Photo: نشانی سرو
Hamid Koushandeh
حمید کوشنده
35 years old · Karaj, Alborz
giovedì 8 gennaio 2026
Hamid Koushendeh, 35 years old, a mechanical engineer and an elite in his profession. On January 8, , in Karaj, he went forward to save two of his compatriots' daughters and was killed by a live bullet.
Their story
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
- iranvictims.com: died during the protest period
- IranTrial: ۲۰۲۶-۰۱-۰۸
Their narrative
جاویدنام حمید کوشنده؛ تا ابد جاوید شاه
چند ثانیه بعد، گلوله درست همانجایی نشست که خودش با انگشت نشان داده بود. اگر قرار باشد تمام زندگی حمید کوشنده در یک تصویر خلاصه شود، آن تصویر نه لحظه افتادنش، بلکه ایستادنش است؛ همان دم که میان جان و باورش، باورش را برگزید. آن چند ثانیه، از سالها زندگی، انتخاب و ایستادگی آمده بود. حمید کوشنده، نهم فروردین ۱۳۶۹ در کرج به دنیا آمد و ساکن اندیشه بود. مهندس مکانیک بود و تحصیلاتش را در دانشگاه گرگان به پایان رسانده بود. اطرافیانش او را جوانی توانمند و نخبه در رشته خودش میشناختند؛ کسی که آینده روشنی پیش رویش قرار داشت و میتوانست زندگی آرام و موفقی برای خود بسازد. اما آنچه بیش از هر چیز او را تعریف میکرد، شخصیتش بود. حمید اهل تعارف نبود. حرفی اگر داشت، همان لحظه میزد و چیزی را در دل نگه نمیداشت. با همان صراحتی که زندگی میکرد، نظرش را هم بیان میکرد. رک بود، بیپرده بود و هیچوقت تلاش نمیکرد خودش را چیزی غیر از آنچه بود نشان بدهد. با وجود اینکه مادر بارها از او خواسته بود ایران را ترک کند، هر بار یک پاسخ داشت: «چرا ما باید بریم؟ اینا باید برن.» آرزویش ساختن زندگی در ایرانی آزاد بود؛ نه ساختن زندگی در جایی دور از وطن. برای آیندهاش برنامه داشت. عاشق شده بود و خانواده مشغول تدارک مراسم ازدواجش بودند. مادر، برای اینکه شروع زندگی پسرش آسانتر باشد، حتی خانهاش را فروخت تا هزینه ازدواج او فراهم شود. پولی که قرار بود آغاز زندگی مشترکش را رقم بزند، سرانجام هزینهٔ آخرین بدرقهاش شد. در کنار همه اینها، روحیهای شاد داشت. سالهایی که در گرگان زندگی و تحصیل کرده بود، باعث شده بود به فرهنگ شمال ایران علاقه پیدا کند. رقص محلی شمال را به زیبایی اجرا میکرد و همین علاقه، بعدها به یکی از تلخترین و ماندگارترین تصاویر مراسم خاکسپاریاش تبدیل شد. از میان هنرمندان، شاهین نجفی را دوست داشت و آخرین پستی که در صفحهاش منتشر کرد، درباره فریدون فرخزاد بود. جملهای هم همیشه بر زبانش جاری بود؛ جملهای که بارها تکرار میکرد، بیآنکه کسی تصور کند روزی بر سنگ مزارش حک خواهد شد: «این نیز بگذرد.» گاهی هم با لبخند جملهای میگفت که آن روزها بیشتر شبیه شوخی به نظر میرسید: «اگر یه روز کشته شدم، اسم منو بگیدها.» هیچکس نمیدانست این جمله، مدت ها بعد، به یکی از آخرین وصیتهای نانوشتهاش تبدیل خواهد شد. هجدهم دیماه ۱۴۰۴، حال و هوای خانه با همیشه فرق داشت. از صبح، انگار دلش جای دیگری بود. پیش از آنکه از خانه بیرون برود، سراغ تکتک اعضای خانواده رفت. از کوچکترین عضو خانواده، کودک خواهرش، تا بزرگترها، از همه حلالیت طلبید. مدام میگفت: «من دارم میرم، منو حلال کنید.» این رفتار برای خانواده عجیب بود. هیچوقت اینگونه خداحافظی نکرده بود. از مادرش خواست پولی که دولت به حسابش واریز کرده رو خرج نکند گفت :«این پول خون جووناست.» هربار که از خانه بیرون میرفت، حتی اگر شب را با دوستانش در سعادتآباد میگذراند، یک جمله را همیشه به مادرش میگفت: «زود برمیگردم.» اما عصر هجدهم دی، آن جمله را نگفت. تنها چیزی که هنگام خروج بر زبان آورد این بود: «مامان… حلالم کن.» و ساعت حدود شش عصر، از خانه بیرون رفت؛ بیآنکه کسی بداند این آخرینباری است که درِ آن خانه پشت سرش بسته میشود. غروب هجدهم دی ۱۴۰۴، حمید از اندیشه راهی فردیس شد. اعتراضات در خیابانها جریان داشت و او هم مثل بسیاری دیگر، به میان مردم رفت. اما آنچه در آن شب رخ داد، روایت حضور یک تماشاگر نبود. در میانه شلوغی، چشمش به دو دختر افتاد که چند مأمور امنیتی دنبالشان کرده بودند. بیدرنگ مسیرش را عوض کرد و خودش را به آن سمت رساند. تمام حواس نیروها به او جلب شد و همان چند ثانیه فرصت کافی بود تا آن دو دختر از محاصره فرار کنند. وقتی آنها دور شدند، اینبار خود حمید در حلقه محاصره ماند. چند مأمور دورش را گرفتند. فرصتی کوتاه پیدا کرد تا تماسی بگیرد. صدایش آرام نبود؛ میدانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است. فقط گفت: «سپیده… منو محاصره کردن… کارم تمومه.» بعد تماس را قطع نکرد. گوشی همچنان روشن ماند و صدای آن لحظهها از آن سوی خط شنیده میشد. در همان لحظه، مأموران اسلحههایشان را به سمتش گرفته بودند. حمید نه عقب رفت، نه التماس کرد و نه برای نجات جانش چیزی گفت. دستش را روی سینهاش گذاشت، دقیقاً جایی را که قلبش بود نشان داد و فریاد زد: «میخوای بزنی؟ بزن…تا ابد جاوید شاه.» چند ثانیه بعد، گلوله درست همان نقطهای را شکافت که خودش نشان داده بود. حمید روی زمین افتاد، اما هنوز زنده بود. وقتی خانواده خودشان را به محل رساندند، هنوز هوشیار بود. همه تصور میکردند گلوله ساچمهای است و زخمش خطر جدی ندارد. هر چند ثانیه یکبار صدایش می آمد: «دارم میسوزم …دارم میسوزم.» او را به خانه رساندند و همانجا با اورژانس تماس گرفتند، اما هرچه دقایق میگذشت، خبری از آمبولانس نبود. چند دقیقه بعد، در خانه از هوش رفت. برادرش هر کاری از دستش برمیآمد انجام داد؛ احیای قلبی، تنفس مصنوعی و هر تلاشی که شاید بتواند او را نگه دارد. اما دیگر فرصتی برای انتظار نبود. حمید نزدیک به یک متر و نود سانتیمتر قد داشت و سالها ورزش کرده بود. جابهجا کردن پیکرش در آن شرایط آسان نبود. با زحمت او را داخل آسانسور بردند، پایین آوردند و در خودرو گذاشتند تا به سمت بیمارستان نور شهریار حرکت کنند. مادر، تمام مسیر او را در آغوش گرفته بود. پیش از آنکه به بیمارستان برسند، نفسهای حمید در همان آغوش برای همیشه آرام گرفت. آیندهای که برایش خانه فروخته بودند، زندگی مشترکی که در آستانه آغاز بود، رؤیاهایی که سالها برایشان تلاش کرده بود و همه آنچه میتوانست زندگی عادی یک جوان سیوپنجساله باشد، همانجا به پایان رسید. حمید کوشنده، در آغوش مادرش، جانش را فدای ایرانی کرد که باور داشت روزی آزاد خواهد شد. صبح بیستم دیماه، خانواده حمید مقابل غسالخانه بهشت زهرا ایستاده بودند. قرار بود یکی از بستگان که از نخستین ساعات صبح به کهریزک رفته بود، پیکر حمید را پیدا کند و به بهشت زهرا بیاورد. همه منتظر بودند. در آن انتظار سنگین، پیکر جاویدنامها یکییکی از غسالخانه بیرون میآمد. مردم با احترام، آنها را روی دستهایشان میگرفتند؛ با تشویق، با فریادهای «باشرف… باشرف…» و با تمام احترامی که شایستهشان بود، بدرقهشان میکردند. هربار که دری از غسالخانه باز میشد، خانواده نفسشان را در سینه حبس میکردند اما حمید میان آنها نبود. ناگهان تلفن زنگ خورد. تماس از کهریزک بود. صدایی مضطرب از آن سوی خط گفت: «اینجا انقدر جنازه زیاده که هنوز نتونستم حمید رو پیدا کنم. بهم گفتن اگر تا یک ساعت دیگه پیداش نکنی، همهشونو با هم دفن میکنیم.» دیگر مجالی برای صبر کردن نمانده بود… همه سوار خودرو شدند و با شتاب خودشان را به کهریزک رساندند. هیچکس نمیدانست قرار است با چه صحنهای روبهرو شود. هنوز از خودرو پیاده نشده بودند که بوی سنگین گوشت سوخته در هوا پیچیده بود؛ کف محوطه، خون انقدر مانده بود که مثل عسل کف پای همه میچسبید. در گوشهوکنار، صدها کیسه سیاه کنار هم روی زمین رها شده بود؛ بینام، بینشان و خاموش. خانوادهها یکی پس از دیگری وارد محوطه میشدند. هر کدام به دنبال عزیزی میگشتند که نمیدانستند در کدام کیسه آرمیده است. بهجای آنکه کسی راهنماییشان کند، با تحقیر و خشونت با آنها روبهرو شدند. نیروهای حاضر، باتومهایشان را با شدت به درهای فلزی میکوبیدند و فریاد میزدند: «حرامزادههاتونو پیدا کنید!» هیچ اسمی وجود نداشت. هیچ فهرستی در کار نبود. تنها راه، باز کردن یکییکی کیسههای سیاه بود؛ شاید چهرهای آشنا، دستی، لباسی یا نشانی، آنها را به حمید برساند. هر زیپی که باز میشد، امید یک خانواده زنده میشد و همزمان، امید