Photo: IranTrial
Their story
No account of how Sepehr Afrazeh was killed has been recorded yet. If you know what happened, tell us.
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
- iranvictims.com: died during the protest period
- IranTrial: کشتهشده
Their narrative
جاویدنام سپهر افرازه؛ به آغوش خدا میسپارمت
گاهی مرگ چنان بر سرگذشت یک آدم سایه میاندازد که تمام آنچه پیش از آن بوده، پشت آخرین روزش پنهان میشود. برای شناختن سپهر افرازه اما باید از سایهی نوزدهم دی بیرون آمد، روزهای بودنش را یکییکی ورق زد و میان آنها دنبال مردی گشت که زندگی را به شیوهی خودش زیست؛ پیش از آنکه گلولهای، آخرین روزش را به شناختهشدهترین روز زندگیاش تبدیل کند. روزهای سپهر را که ورق بزنی، موسیقی زیاد است و رقص بیشتر. یکجا میان جمع میرقصد، جایی در ماشین نشسته و با ریتم آهنگ شانههایش را تکان میدهد. عکسهایش هم کم نیستند؛ سپهرِ کتوشلوارپوش و آراسته، سپهر کنار ماشینها، روی وسپای آبی و خندهای که با او از قابی به قاب دیگر میرود. میان این همه، فیلمی هست از یک رقص سهنفره؛ مادر وسط ایستاده، سپهر یک سوی او و برادر بزرگترش سوی دیگر، چند ثانیه بیشتر نیست، اما پشت همین چند ثانیه، سالهای زیادی خوابیده است؛ سالهایی که مادر دست دو پسر کوچکش را گرفت و بیآنکه کسی کنارش باشد، بزرگشان کرد. سپهر دو سال بیشتر نداشت که پدرش را از دست داد. از آن پس مادر ماند و دو پسرش؛ مادری که مادرانگی را در حق هر دویشان تمام کرد. بار یک زندگی را یکتنه برداشت و آنقدر مراقب راه پسرهایش بود که جای خالی پدر، سایهاش را روی آیندهی آنها نیندازد. کودکیشان گذشت، قد کشیدند و آن دو پسربچه، آرامآرام مردانی شدند که مادر میتوانست به تماشای ایستادنشان بنشیند. سپهر اما گوشهای مخصوص به خودش در دل مادر داشت. مادر همیشه چشمانتظار آمدنش بود؛ از آن چشمانتظاریهایی که با صدای بازشدن در تمام میشود. محبتش را هم هیچوقت پشت سکوت پنهان نمیکرد. گاهی کافی بود سپهر میان جمع، جایی بنشیند تا مادر نگاهش کند و بیمقدمه بگوید: «قربون قد و بالات برم، قربون چشات برم.» سپهر را «عشقش» صدا میکرد، میگفت: «امیدمه، نور چشمامه» و مثل پروانه دور پسری میچرخید که هنوز، با همهی بزرگشدنش، برای او همان عزیزکردهای بود که باید هوایش را داشت. سپهر هم هوای مادر را داشت. احترامش برای مادر تنها در کلمه نبود؛ هرجا میتوانست او را با خودش میبرد و همراهش بود. سالها مادر دور سپهر چرخیده بود و حالا سپهر هم بلد بود چطور دور دل مادر بگردد. شاید برای همین است که در آن فیلم سهنفره، رقصشان فقط یک رقص خانوادگی به نظر نمیرسد؛ مادر میان دو پسری ایستاده که تمام جوانیاش را پای قدکشیدنشان گذاشته و حالا هر دو، دو سوی او ایستادهاند. او سهم خودش را از آن سالها خوب ساخته بود. بیپدر و بیپشتوانهی مالی بزرگ شده بود، اما منتظر نماند کسی راه را برایش هموار کند. درس خواند و تا کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی پیش رفت و بعد راهش به دنیای ماشینها رسید؛ در نمایشگاه اتومبیل کار میکرد و با اینکه هنوز جوان بود، آنقدر در کارش جا افتاده بود که آدمها به او اعتماد کنند. سیویکساله بود و مجرد؛ خوشسروزبان، دستودلباز، مهربان و اهل شوخی. از آن آدمهایی که وقتی وارد جمعی میشوند، خیلی زود فاصلهها کوتاه میشود و خنده راه خودش را میان آدمها باز میکند. شاید برای همین است که در فیلمهایی که از او مانده، کمتر میشود سپهر را جدا از موسیقی، حرکت و زندگی دید. یک فیلم اما میان همهی آن تصاویر، انگار بخش پررنگتری از سپهر را در خودش نگه داشته است. مقابل همان نمایشگاه اتومبیلی ایستاده که در آن کار میکند؛ ماشینها پشت سرش ردیف شدهاند و باران میبارد. از چیزهایی میگوید که آدم برای داشتنشان میدود و بعد، لذت یک لحظهی ساده را روبهروی همهی آنها میگذارد: «پول، ماشین، خونه، همه رو بذاری کنار، زیپ کاپشنتو بدی بالا، توی این بارون نفس بکشی…» خودش همانجا نفس عمیقی میکشد و ادامه میدهد: «باور کن پول میره و میاد، ولی امروز دیگه نمیاد.» صبح نوزدهم دی، یکی از همان «امروز»های سپهر از همان نمایشگاه آغاز شد. رفت سر کار، میان ماشینهایی که بخشی از زندگی هرروزهاش شده بودند و شب راهی مهمانی شد. قرار بود چند ساعتی کنار آدمهای آشنا بگذرد؛ اما بیرون از آن خانه، شهر آرام نمیگرفت. خیابان پر از اعتراض بود و صدای شلیک، راه خودش را تا پشت دیوارهای خانه باز کرده بود. سپهر نشست، اما دلش ننشست. آنچه بیرون میگذشت رهایش نمیکرد. گفت: «دلم طاقت نمیاره، باید برم پیش مردم.» خواستند منصرفش کنند؛ گفتند بیرون خطرناک است، تیراندازی میشود، نرو. اما سپهر نمیتوانست آنجا بماند و بداند بیرون، مردم در خیاباناند. با ماشین راه افتاد و مسیرش به حوالی سهراه سیمین رسید. نوزدهم دی در سهراه سیمین، فاصله میان «باید برم پیش مردم» و گلولهای که به گردنش نشست، چند خیابان بیشتر نبود. به سمت خودرو شلیک کردند و یکی از گلولههای جنگی، سپهر را پشت فرمان پیدا کرد. خون از گردنش جاری شد و همان دستی که چند دقیقه پیش فرمان را گرفته بود تا خودش را به مردم برساند، دیگر توان ادامهی راه نداشت. مردم به سوی ماشین دویدند. سپهر را از آن مهلکه بیرون کشیدند و برای رساندنش به بیمارستان به راه افتادند، اما خونریزی مجال نداد و سپهر در همان خودرو جانفدا شد؛ در آخرین «امروزی» که خودش گفته بود دیگر بازنمیگردد. پیکر سپهر به بیمارستان رسید، اما برای خانواده، رسیدن به او تازه آغاز پنج روز چشمانتظاری بود. یک روز نشانی سردخانهی باغ رضوان را میدادند و روز دیگر نام سردخانهی بیمارستان را میآوردند. خانواده هر بار به امید اینکه این بار سپهر را تحویل میگیرند راهی میشد و هر بار بدون او بازمیگشت. پنج روز گذشت و مادری که همیشه چشمانتظار بازشدن در و آمدن پسرش بود، این بار برای پسگرفتن پیکر همان پسر چشمانتظار ماند. سرانجام بعد از پنج روز، پیکر سپهر را تحویل دادند؛ اما حتی برای آخرین بدرقهاش هم خانواده آزاد نبود. از آنها تعهد خواستند که دربارهی کشتهشدن سپهر اطلاعرسانی نکنند و خاکسپاری بیسروصدا برگزار شود. در میان همان فشارها و تهدیدها، رو به خانواده پرسیدند: «میدونین که کی کشتتش؟» آن روز، خانواده پاسخی نداد. بیستوپنجم دی، سپهر به بهشت معصومهی شاهینشهر رسید؛ قطعه ۸، کنار پدرش. حالا مادر باید نور چشمهایش را با دستهای خودش کنار پدرش به خاک میسپرد. مادری که تمام این سالها سپهر را در آغوش خودش نگه داشته بود، حالا باید پسری را که از آغوشش ربوده بودند، به آغوش خدا میسپرد. روی سنگ سفید مزار فرزندش، زندگی سپهر را میان همین دو آغوش نوشتند: «آغوش مادر؛ ۲۱ مهر ۱۳۷۳» و «آغوش خدا؛ ۱۹ دی ۱۴۰۴». اما سؤال آن روز، همانجا تمام نشد. چهل روز با خانواده آمد؛ از روزهای بیسپهر گذشت و خودش را تا چهارم اسفند، تا بهشت معصومه رساند. آنجا دیگر کسی قرار نبود خانواده را وادار به سکوت کند. پاسخی که آن روز نگفته بودند، قرار نبود با چند کلمه داده شود؛ تمام آن مراسم، جوابشان بود. طبلها را آوردند، سنجها به هم خوردند و سکوتی که برای سپهر خواسته بودند، زیر ضربهایشان شکست. تصویرش از میان جمع بالا رفت؛ نه پنهانی، نه بینام و نه با روایتی که دیگران برایش بخواهند. داییاش عکس سپهر را بالای سر گرفت و میان طبل و سنج ایستاد؛ همان دایی که نوشته بود: «با چهلمین روز خواهرزادهاش وداع میکند، اما در قلبش هرگز نمیتواند با او وداع کند.» مادر هم عکس پسرش را بالا گرفت و رقصید. روزی خودش وسط ایستاده بود و سپهر کنارش میرقصید؛ حالا جای پسر، تصویرش میان دستهای مادر بود. همان مادری که میگفت «سپهر عشق منه، امیدمه، نور چشمامه»، حالا با تصویر امیدش میرقصید؛ سوگ و افتخار در هم پیچیده بود و صدای طبل و سنج، جای سکوتی را گرفته بود که قرار