بمیرم، بهتره برای رضای خدا بمیرم.» جمعه ۱۹ دی‌ماه، یوسف در خانه بود و برای پدر و مادرش شام درست می‌کرد که یکی از دوستانش تماس گرفت و گفت اطراف مغازه شلوغ شده است. یوسف تصمیم گرفت سری به آن‌جا بزند. پیش از بیرون رفتن، مادرش را در آغوش گرفت و گفت: «مامان، برام دعا کن.» مادر هم دعایش کرد: «خدایا پسرم رو عاقبت‌به‌خیر کن.» یوسف از خانه بیرون رفت و به حوالی مغازه‌اش، نزدیک سیتی‌سنتر پرند رسید. آن‌جا صدای تیراندازی می‌آمد و گلوله جنگی شلیک می‌شد. وقتی اوضاع را دید، به دوستش گفت بهتر است سریع برگردند خانه. برای برگشتن، یوسف و دوستش سوار یک خودروی اسنپ شدند. هنوز از آن محدوده دور نشده بودند که تیراندازی شد؛ گلوله‌ای به گلوی یوسف و گلوله‌ای به پهلوی راننده اصابت کرد. داخل ماشین پر از خون شده بود. دوست یوسف که همراه‌شان بود، هر دو مجروح را به بیمارستان رساند و همان موقع با پدر یوسف تماس گرفت و خبر داد که پسرش تیر خورده است. یوسف را برای جراحی به بیمارستان فاطمه زهرا در رباط‌کریم منتقل کردند. یوسف هنوز هوشیار بود. در بیمارستان، همان‌طور که روی صندلی نشسته بود و منتظر بود او را برای جراحی ببرند، رو به پدرش کرد و با نگرانی پرسید: «بابا، فکم داره کج می‌شه... بابا، خوب می‌شم؟» پیش از رفتن به اتاق عمل، فکرش به سگش، شَدو، هم بود؛ چند بار سفارش او را به پدرش کرد و خواست که مراقبش باشد. بعد رو به پدرش گفت: «بابا، حلالم کن.» یوسف را به اتاق عمل بردند و پدرش بیرون منتظر ماند. حدود نیم ساعت بعد، انتظارش تمام شد؛ اما به‌جای آن‌که خبری از بهبود پسرش بشنود، به او تسلیت گفتند. صبح ۲۰ دی‌ماه، دو نفر از اعضای خانواده برای پیدا کردن پیکر یوسف به کهریزک رفتند. آن‌جا، میان صدها کاور سیاه، یکی‌یکی دنبال او گشتند؛ کاورها را کنار می‌زدند و هر بار با پیکر یکی دیگر از جوانان کشته‌شده روبه‌رو می‌شدند. جست‌وجو از مقابل کانتینرها ادامه پیدا کرد تا سرانجام یوسف را جلوی یکی از سوله‌ها پیدا کردند؛ همان یوسفی که کمتر از سه هفته قبل، شب یلدا در جمع خانواده می‌رقصید و می‌خندید و با شوق از روزهایی می‌گفت که قرار بود در کارش دیده و معروف شود. دو روز بعد، در ۲۲ دی‌ماه، پیکر یوسف در بهشت زهرا، قطعه ۳۱۶، به خاک سپرده شد. روی سنگ مزارش، در کنار نام و تصویر او، دو بیت شعر نوشته‌اند؛ شعری برای داغ جوانی که خانواده‌اش به خاک سپردند: «بعد پرپر شدنت، ای گل زیبا چه کنم من به داغ تو، جوان‌رفته ز دنیا، چه کنم بهر هر درد دوایی‌ست، مگر داغ جوان من به دردی که بر او نیست مداوا، چه کنم»

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: مهرشید · Written ۱۴۰۵/۰۶/۱۵ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Photos & videos

What we know

Age
33
Place
Parand, Tehran
Father’s name
محمدرضا (in Persian) ↗
Born
giovedì 2 marzo 1989 ↗

Not recorded yet: Cause of death, Killed. Help complete this record

Burial details

Cemetery
بهشت زهرا
Section
316
Row
21
Number
36

Do you know this person?

If you knew Youssef Mohammadalizadeh, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (4)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran International Youssef Mohammadalizadeh Parand —
iranvictims.com [2] [3] Youssef Mohammadalizadeh Parand —
نشانی سرو یوسف محمدعلیزاده — —
Narrata یوسف محمدعلیزاده — ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
Posts and videos (3)

3 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
V1D12560
Evidence tier
B Recorded on one trusted list

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Youssef Mohammadalizadeh. Messages appear after moderation.

Write a message for Youssef Mohammadalizadeh…

Leave a few words in memory of Youssef Mohammadalizadeh. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.