Photo: Iran International
سپهر، بابا کجایی؟
Their story
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
- iranvictims.com: died during the protest period
- IranTrial: کشتهشده
Their narrative
جاویدنام سپهر شِکَّری؛ سپهر تنها، دانشجوی رشته مکانیک
هربار که از او سخن میگوییم، کسی میپرسد: «سپهر شُکری؟» نه؛ سپهر شِکَّری رودباری. سپهری که بابایی نبود تا نامش را صدا کند. سپهر شکری رودباری از جمله جانباختگانی است که نام او کمتر شنیده شده و به دلیل شباهت اسمی با سپهر شکری، هویتش در سایه مانده است. او جوانی بود که از همان کودکی با دشواریهای فراوان روبهرو شد و بخش بزرگی از زندگی خود را بدون حمایت خانواده سپری کرد. پیش از آنکه به دنیا بیاید، پدرش را از دست داد و مادرش نیز در سالهای نخست زندگی او درگذشت. پس از آن مدتی تحت سرپرستی مادربزرگش قرار گرفت، اما مهر مادربزرگ را نیز تنها در سالهای ابتدایی زندگی تجربه کرد و خیلی زود از حضور او هم محروم شد. سپهر از همان کودکی بیتکیهگاه ماند و ناچار شد بار زندگی را زودتر از همسالانش بر دوش بکشد. او جوانی کمحرف، درونگرا و مسئولیتپذیر بود. به ادبیات کلاسیک فارسی، بهویژه شاهنامهٔ فردوسی و آثار سعدی، علاقهای عمیق داشت و بخش زیادی از اوقات فراغت خود را صرف مطالعهٔ آنها میکرد. به سفر و آشنایی با فرهنگهای گوناگون نیز علاقهمند بود، اما فشارهای اقتصادی و مسئولیتهای زندگی کمتر فرصتی برای تحقق این آرزوها باقی گذاشت. سپهر در رشتهٔ مهندسی مکانیک دانشگاه آزاد پذیرفته شده بود و همزمان برای تأمین هزینههای زندگی و تحصیل در چند شغل فعالیت میکرد. صبحها در دانشگاه حضور داشت، بعدازظهرها در یک کارگاه جواهرسازی کار میکرد و شبها نیز بهعنوان باریستا مشغول به کار بود. به گفتهٔ نزدیکانش، بخش عمدهٔ درآمد او صرف شهریهٔ دانشگاه، اجارهخانه و هزینههای روزمرهٔ زندگی میشد. سپهر در جریان اعتراضات روز هجدهم تیرماه مجروح شد. بنا بر گزارشها، گلوله به پا و بازوی او اصابت کرده بود. دوستدخترش، سمانه، او را به بیمارستان منتقل کرد و سپس برای بازگشت، به همراه چند نفر از دوستان و آشنایان سپهر محل را ترک کرد. بنا بر روایت خانواده، سمانه در مسیر بازگشت هدف تیراندازی قرار گرفت و جان خود را از دست داد. به گفتهٔ نزدیکان سپهر، پس از انتقال او به بیمارستان، سرنوشتش در هالهای از ابهام فرو رفت. دوستان و همکارانش برای پیگیری وضعیت او به مراکز درمانی مراجعه کردند. به روایت آنان، در ابتدا برای تحویل پیکر سپهر درخواست پول شد، اما پس از دریافت آن، مسئولان وجود چنین فردی را انکار کردند. پس از مدتی پیگیری، انتظار و اصرار دوستانش، سرانجام پیکر او را به آنها نشان دادند، اما از تحویل پیکرش خودداری نمودند. به گفتهٔ شاهدان، وضعیت پیکر پارهپارهاش به گونهای بود که برای آنان پرسشهای بسیاری ایجاد کرد؛ زیرا هنگام انتقال به بیمارستان، تنها از اصابت گلوله به پا و بازوی او سخن گفته شده بود. این موضوع همچنان در روایت نزدیکان او به عنوان یکی از ابهامات مرگ سپهر باقی مانده است. همچنین پرسشهای بیپاسخی دربارهٔ چگونگی خاکسپاری و محل دفن او وجود دارد. سپهر نه فعال سیاسی شناختهشدهای بود و نه کسی که زندگی خود را صرف فعالیت سیاسی کرده باشد؛ او جوانی بود که بیش از سن خود با دشواریهای معیشتی، بیثباتی آینده و فشارهای زندگی آشنا شده بود. به باور نزدیکانش، سپهر مانند بسیاری از جوانان همنسل خود، تنها در جستوجوی زندگیای معمولی، آبرومند و امن بود؛ تلاشی که هرگز فرصت به ثمر نشستن نیافت.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: آوین · Written ۱۴۰۵/۰۳/۲۰ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Their narrative
سپهر… بابا کجایی؟
شب که میشود، تهران جور دیگری نفس میکشد؛ انگار همهچیز آهستهتر است اما ضربان زیر پوست شهر تندتر. چراغهای خیابان مثل چشمهایی نیمهباز روی آسفالت میافتند و بادِ سردِ دیماه از لای یقهها رد میشود و آدم را یاد چیزهایی میاندازد که دوست داری فراموششان کنی. سپهر، آن شب، یکی از همان آدمهای معمولی بود؛ نه قهرمانِ روی پوستر و نه اسمِ درشتِ خبرها. یک جوانِ معمولی، با یک زندگی معمولی، با دستهایی که عادت کرده بودند کار کنند، با گوشیای که مدام در جیبش میلرزید، با دلواپسیهای کوچکی که هر روز با خودش حمل میکرد. همانهایی که آدم فکر میکند «بعداً درست میشود»، «فردا بهتر است»، «یک کم تحمل…». اما شهر، آن شب، جای «بعداً» نداشت. صدای شعارها میآمد و میرفت، مثل موجهایی که به دیوارهای بلند میخورند و برمیگردند. سپهر در میان جمعیت گم و پیدا میشد؛ گاهی کنارِ دیوار، گاهی در پیادهرو و گاهی پشتِ ماشینهای پارکشده. صورتها شبیه هم شده بودند: چشمهای براق، نفسهای بخارشده و ترسِ قاطیِ امید. کسی نمیدانست دقیقه بعد چه میشود، فقط میدانستند که همین حالا باید اینجا باشند. بعد، همه چیز یکدفعه تند شد. صدایی… نه شبیه رعد، شبیه شکستن یک چیزی درون گوش. بعد دویدن. بعد فریاد. بعد آدمهایی که همدیگر را هل میدادند تا از خطی که دیده نمیشد رد نشوند. بعد سکوتهای کوتاهِ لای شلوغی، همان سکوتهایی که میفهمی اتفاقی افتاده اما هنوز مغزت قبول نکرده. و سپهر دیگر برنگشت. خانه، تا ساعتها نفهمید. مادر، اول با همان امیدِ معمولی گفت: «الان میآد.» بعد گفت: «شاید شارژ نداره.» بعد گفت: «نکنه گوشیش…» و جمله نیمهکاره ماند، چون بعضی جملهها را اگر کامل کنی، واقعیت کامل میشود. پدر، از همان لحظهای که صدای بوقِ بیپاسخ را شنید، انگار یک چیز درونش شکست. نه آنجور شکستنِ پرسروصدا؛ یک شکستِ آرام، مثل ترک خوردنِ شیشه. تا صبح، با هر شمارهای که بلد بود زنگ زد. با هر کسی که فکر میکرد ممکن است چیزی بداند حرف زد. با هر امیدِ کوچکی چنگ انداخت، مثل کسی که در آبِ تیره دست تکان میدهد تا یک تکه چوب پیدا کند. بعد، گفتند: «برو پزشکی قانونی.» پزشکی قانونی کهریزک… اسمش خودش یک سرماست. راهروها بلند، نورها سفید و صداها خفه. آدمهای زیادی آنجا بودند؛ هر کدام با یک عکس در دست، هر کدام با یک اسم روی لب و هر کدام با یک «فقط بگید زندهست». پدر، عکس را محکم گرفته بود؛ انگار اگر ولش کند، صورتِ پسرش از حافظهاش میافتد. نگاهش میدوید بین چهرهها، بین پارچهها و بین پیکرهایی که آرام و بیصدا کنار هم افتاده بودند. کسی چیزی نمیگفت. فقط صدای نفسها بود و قدمها و گهگاه یک گریهی کوتاه که انگار از تهِ زمین میآمد. و بعد، آن جمله. نه خطابه بود، نه شعار و نه جملهی حسابشده. فقط یک پدر بود و یک دنیا که یکباره خالی شده بود: «سپهر… بابا… کجایی؟» همان «بابا» که آدمها فقط وقتی درماندهاند میگویند. همان «کجایی» که جواب ندارد. پدر صدا زد و صدایش در راهرو ماند، به دیوار خورد، برگشت و دوباره به خودش خورد. انگار جهان میخواست جواب بدهد اما زبانش بند آمده بود. یکی فیلم گرفت. شاید از ناتوانی. شاید برای اینکه سند باشد. شاید برای اینکه اگر فردا کسی گفت «هیچ اتفاقی نیفتاده»، این صدا تکذیبش کند. ویدئو رفت توی گوشیها، توی کانالها، توی صفحهها، و ناگهان «سپهر» فقط اسم یک پسر نبود؛ شد اسمِ خیلیها. شد اسمِ هر کسی که