بود بر نام سپهر بنشیند. پنج روز پس از کشتهشدنش، از خانواده پرسیده بودند: «میدونین که کی کشتتش؟» چهل روز بعد، خانواده پاسخشان را اینگونه دادند؛ عکس سپهر را بالای دست بردند، برایش رقص سوگ کردند و نامی را که میخواستند از او بماند، بلند صدا زدند: «جاویدنام سپهر افرازه.» مراسم به غروب کشید. نور طلایی آخر روز روی خاک سپهر پهن شد و عزیزانش هنوز دور مزار ایستاده بودند. قفس را گشودند و کبوترها از کنار نام سپهر بال گرفتند؛ بادکنکهای سفید هم از دستها رها شدند و راه آسمان را گرفتند. کبوترها دور و دورتر شدند، بادکنکها در روشنایی آخر روز کوچک و کوچکتر، و غروب آرامآرام روی مزار پسری نشست که مادر هنوز چشمانتظار آمدنش بود. چند هفته بیشتر تا نوروز نمانده بود و دیدار بعدی خانواده با سپهر به سال تحویل رسید. سفرهی هفتسین را روی مزارش چیدند؛ سبزه کنار تصویرش نشست، میان گلهای سفید، شمع روشن کردند و میوه و شیرینی را روی سفره گذاشتند. عقربهها به لحظهی تحویل سال رسیدند و خانواده دور هفتسینی نشستند که این بار بهجای خانه، روی خاک سپهر پهن شده بود. تقویم ورق خورد و بهار آمد، اما برای آنها، زمان هنوز در دیماه مانده بود؛ در همان نوزدهم دی که سپهر از آغوششان رفت و زمستان دیگر تمام نشد. بعد از رفتن سپهر، خانوادهاش یک خواسته داشتند: «لطفاً از سپهر ما هم فیلم و عکس بذارین، که فراموش نشه چه بلایی سرمون آوردن.» روایت سپهر گفته خواهد شد؛ نامش از امروز به فردا و از نسلی به نسل دیگر خواهد رسید، نوزدهم دی در کنار نامش خواهد ماند و تاریخ ایران، قصهی پسری را به خاطر خواهد سپرد که آن شب دلش طاقت ماندن نیاورد. اما میان تمام سالهایی که از پی خواهند آمد، جایی هست که زمان در آن به سپهر دست نمیزند؛ همان چند ثانیهای که دوربین از او نگه داشته است. آنجا سپهر هنوز همان سپهر است؛ کنار مادر، با همان خندهای که از قابی به قاب دیگر همراهش بود. موسیقی پخش میشود، مادر وسط ایستاده، سپهر یک سوی او و برادرش سوی دیگر و هر سه میرقصند.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۶/۰۴ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Photos & videos
Part of these events
What we know
- Age
- 31
- Killed
- venerdì 9 gennaio 2026
- Place
- Isfahan
- Born
- giovedì 13 ottobre 1994 ↗
- Place of death
- شاهینشهر- سهراه سیمین، اصفهان (in Persian) ↗
Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record
Burial details
- Cemetery
- آرامستان بهشت معصومه — قطعه ۸
- Section
- 8
Do you know this person?
If you knew Sepehr Afrazeh, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (4)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Sepehr Afrazeh | — | 2026-01-09 |
| iranvictims.com [2] [3] [4] [5] [6] [7] | Sepehr Afrazeh | Isfahan | 2026-01-08 |
| IranTrial | سپهر افرازه | کرج | 1404/10/19 |
| Narrata | سپهر افرازه | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۹ |
Posts and videos (7)
7 posts found. Each link opens on its own site.
- @LoabatK Post · X Not yet reviewed
- @farshidlotfi24 Post · X Not yet reviewed
- instagram.com Post · Instagram Not yet reviewed
- @manotonews Post · X Not yet reviewed
- @kyokushinsoofi Post · X Not yet reviewed
- RememberTheirNames Post · Telegram Not yet reviewed
- JavidnamaneVatan Post · Telegram Not yet reviewed
Record information
- Record number
- V36C3E77
- Evidence tier
- B Recorded on one trusted list
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Sepehr Afrazeh. Messages appear after moderation.
Write a message for Sepehr Afrazeh…
Do you know Sepehr Afrazeh? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos