The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Ali Ashiri Lor

علی عشیری

22 years old · Dezful, Khuzestan

giovedì 1 gennaio 2026

CFamily and witnesses

#Ali_Ashiri_Lor#علی_عشیری

22-year-old from Dezful, killed on the night of 19 Dey month by Basij forces with direct gunfire using war bullets

Add information

Their story

What the sources recorded

  • iranvictims.com: died during the protest period

Their narrative

جاویدنام علی عشیری؛ سَرِ خَم قدغن

شاید تنها باری که علی عشیری سرش را خم کرد، وقتی بود که می‌خواست سه کلمه را پشت گردنش خال‌کوبی کند: «سر خم قدغن». علی جوانی بیست‌ویک‌ساله از دزفول بود؛ قهرمان ووشو که مدال‌های مسابقات شهرستانی، استانی و کشوری را در کارنامه‌ی خود داشت. به موسیقی رپ علاقه داشت و شعرهایش را خودش می‌نوشت. از نوجوانی کنار عمویش گچ‌کاری می‌کرد و دست‌هایش، همان‌قدر که با تمرین‌های سخت ورزش آشنا بودند، به کار ساختمان هم عادت داشتند. گاهی از سر کار به مادرش زنگ می‌زد و می‌پرسید برای ناهار چه دارند. چند کارگر را دیده بود که غذای درستی برای خوردن نداشتند و می‌خواست آن‌ها را به خانه بیاورد. مادر از مهمان‌های ناخوانده می‌پرسید و علی جواب می‌داد: «مامان، به خدا اینا سختی می‌کشن. نمی‌تونم تحمل کنم گرسنه بمونن.» اگر می‌فهمید کسی که برایش کار کرده دست‌تنگ است، از دستمزدش می‌گذشت. گاهی هم کافی بود کسی از لباس یا کفشش تعریف کند تا همان‌جا آن را به او ببخشد. خانواده بعدها از زبان کسانی که علی به آن‌ها کمک کرده بود، چیزهایی شنیدند که پیش از آن نمی‌دانستند. روزهای دی‌ماه ۱۴۰۴، خیابان‌های ایران بوی انقلاب می‌داد. از شهری به شهر دیگر، مردم به خیابان می‌آمدند و صدای اعتراضشان بلندتر می‌شد. دزفول نیز از این خیزش دور نمانده بود. علی از شب‌های نخست دی‌ماه به جمع مردم پیوست؛ مردمی که خواهان پایان حکومت جمهوری اسلامی بودند. یک شب با ابروی سرخ و کبود به خانه برگشت. مادر تا صورتش را دید، پرسید چه اتفاقی افتاده است. علی ابتدا چیزی نگفت، اما سرانجام تعریف کرد که به خیابان رفته بوده است. مادر هراسان از او خواست دیگر نرود. التماس کرد و او را به جان خودش قسم داد. علی نگاهش کرد و پرسید: «مگه خون من از خون جوون‌های دیگه رنگین‌تره؟ مگه فقط تو مادری که پسر داری؟» از پنجم دی‌ماه، مأموران امنیتی در پی شناسایی و بازداشت او بودند. علی مدتی از خانه دور ماند، اما شب‌ها همچنان به خیابان می‌رفت. در یکی از همان شب‌ها، هنگامی که مأموران به جمعیت نزدیک می‌شدند، علی و چند نفر از دوستانش راهی برای فرار پیدا کردند. خودرو آماده بود و دوستش اصرار داشت هرچه زودتر از آنجا دور شوند. اما صدای چند دختر را شنیدند که در خطر بازداشت بودند. علی از رفتن منصرف شد. دوستش صدایش زد و هشدار داد که مأموران نزدیک شده‌اند. علی گفت: «چطور می‌تونم این دخترها رو اینجا ول کنم؟ من برای آزادی و امنیت همین دخترها اومدم خیابون.» ماند تا دخترها از خطر دور شوند و بعد خودش از راه پشت‌بام گریخت. بعدها زنانی به دیدار مادرش رفتند و از جوانی گفتند که در آن شب‌ها به کمکشان آمده بود. با فراخوان شاهزاده رضا پهلوی برای حضور مردم در روزهای هجدهم و نوزدهم دی‌ماه، خیابان‌های ایران بار دیگر از جمعیت پر شد. علی که از شب‌های پیش در خیزش مردم حضور داشت و مأموران امنیتی در تعقیبش بودند، هجدهم دی با پرچم شیر و خورشید به خیابان رفت. صورتش را پوشانده بود و تنها چشم‌هایش پیدا بود. پرچم را با دو دست، درست مقابل خود گرفته و در خیابان ایستاده بود؛ در روزهایی که همراه داشتن چنین پرچمی می‌توانست به قیمت جان تمام شود، علی آن را پیش روی خود برافراشته بود. پیش از رفتن نوشته بود: «چی کنم دیگه؟ اگه نرم، اینا نکشنم، خودم از غصه اینکه چرا نرفتم دق می‌کنم. حداقل می‌دونم زورمو زدم.» آن شب ساچمه به بدنش اصابت کرد و مجروح شد. اما جمعه نوزدهم دی، با همان جراحت‌ها دوباره راهی خیابان شد. دزفول از عصر آن روز چهره‌ی دیگری پیدا کرده بود. نیروهای مسلح در مسیرهای اصلی مستقر شده بودند و موتورسواران سیاه‌پوش در خیابان‌ها رفت‌وآمد می‌کردند. خیابان خمینی را بسته بودند، اما مردم به سوی خیابان قاضی رفتند. هرچه هوا تاریک‌تر می‌شد، جمعیت بیشتری از راه می‌رسید. تا حوالی ساعت هشت‌ونیم شب، صدها نفر در خیابان گرد هم آمده بودند. ناگهان صدای شلیک بلند شد. از میان خیابان و از بالای ساختمانی نیمه‌کاره به سوی مردم تیراندازی می‌شد. جمعیت پراکنده شد. کسانی برای کمک به مجروحان می‌دویدند و پیکرهای افتاده بر زمین را از مسیر تیراندازی دور می‌کردند. علی در خیابان قاضی هدف گلوله‌ی جنگی نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی قرار گرفت. گلوله از پشت به قلبش اصابت کرد. ساچمه‌ها نیز بدن و پشت شانه‌اش را زخمی کرده بودند. زندگی علی عشیری در بیست‌ویک‌سالگی، در شبی که دزفول زیر صدای گلوله بود، پایان یافت. چهار روز گذشت تا پیکر علی را به خانواده‌اش تحویل دادند. مادر در تمام آن روزها چشم‌انتظار دیدن پسرش بود. حالا که پیکر او را آورده بودند، تنها یک خواسته داشت؛ می‌خواست برای آخرین بار صورت علی را ببیند. التماس کرد که پوشش روی صورتش را کنار بزنند، بگذارند یک بار دیگر به چهره پسرش نگاه کند و با او وداع کند. اما اجازه ندادند. علی را به خاک سپردند، بی‌آنکه مادر بتواند برای آخرین بار صورتش را ببیند. پس از خاکسپاری، تماس‌هایی با خانواده گرفته شد. می‌خواستند نام او را در فهرست «شهدای» جمهوری اسلامی ثبت کنند. مادرش نپذیرفت و گفت: «من به خون پسرم خیانت نمی‌کنم. علی خودش می‌گفت نباید سر خم کرد.» بر سر مزار علی، تصویر بزرگی از چهره‌ی جوانش گذاشتند. لباس‌ها و کفش‌هایش را کنار عکس چیدند. امیر عشیری، پدر علی، با لباس سیاه کنار تصویر پسرش نشست و دستش را به قاب عکس تکیه داد. بر تصویری که از آن لحظه منتشر شد، نوشته بودند: «به‌زودی می‌بینمت شیر پسرم، ولی اول انتقام، بعد میام پیشت.» سی‌ام بهمن، دزفول برای چهلم جوانانش آماده می‌شد. نیروهای یگان ویژه خیابان‌ها را گرفته و راه‌های منتهی به آرامستان را بسته بودند. بااین‌همه، مردم از راه رسیدند؛ آن‌قدر که جمعیت در شهیدآباد موج می‌زد. برای علی عشیری، احمد عشیری، محمداسماعیل لیوسی و مرتضی جهانگیری آمده بودند. مرتضی از دوستان نزدیک علی بود. در یکی از عکس‌هایشان، دو جوان دست در گردن یکدیگر انداخته و کنار هم ایستاده‌اند. حالا مزارهایشان در یک قطعه، تنها چند متر از هم فاصله داشت. صدای طبل‌ها بلند شد. مردم دست می‌زدند و می‌خواندند: «این گل پرپر شده، هدیه به میهن شده.» خنچه آورده بودند و لباس دامادی. میان جمعیتی که نام جوانانشان را فریاد می‌زدند، رقص سوگ آغاز شد. مادر علی تصویر پسرش را در دست گرفته بود. عکس را بالا می‌برد و با صدای طبل می‌رقصید. مردم دورش جمع شده بودند، دست می‌زدند و آواز می‌خواندند. بر مزار علی گل می‌ریختند و صدای سازهای محلی در آرامستان می‌پیچید. ماه‌ها گذشت و خرداد از راه رسید؛ ماه تولد علی. تولدی که این بار خودش در آن نبود. در دزفول، مردم دوباره بر مزارش جمع شدند، دست زدند و برای جوانی جشن گرفتند که باید بیست‌ودو ساله می‌شد. هزاران کیلومتر دورتر، در لندن نیز کنار دیوار بزرگی که تصویر هزاران جاویدنام بر آن نشسته بود، کسانی که هرگز علی را ندیده بودند برای تولدش گرد آمدند. کیکی با عکس او آوردند، تصویرش را بالا گرفتند و «باشرف» صدایش کردند. به خون او و دیگر جوانان از دست‌رفته سوگند خوردند که تا پایان بایستند. علی نبود تا شمع‌های تولدش را فوت کند، اما در دو سوی دنیا، مردمی بودند که نمی‌خواستند روز آمدنش به این جهان فراموش شود. علی آنچه را که پشت گردنش نوشته بود، زندگی کرد. از نخستین شب تا آخرین لحظه، پای انتخابش ماند. پرچم شیر و خورشید را با دست‌های خودش بالا گرفت، بی‌آنکه بداند چند ساعت دیگر قلبش از تپیدن بازمی‌ایستد. علی بیست‌ویک سال بیشتر نداشت؛ سرش را خم نکرد، حتی وقتی بهایش جانش بود.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۷/۲۲ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Photos & videos

Ali Ashiri Lor
Photo: Narrata

What we know

Age
22
Killed
giovedì 1 gennaio 2026
Place
Dezful, Khuzestan
Cause of death
Gunshot wound
Born
giovedì 17 giugno 2004 ↗

Names and spellings

Name on this record
علی عشیریAli Ashiri Lor
Also written (English)
Ali Ashiri

People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?

Do you know this person?

If you knew Ali Ashiri Lor, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (2)
SourceName as writtenPlaceDate
iranvictims.com [2] [3] Ali Ashiri Lor Dezful 2026-01-01
Narrata علی عشیری — ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
Posts and videos (3)

3 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
V61D7F7D
Evidence tier
C Based on family and witness reports

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Ali Ashiri Lor. Messages appear after moderation.

Write a message for Ali Ashiri Lor…

Leave a few words in memory of Ali Ashiri Lor. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.