خانوادهای دیگر فرو میریخت. زمان با بیرحمی میگذشت. تهدید دفن دستهجمعی هنوز بالای سر همه بود. آنها فقط یک ساعت فرصت داشتند؛ یک ساعت برای پیدا کردن عزیزی که میان صدها پیکر بیجان گم شده بود. خانواده حمید، با دستانی لرزان، جستوجوی خود را میان آن کیسههای سیاه آغاز کردند و در نهایت میان آن همه پیکر بیجان، عزیزشان را یافتند. پیکر او را همراه دهها پیکر دیگر، داخل یک تریلی، از کهریزک به بهشت زهرا منتقل کردند. چند تریلی، یکی پس از دیگری، وارد محوطه غسالخانه میشدند و پیکرها را تخلیه میکردند. نوبت به تریلیای رسید که حمید در آن بود. درِ تریلی را باز نکردند. گفتند ظرفیت قبرستان پر شده است و قرار است پیکرهای باقیمانده را بهصورت دستهجمعی به خاک بسپارند. خانواده هرچه التماس کردند، فایدهای نداشت. خواهش کردند. اصرار کردند. در نهایت، با پرداخت پول، پذیرفتند درِ تریلی را باز کنند؛ اما با یک شرط. گفتند: «فقط ده کیسه را باز میکنیم. اگر او بین آنها بود، تحویلش میدهیم. اگر نبود، دیگر همراه بقیه بهصورت دستهجمعی دفن میشود.» کیسه اول باز شد. حمید نبود. کیسه دوم را باز کردند. باز هم حمید نبود. نوبت به کیسه سوم رسید. اینبار، پیکر حمید بود. خانواده توانستند او را تحویل بگیرند. بیستم دیماه، ساعت ششونیم عصر، حمید کوشنده را در قطعه ۳۲۹، ردیف ۱۸۵، شماره ۹۵ بهشت زهرا، دو ردیف پایینتر از مزار سپهر بابا، به خاک وطن سپردند. وداع با حمید، شبیه هیچ وداع دیگری نبود. چند روز پیش، در استوری اینستاگرامش نوشته بود: «اگر من رفتم، گریه نکنید. پایکوبی کنید و بهجای من هم خوشحالی کنید.» و همان شد. مردم آمدند. دستها به هم خورد. پاها بر زمین کوبیده شد. دوستانش، همان رقص محلی شمال را که حمید عاشقش بود، کنار مزارش اجرا کردند؛ نه برای فراموش کردن سوگ، بلکه برای بدرقه پسری که وقتی چشم در چشم مرگ ایستاد، از باورش عقب ننشست. تنش زیر خاک ماند اما و نامش هرگز. نامش، در روایت آن دو دختری که آن شب فرصت دوبارهای برای زندگی پیدا کردند، ادامه یافت. در حافظه خانوادهای که هر روز قصهاش را زنده نگه داشتند. و در باوری که حتی گلوله هم نتوانست از او بگیرد. گفته بود: «اگر یه روز کشته شدم، اسم منو بگیدها.» و این روایت، پاسخی است به همان خواسته. تا نام حمید کوشنده، هربار که این سطرها خوانده میشود، دوباره بر زبان بیاید.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۴/۲۵ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Part of these events
What we know
- Age
- 35
- Killed
- giovedì 8 gennaio 2026
- Place
- Karaj, Alborz
- Father’s name
- شاکر (in Persian) ↗
- Born
- giovedì 29 marzo 1990 ↗
- Occupation
- مهندس مکانیک (in Persian) ↗
Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record
Burial details
- Cemetery
- بهشت زهرا — قطعه ۳۲۹، ردیف ۱۸۵، شماره ۹۵
- Section
- 329
- Row
- 185
- Number
- 95
Names and spellings
- Name on this record
- حمید کوشندهHamid Koushandeh
How the sources wrote the name
- Hamid Kooshandehiranvictims.com
People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?
Do you know this person?
If you knew Hamid Koushandeh, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (5)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Hamid Koushandeh | — | 2026-01-08 |
| iranvictims.com [2] [3] | Hamid Kooshandeh | Karaj | 2026-01-08 |
| نشانی سرو | حمید کوشنده | — | — |
| IranTrial | حمید کوشنده | کرج | 1404/10/18 |
| Narrata | حمید کوشنده | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
Posts and videos (4)
4 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- V91EF3D8
- Evidence tier
- B Recorded on one trusted list
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Hamid Koushandeh. Messages appear after moderation.
Write a message for Hamid Koushandeh…
Do you know Hamid Koushandeh? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos