The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Danial Cheraghian

دانیال چراغیان

29 years old · Fardis, Karaj, Alborz

giovedì 8 gennaio 2026

ATwo or more independent lists

Named on the government’s official list (row 2690)

#Danial_Cheraghian#دانیال_چراغیان

Shot in the head by sniper fire. Death certificate states cause of death as 'impact of high-speed projectile objects to the body'

Add information

Their story

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
  • iranvictims.com: died during the protest period

Their narrative

جاویدنام دانیال چراغیان؛ می‌رم و زود برمی‌گردم

دست‌هایش زبان آهن و دستگاه را می‌فهمند و روزهایش میان صدای فلز و آتش می‌گذرد، تراشکاری که جهانش به دیوارهای کارگاه محدود نمی‌شود. در رگ‌هایش هنوز چیزی از همدان جریان دارد؛ چیزی از شکوه خاموش الوند، از صبح‌های خنک دامنه‌هایش و از چشمه‌هایی که راه خود را از دل سنگ باز می‌کنند و بی‌هیاهو به سوی روشنایی می‌روند. دانیال چراغیان از همین روشنایی زاده می‌شود. دلش با طبیعت ایران است؛ با جاده‌هایی که از هیاهوی شهر فاصله می‌گیرند، با درختان، با دریا و با تکه‌های سبزی که می‌شود در آن‌ها لحظاتی از شتاب جهان دور ماند. شاید در وجودش هنوز پژواک آب‌های گنج‌نامه جاری است؛ همان آب‌هایی که از دل صخره می‌گذرند و بی‌آنکه از سختی سنگ شکایت کنند، راه خود را آرام و پیوسته به سوی پایین می‌گشایند. دانیال نیز رویایی از همین جنس در دل دارد: رویای آزادی؛ ساده، زلال و انسانی. رویایی شبیه دامنه‌ی الوند پایین می‌آید، از کوچه‌های قدیمی همدان می‌گذرد، بوی سنگ و آب و صبح را با خود می‌آورد و پنجره‌ای را فقط برای نفس کشیدن باز می‌کند. در یکی از سفرهایش به شمال ایران، کنار دریا، چشم دانیال به دختر نوجوانی می‌افتد که در آب دست‌وپا می‌زند و آرام‌آرام از ساحل دور می‌شود. آن لحظه، دریا دیگر منظره‌ای برای تماشا نیست؛ پهنه‌ای است که جان انسانی را در خود می‌کشد. دانیال بی‌آنکه درنگ کند، خطر را می‌پذیرد و به آب می‌زند. موج‌ها را پشت سر می‌گذارد، خودش را به دختر می‌رساند و او را از آب بیرون می‌کشد. دست‌هایی که هر روز با آهن و دستگاه سروکار دارند، آن روز پیکری لرزان و شکننده را از میان موج‌ها بیرون می‌آوردند؛ بی‌آنکه دانیال بداند شاید سال‌ها بعد، همین صحنه روشن‌ترین تصویری است که از او در ذهن دیگران باقی می‌ماند. یک ماه پیش از آنکه گلوله زندگی‌اش را نیمه‌تمام بگذارد، دانیال با دختری که دوستش دارد نامزد می‌کند تا زندگی را جشن بگیرد؛ اما جشنِ آغاز، پیش از آنکه به خانه و زندگی برسد، در سایه‌ی مرگ ناتمام می‌ماند. در آن روزها، فردای دانیال هنوز در جزئیات ساده‌ی زندگی دیده می‌شود: در تصویر خانه‌ای که قرار است ساخته شود، در جاده‌ای که هنوز قدم نگذاشته، در نامی که قرار است کنار نام خودش بیاید و در روزهایی که هنوز به خانه‌اش نرسیده‌اند. فردا برای او در جایی دور و مبهم انتظار نمی‌کشد؛ در همین آرزوها، آرام نفس می‌کشد، در همان چیزهایی که بی‌آنکه به چشم بیایند، زندگی را شکل می‌دهند؛ اما بیرون از این دایره‌ی کوچک، روزگار چهره‌ی دیگری دارد. فشارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی کم‌کم خود را به زندگی روزانه می‌رسانند؛ به کار، به خانه، به فکر فردا و به سکوت‌هایی که دیگر مثل گذشته آرامش نمی‌کنند. دانیال نمی‌تواند آنچه را در اطرافش می‌گذرد، پشت درِ خانه بگذارد. او روزی از روزهای زمستان که بعدها در تاریخ ایران مانا می‌شود به خیابان می‌رود؛ نه با تصویری از مرگ، بلکه با همان تصور ساده‌ای که آدم را از خانه بیرون می‌کشد: اینکه شاید ایستادن در کنار دیگران، چیزی را تغییر دهد. پنج‌شنبه، هجدهم دی‌ماه، پیش از رفتن، به مادر می‌گوید: «من می‌رم و زود برمی‌گردم.» جمله در فضای خانه می‌ماند؛ کوتاه، آشنا و بی‌خبر از آنچه در راه است. دانیال از در بیرون می‌رود، چنان‌که انگار پایان روز، دوباره او را به همان خانه بازمی‌گرداند؛ اما آن روز، خیابان راه برگشت را برای او باز نمی‌کند. خبر کوچ دردناک دانیال به خانه می‌رسد؛ چند واژه‌ی کوتاه درباره‌ی گلوله‌ای که به سرش خورده. ناگهان تمام آن آینده‌ای که هنوز در خانه نفس می‌کشید، فرو می‌ریزد. خبر آن‌قدر سنگین است که انگار تمام خانه باید زیر آوار، یک‌باره داغدار شود. وقتی پیکرش را برای شناسایی به کهریزک می‌برند، آنژیوکت هنوز به بدنش وصل است؛ رشته‌ای باریک که انگار او را به آخرین لحظه‌های درمان پیوند می‌دهد و هم‌زمان بر ابهام مرگش می‌افزاید. از همان‌جا، میان آنچه دیده می‌شود و آنچه هیچ‌کس نتوانسته ببیند، پرسشی باقی می‌ماند: گلوله در فلکه‌ی پنجم فردیس کرج، همان میان جمعیتی که ایستاده بودند، از اسلحه‌ی تک‌تیراندازی شلیک شده است؟ یا دانیال را زخمی به بیمارستان رسانده‌اند و آن‌جا، پیش از آنکه فرصت بازگشت به زندگی پیدا کند، گلوله‌ی دیگری زندگی را از تن او ربوده است؟ میان خیابان و بیمارستان، جایی از قصه در تاریکی جا می‌ماند؛ جایی که رد قدم‌های دانیال ناگهان محو می‌شود. تنها آنژیوکت هنوز به بدنش وصل است؛ لوله‌ای باریک که گویی آخرین نخ میان دانیال و زندگی است، اما به جای پاسخ، پرسش بیشتری با خود می‌آورد. اگر او را زنده تا بیمارستان رسانده‌اند، آنچه در آن فاصله گذشته، کجای این روایت پنهان شده؟ حالا آنژیوکت برای خانواده فقط نشانه‌ی درمان نیست؛ نشانی است از راهی که دانیال تا بیمارستان پیموده و از لحظه‌ای که هنوز چیزی برای نجات‌دادن وجود داشته. و همین نشانه، مثل نخی که درست پیش از گره خوردن پاره شده باشد، روایت را در جایی ناتمام می‌گذارد؛ جایی میان گلوله‌ی اول و آخرین لحظه‌ی زندگی. باید خودشان برای شناسایی بروند. آخرین دیدار دانیال، به‌جای خانه، در کهریزک است. خانواده و دوستان باید میان انبوه پیکرها دنبال نشانی از او بگردند. میان چهره‌هایی که هیچ‌کدام نباید دانیال باشند، چشم می‌گردانند تا شاید از میان یک چهره، یک دست، تکه‌ای از لباس یا هر نشانه‌ی آشنا، به همان پسری برسند که هنگام رفتن می‌گوید: «زود برمی‌گردم.» برای آن‌ها، دانیال هنوز همان جوانی است که از خانه بیرون رفته و قرار است از همان در برگردد؛ اما حالا باید نشانی از او را جایی پیدا کنند که جولانگاه مرگ است. وقتی برای شناسایی می‌روند، نام‌ها دیگر بر چهره‌ها خوانده نمی‌شوند. برچسب شناسایی را به پای پیکرها بسته‌اند، نه به مچ دست. اگر صورت در خاموشیِ کاور شناسایی نشود، باید زیپ را باز کنند و از میان نشانه‌ی دیگر او را بشناسند: دستی، تکه‌ای لباس، یا جزئیاتی کوچک که هنوز ردی از زندگی در خود نگه داشته‌اند. برای آنان، شناسایی دیگر فقط نگاه‌کردن نیست؛ سفری است در میان تکه‌های باقی‌مانده، برای پیدا کردن کسی که پیش از این با چهره، صدا و حضورش می‌شناختند. باید از میان آنچه از او مانده، دوباره به خودِ او برسند؛ به نشانه‌ای که از او بگوید. آنچه در کهریزک می‌بینند، تصویری نیست که بتوان به‌سادگی در کنار خاطره‌ای که از دانیال دارند بگذارند. آن تصویر با آن‌ها به خانه برمی‌گردد و پس از آن، دیگر فقط در گذشته نمی‌ماند. گاهی در خواب و گاهی در بیداری دردشان را زخمی می‌کند. پس از کشته‌شدن دانیال، خانواده ماشینی را آذین می‌بندند و تصویر او را بر آن می‌نشانند؛ انگار می‌خواهند جاده‌ای را که مرگ بر آن سد کشیده، برای لحظه‌ای دوباره بگشایند. ماشین، با گل‌هایی که به‌جای بوی آغاز، بوی نیستی می‌دهند، در سکوت می‌ایستد. عکس دانیال بر آن، شبیه مسافری است که دیگر هرگز سوار نمی‌شود. قرار است این ماشین او را به سوی نامزدی، خانه‌ای تازه و فصل دیگری از زندگی ببرد؛ اما حالا به تابوتی بی‌چرخ برای آینده‌ای تبدیل می‌شود که هرگز به مقصد نمی‌رسد؛ خانه‌ای که هنوز ساخته نشده، سفرهایی که هنوز آغاز نشده و عشقی که هنوز فرصت زندگی‌کردن نیافته، همه در قاب همان عکس متوقف می‌شوند؛ گویی زمان، درست پیش از گشودن درِ فردا، ناگهان می‌ایستد. در مراسم خاک‌سپاری، سفره‌ی عقد را برای او می‌گسترانند؛ سفره‌ای که باید بر سرش آغاز زندگی شکل بگیرد؛ اما حالا در کنار گوری پهن می‌شود. جای داماد خالی است و همین خالی دردناک، از هر حضوری سنگین‌تر بر سفره می‌افتد. خانواده آیین آغاز را در پایان زندگی او برگزار می‌کنند؛ گویی می‌خواهند آینده‌ای را که گلوله از دانیال گرفته، برای چند لحظه از دل خاک بیرون بکشند. سفره گسترده است؛ اما کسی پشت آن نمی‌نشیند. حلقه‌ها خاموش مانده‌اند؛ خانه‌ای که باید با قدم‌های او جان می‌گرفت، پیش از آنکه ساخته شود، در خیال ویران می‌شود. عشقی که هنوز فرصت نکرده در زندگی جریان پیدا کند، حالا باید کنار پیکر او به سوگ بنشیند. آن سفره دیگر وعده‌ی پیوند نیست؛ صورت بی‌جان آینده‌ای است که دامادش را پیش از رسیدن، از دست داده. زندگی کوتاه دانیال شبیه چراغی است که گلوله، پیش از پایان شب، خاموشش می‌کند؛ اما نورش تا لحظه‌ی آخر بر خانه و مادرش، بر خانواده و دوستانش، بر جاده‌های شمال، بر درختان و ساحل دریا و بر کارگاهی که دست‌هایش را به یاد دارد، می‌افتد. همان دست‌ها که روزی دختری را از آب بیرون می‌کشند و بعدها، خودشان بی‌حرکت در دل خاک می‌مانند. او برای فردایی به خیابان می‌رود که قرار است سهم زندگی‌اش باشد، اما آن فردا پیش از رسیدن، در میانه‌ی راه خاموش می‌شود و خانه، عشق، سفر و آزادی را ناتمام می‌گذارد. از دانیال تنها نامی بر سنگ نمی‌ماند. او برای همیشه جاویدان می‌شود و همچنان در جمله‌ای که پیش از رفتن به مادرش می‌گوید، ادامه می‌یابد «من می‌رم و زود برمی‌گردم.»

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: روشنا · Written ۱۴۰۵/۰۷/۱۲ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Photos & videos

Part of these events

What we know

Age
29
Killed
giovedì 8 gennaio 2026
Place
Fardis, Karaj, Alborz
Cause of death
Gunshot wound
Father’s name
ناصر (in Persian) ↗
Born
martedì 19 novembre 1996 ↗
Place of death
فردیس کرج (in Persian) ↗

Burial details

Cemetery
بهشت زهرا — قطعه ۳۲۷، ردیف ۲۴۹، شماره ۷۳
Section
327
Row
249
Number
73

Names and spellings

Name on this record
دانیال چراغیانDanial Cheraghian

How the sources wrote the name

  • Danial Cheraghani
    iranvictims.com

People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?

Do you know this person?

If you knew Danial Cheraghian, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (5)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Danial Cheraghian — 2026-01-08
Iran International Danial Cheraghian Fardis, Karaj 2026-01-08
iranvictims.com [2] [3] [4] [5] [6] Danial Cheraghani · Danial Cheraghian Karaj, Fardis · Fardis, Karaj 2026-01-08
نشانی سرو دانیال چراغیان — —
Narrata دانیال چراغیان — ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
Posts and videos (8)

8 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
VF91811A
Evidence tier
A Recorded on two or more independent lists

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Danial Cheraghian. Messages appear after moderation.

Write a message for Danial Cheraghian…

Leave a few words in memory of Danial Cheraghian. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.