Photo: javidnaman.iranintl.com — https://javidnaman.iranintl.com/memorial/JRIowonhkHAgqqci2Q5KIw
Ahmadreza Feizi
احمدرضا فیضی
16 years old · Fardis, Karaj, Alborz
sabato 28 febbraio 2026
Their story
Shot by Islamic Republic agents while in car with father and brother after honking horn to spread news of Ali Khamenei's death. Car was subjected to heavy gunfire and shooting continued even after the vehicle stopped. Died from gunshot wounds. Medical examiner report stated cause of death as 'hot bullet impact to torso'. Buried on 13 Esfand at Behesht Ali cemetery in Eshtehard.
This text is available in English only.
What the sources recorded
- iranvictims.com: died during the protest period
Their narrative
«...جاویدنام احمدرضا فیضی؛ «همینطوری خاکشون کردم
دو برادر، نصف شب، سر یک تشک با هم کلنجار میروند. احمدرضا مدام خودش را روی برادر بزرگترش میاندازد و نمیگذارد بخوابد. امیرحسین هم کم نمیآورد؛ گاهی او را کنار میزند و گاهی هر دو از خنده ریسه میروند. پدر از پشت دوربین چیزی میگوید و مادر آنقدر از شیطنتشان خندهاش گرفته که صدایش تمام خانه را پر کرده است. آخرش هم، درست همانطور که وسط بازی خسته شدهاند، روی هم خوابشان میبرد. ویدئو همینجا میتوانست تمام شود؛ یک خاطره معمولی از دو برادر. اما نشد. چشمم به جملهای افتاد که مادر زیر همان ویدئو نوشته بود: «همینطوری خاکشون کردم...» همان یک جمله کافی بود تا دنبال ادامه قصه بگردم. جواز دفن را پیدا کردم. گزارشها را خواندم. خبرها را کنار هم گذاشتم. میخواستم بفهمم میان آن خندههای بیدغدغه و این چند کلمه، چه اتفاقی افتاده است. احمدرضا تنها چند روز با شانزدهسالگی فاصله داشت. نهم اسفند ۱۴۰۴، او و برادرش امیرحسین همراه پدرشان ساعتی را در استخر گذراندند. وقتی بیرون آمدند، خبر کشته شدن علی خامنهای در شهر پیچیده بود و صدای بوق خودروها از خیابانهای فردیس به گوش میرسید. امیرحسین دلش میخواست به خیابان برود. چندبار از پدر خواست راه بیفتند. ابتدا قبول نکرد، اما اصرار پسرها بیشتر شد. سرانجام هر سه سوار خودرو شدند. اگر کسی همان لحظه از آنها فیلم میگرفت، هیچچیز غیرعادی دیده نمیشد؛ پدری پشت فرمان و دو برادر که کنار هم نشسته بودند. چند دقیقه بعد، همه چیز تغییر کرد. مشاجره با یک مامور و ردوبدل شدن صحبتهایی که میشد به مرگ ختم نشود. صدای شکستن شیشه آمد. بعد صدای گلوله. قنداق اسلحه به شیشه شکسته ماشین گیر میکند و پدر برای نجات فرزندانش ماشین را با سرعت میراند. در آن آشفتگی، امیرحسین ناگهان گفت: «بابا... اسلحهشون افتاده داخل ماشین...» فرصت فکر کردن نبود. خودرو زیر شلیک گلوله حرکت میکرد و تنها امید، دور شدن از آن مسیر بود. چند لحظه بعد، امیرحسین برگشت تا احمدرضا را صدا بزند. جوابی نشنید. با صدایی که میان ترس و ناباوری گیر کرده بود گفت: «بابا... احمد تیر خورده... بابا... به خدا احمد نفس نمیکشه...» گلوله از پشت کتف احمدرضا عبور کرده و به قلبش رسیده بود. بعدها پزشکی قانونی، همه آن چند دقیقه را در یک سطر خلاصه کرد: «علت فوت: اصابت گلوله گرم به تنه.» اما هیچ برگهای نمیتواند صدای برادری را ثبت کند که هنوز امید داشت احمدرضا چشمهایش را باز کند. خودرو سرانجام متوقف شد. هر دو برادر را به درمانگاه رسالت فردیس رساندند. وقتی تصاویر آنجا را دیدم، ناخودآگاه دوباره به همان ویدئوی اول برگشتم. چند دقیقه قبل، روی یک تشک خوابیده بودند. حالا کنار هم، روی دو برانکارد افتاده بودند. دیگر از خندههای مادر خبری نبود. فقط نام پسرهایش را صدا میزد. و الان بهجای صدای خندههایش، صدای فریاد مادری شنیده میشود که نتیجه زحمات سالهای سال خود و همسرش، امیدش و از همه مهمتر فرزندانش را از دست داده است. احمدرضا دیگر رفته بود. امیرحسین هنوز آخرین نفسها را میکشید. بعد از آن، قصه فقط غمگینتر شد. خانواده روزها برای تحویل گرفتن پیکر دو پسرشان میان ادارهها و سردخانه رفتوآمد کردند. انتظار، خواهش و امید به اینکه دستکم بتوانند آنها را به خاک بسپارند، بخشی از روزهای سخت پس از آن شب بود. سرانجام سیزدهم اسفند، احمدرضا و امیرحسین، کنار هم، در آرامستان «بهشت علی» اشتهارد به خاک سپرده شدند. نه روز بعد، تقویم به بیستودوم اسفند رسید. روز تولد احمدرضا. قرار بود شانزدهسالگی او را جشن بگیرند. به جایش، خانواده دوباره راه آرامستان را در پیش گرفتند. حالا هر بار آن ویدئو را میبینم، دیگر فقط دو برادر را نمیبینم که برای خوابیدن روی یک تشک شوخی میکنند. دو نوجوان را میبینم که هیچکدام نمیدانستند چند روز بعد، آخرینبار است که کنار هم به خواب میروند. و هربار که ویدئو تمام میشود، نگاهم بیاختیار روی همان یک جمله میماند؛ جملهای که شاید از هر روایتی کوتاهتر و از هر روایتی سنگینتر است: «همینطوری خاکشون کردم...»
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: جاوید · Written ۱۴۰۵/۰۴/۱۸ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Part of these events
What we know
Do you know this person?
If you knew Ahmadreza Feizi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (3)
Posts and videos (3)
3 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- VD61E539
- Evidence tier
- B Recorded on one trusted list
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Ahmadreza Feizi. Messages appear after moderation.
Write a message for Ahmadreza Feizi…
Do you know Ahmadreza Feizi? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos