The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی
Mehdi Najafi Ehsan

Photo: t.me/RememberTheirNames — https://t.me/RememberTheirNames/2911

Mehdi Najafi Ehsan

مهدی نجفی احسان

21 years old · قرچک ورامین, Tehran

giovedì 8 gennaio 2026

BOne trusted list

Named on the government’s official list (row 2782)

#Mehdi_Najafi_Ehsan#مهدی_نجفی_احسان
Add information

Their story

روایت مهدی نجفی احسان، روایت جوانی است که آرزوهایش هیچ‌وقت به خودش ختم نمی‌شد. آرزو نمی‌کرد فقط زندگی خودش بهتر شود؛ دلش می‌خواست اگر روزی دستش به جایی رسید، دست دیگران را هم بگیرد. برای او، انسانیت از هر چیز دیگری ارزشمندتر بود و سفره‌ای که چند نفر از آن نان بخورند، از هر موفقیتی عزیزتر. مهدی نجفی احسان، 31 فروردین 1383 به دنیا آمد. خانواده‌اش اصالتاً اهل اسدآباد آجین بودند، اما سال‌ها در قرچک ورامین زندگی می‌کردند. او تنها پسر خانواده و تکیه‌گاه خانه بود. از همان سال‌های نوجوانی کار را آغاز…

This text is available in Persian only.

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources

Their narrative

جاویدنام مهدی نجفی احسان؛ من می‌رم تا شما زندگی کنید

روایت مهدی نجفی احسان، روایت جوانی است که آرزوهایش هیچ‌وقت به خودش ختم نمی‌شد. آرزو نمی‌کرد فقط زندگی خودش بهتر شود؛ دلش می‌خواست اگر روزی دستش به جایی رسید، دست دیگران را هم بگیرد. برای او، انسانیت از هر چیز دیگری ارزشمندتر بود و سفره‌ای که چند نفر از آن نان بخورند، از هر موفقیتی عزیزتر. مهدی نجفی احسان، ۳۱ فروردین ۱۳۸۳ به دنیا آمد. خانواده‌اش اصالتاً اهل اسدآباد آجین بودند، اما سال‌ها در قرچک ورامین زندگی می‌کردند. او تنها پسر خانواده و تکیه‌گاه خانه بود. از همان سال‌های نوجوانی کار را آغاز کرد تا کمک‌خرج خانواده باشد. بعدها با چند دستگاه جوراب‌بافی، کارگاه کوچکی راه انداخت؛ کارگاهی که همه رؤیاهایش را در آن می‌دید. همه او را جوانی مهربان، دلسوز، با‌معرفت، مردم‌دار و با‌غیرت می‌شناختند. همیشه می‌گفت: «آدم باید سفره‌دار باشه.» برای مهدی، نان فقط برای خانه خودش معنا نداشت. آرزو داشت روزی کارگاهش را بزرگ‌تر کند، برای چند نفر دیگر شغل بسازد و نگذارد سفره‌ای به خاطر بی‌کاری خالی بماند. وقتی مادرش برای آینده‌اش دعا می‌کرد، فقط یک خواهش داشت. می‌گفت: «مادر، اگه قرار شد روزی به جایی برسم، برام دعا کن ذاتم خوب بمونه.» انگار بیشتر از آن‌که نگران بزرگ شدن کارش باشد، نگران کوچک شدن دلش بود. زندگی مردم را از زندگی خودش جدا نمی‌دید. از نوجوانی اتفاقات کشور را دنبال می‌کرد، می‌خواند، تحقیق می‌کرد و درباره تاریخ معاصر ایران سوال می‌پرسید. بارها با خشم از جمهوری اسلامی و روحانیونی می‌گفت که به باور او زندگی را بر مردم سخت کرده بودند. باور داشت ایران سزاوار زندگی بهتری است و آزادی، آرزویی بود که ارزش ایستادن داشت. می‌گفت روزی تصویر محمدرضا شاه را روی سینه‌اش خالکوبی خواهد کرد؛ آرزویی که دیگر فرصتی برای تحققش پیدا نکرد. همین باور، او را بارها به خیابان کشاند. با وجود سن کم، در اعتراضات آبان ۱۳۹۸ حضور داشت و در اعتراضات ۱۴۰۱ نیز دوباره کنار مردم ایستاد. سکوت برایش آسان نبود؛ هر بار که صدای اعتراض مردم بلند می‌شد، او هم خودش را بخشی از همان صدا می‌دانست. روی بازویش تصویر شیری را خالکوبی کرده بود. هر بار که از آن می‌پرسیدند، با لبخند می‌گفت: «این شیر درون من داره زندگی می‌کنه.» نزدیکانش می‌گویند این فقط یک خالکوبی نبود؛ شجاعت، بخشی از وجود مهدی بود. با آن‌که تنها بیست‌ویک سال داشت، از ایستادن پای باورهایش نمی‌ترسید. با آغاز اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴، برای او زمانِ دوباره ایستادن بود. هفدهم دی، پیش از آن‌که از خانه بیرون برود، رو به خواهرش کرد و گفت: «حواست باشه مامان دنبالم نیاد، چیزیش نشه.» می‌دانست خیابان امن نیست. می‌دانست گلوله‌های جنگی شلیک می‌شوند. با این همه، دوباره رفت؛ برای ایستادن پای باوری که سال‌ها با خودش حمل کرده بود. هجدهم دی، هنگام خداحافظی، به مادرش گفت: «مامان، اگه بخوان منو دستگیر کنن، دعا کن بمیرم.» آن شب به خانه برگشت، اما تصمیمش عوض نشد. غروب نوزدهم دی ۱۴۰۴، دوباره لباس پوشید و این‌بار کلید خانه را به خواهرش سپرد. خواهرش با نگرانی گفت: «چرا کلیدها رو جا می‌ذاری؟» لبخندی زد و گفت: «نگران نباش، برمی‌گردم.» و این، آخرین تصویری بود که خانه از او به یادگار داشت. آن شب، پدرش نیز حدود ساعت هفت برای پیدا کردن او به خیابان رفت، اما در میان ازدحام جمعیت یک‌دیگر را گم کردند. ساعت یازده‌ونیم شب، وقتی هنوز به خانه بازنگشته بود و تلفنش خاموش بود، نگرانی همه خانه را فرا گرفت. کمی بعد، تماسی با پدرش گرفته شد؛ گفتند گلوله‌ای از پشت سر به او اصابت کرده و از زیر چشم چپ خارج شده است. او را به بیمارستان ستاری قرچک منتقل کرده بودند. وقتی خانواده خودشان را به بیمارستان رساندند، دیگر دیر شده بود. گلوله، پیش از رسیدن آن‌ها، زندگی جوان بیست‌ویک‌ساله‌ای را متوقف کرده بود که ساعتی پیش با این امید از خانه بیرون رفته بود که دوباره برگردد. اما رنج خانواده، با رسیدن به بیمارستان پایان نیافت. پیکرش را به آن‌ها تحویل ندادند. چهار روز، از صبح تا غروب، راه‌شان به کهریزک می‌افتاد؛ جایی که بوی مرگ در هوا مانده بود و خانواده‌های دیگری هم، درست مثل آن‌ها، چشم‌به‌راه یافتن عزیزان‌شان بودند. روزها، میان سکوت سرد آن سالن‌ها می‌گذشت. زیپ یک کاور را باز می‌کردند، لحظه‌ای به چهره‌ای خیره می‌شدند، دوباره می‌بستند و چند قدم آن‌سوتر، کاور دیگری را باز می‌کردند. این جست‌وجو چهار روز ادامه داشت؛ جست‌وجوی پدر و مادری که آمده بودند فرزندشان را به خانه برگردانند، اما هر بار دست خالی از میان آن همه پیکر بازمی‌گشتند. عصر روز چهارم، پسر دایی‌اش، پیکری را پیدا کرد که با شماره ۱۲۴۶۵ ثبت شده بود. مادرش بعدها گفت چندبار زیپ همان کاور را خودش باز کرده بود، اما او را نشناخته بود. صورتش آن‌قدر آسیب دیده بود که مادری، فرزند خودش را هم نمی‌توانست از میان زخم‌ها و خون بشناسد. پس از چهار روز جست‌وجو، خانواده سرانجام پیکرش را تحویل گرفتند و با اصرار خود، او را در امامزادگان طاهر و مطهر خیرآباد ورامین به خاک سپردند. ماموران امنیتی می‌خواستند  او را در جایی دورافتاده دفن کنند؛ جایی که کمتر دیده شود و زودتر از یادها برود. اما سرانجام، با پافشاری خانواده، همان‌جا در خاک وطن آرام گرفت. شاید می‌شد پیکرش را به دورترین نقطه برد، اما نمی‌شد روایت زندگی‌اش را به خاک سپرد. نمی‌شد جوانی را از یادها برد که از سال‌های نوجوانی، هر بار مردم به خیابان آمدند، کنارشان ایستاد؛ جوانی که جهان اطرافش را فقط برای خودش نمی‌خواست و آرزو داشت اگر روزی به جایی رسید، بتواند حتی به اندازه چند سفره، زندگی را برای دیگران بهتر کند. آن‌چه از مهدی نجفی احسان در حافظه خانواده، دوستان و مردمی که او را شناختند باقی مانده، تنها روایت جان‌باختنش نیست؛ روایت شجاعت، مسئولیت، انسانیت و جوانی است که حاضر نشد نسبت به سرنوشت ایران بی‌تفاوت بماند. شاید هیچ جمله‌ای نتواند مهدی را بهتر از آخرین جمله‌ای که پیش از رفتن به یکی از دوستانش گفت، روایت کند: «من می‌رم که شما زندگی کنید.»

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۴/۱۰ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

What we know

Age
21
Killed
giovedì 8 gennaio 2026
Place
قرچک ورامین, Tehran
Father’s name
روشنعلی (in Persian) ↗
Born
lunedì 19 aprile 2004 ↗
Place of death
قرچک ورامین (in Persian) ↗

Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record

Burial details

Cemetery
امامزادگان طاهر و مطهر، خیرآباد ورامین

Do you know this person?

If you knew Mehdi Najafi Ehsan, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (2)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Mehdi Najafi Ehsan — 2026-01-08
Narrata مهدی نجفی احسان — ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
Posts and videos (0)

No posts or videos have been recorded for this name yet.

Record information

Record number
VD7417AA
Evidence tier
B Recorded on one trusted list

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Mehdi Najafi Ehsan. Messages appear after moderation.

Write a message for Mehdi Najafi Ehsan…

Leave a few words in memory of Mehdi Najafi Ehsan. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.