یک روز از خانه بیرون رفت و خانه دیگر همان خانه نشد. بعدها، آدمها دربارهی «سپهر» زیاد حرف زدند؛ بعضیها درست و بعضیها غلط. بعضیها خواستند قصه را جابهجا کنند، اسم را عوض کنند، پدر را به پروندهی دیگری وصل کنند و صدا را مصادره کنند اما آن صدا، سادهتر از این حرفها بود. صدا مال یک پدر بود، نه مال سیاست. پدر اما سیاست نمیخواست. فقط پسرش را میخواست. در روزهای بعد، عکس سپهر روی دستها رفت. شمع روشن شد. گل روی سنگ سرد نشست. آدمها ایستادند و نگاه کردند و گفتند: «اسمش را یادمان میماند.» بعضیها از سرِ خشم، بعضیها از سرِ اندوه و بعضیها از سرِ ترس؛ چون یاد گرفتنِ اسمِ کشتهها، در بعضی جاها خودش یک جور شجاعت است. اما شبها که خلوت میشود، هیچ کدام از اینها جای یک صدا را پر نمیکند. آنوقت، پدر دوباره همان جمله را در دلش تکرار میکند؛ نه برای اینکه جواب بگیرد، برای اینکه پسرش را از دست ندهد: «سپهر… بابا… کجایی؟» و شهر، هر بار که این جمله را به یاد میآورد، میفهمد بعضی اسمها دیگر فقط اسم نیستند؛ میشوند زخمِ مشترک، میشوند حافظهی جمعی و میشوند یادآوریِ اینکه یک زندگی معمولی هم میتواند یکباره تبدیل به یک روایت شود؛ روایتی که هیچکس دوست ندارد قهرمانش باشد.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: سارا ش · Written ۱۴۰۴/۱۲/۱۴ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Their narrative
جاویدنام سپهر شکری؛ سپهرِ بابا کجایی؟
این آخرین سؤالی بود که اسماعیل شکری از پسرش پرسید؛ سؤالی که آن روز هیچکس نمیدانست پاسخ آن، چند ساعت بعد، در راهروهای سرد بیمارستان و میان سردخانهها جستوجو خواهد شد. هجدهم دیماه ۱۴۰۴، سپهر شکری، جوان بیستوپنجساله، از خانه بیرون رفت تا دوستانش را ببیند و به جمع معترضانی بپیوندد که در پی فراخوان شاهزاده رضا پهلوی در خیابانهای تهران گرد هم آمده بودند. قرار بود ساعت هشت، مقابل پاساژ کسا در خیابان نبرد، یکدیگر را ببینند. پیش از رسیدن دوستانش، چند پیام صوتی برای آنها فرستاد: «تو خیابون اصلی پارک نکنید. تو کوچههای فرعی بذارین ماشینو، که اگه چیزی شد، برسین بهش.» اما دوستانش در ترافیک مانده بودند؛ ترافیکی که از آتش سطلهای زباله، ازدحام جمعیت و هجوم نیروهای امنیتی به معترضان شکل گرفته بود. حدود ساعت ۹:۳۵ شب، یکی از همراهان سپهر با دوستانی که هنوز در ترافیک بودند تماس گرفت و با عجله گفت: «فقط خودتونو برسونید درمونگاه ، هیچی نپرسین، زود بیاین.» او نگفت چه بر سر سپهر آمده است. تنها گفت گلولهای ساچمهای به پایش خورده و او را به درمانگاه رساندهاند. اما نه گلوله، ساچمه بود و نه به پایش اصابت کرده بود. در میان دود، آتش، هیاهوی خیابان و شلیک گلوله، تیر کلاشینکف به سینهی سپهر نشسته بود و پس از سوراخ کردن شُشِ راست از کمرش خارج شده بود؛ همراه او که پابهپایش تمام اتفاقات را بهچشم دیده بود، تک و تنها، او را به درمانگاهی بهنام «شرق تهران» در خیابان دهم فروردین و حوالی خیابان نبرد رساند، اما به دلیل اصابت گلوله، از پذیرش او خودداری شد. سپس با هر سختی بود، او را با یک وانت به بیمارستان فجر در پیروزی رساند. فاصله نبرد تا پیروزی کوتاه بود، اما برای سپهر، همان چند دقیقه، برای رفتن کافی بود؛ وقتی به بیمارستان رسید، دیگر هیچ نشانهای از حیات نداشت. پدر با خیال زخمی شدن سپهر، با موتوری خود را به بیمارستان رساند، اما مأموران اجازهی ورود به او و دیگر نزدیکان را ندادند، فریاد زدند، التماس کردند، گریستند، هر بار فقط یک پاسخ شنیدند: «اجازهی ورود ندارید.» سرانجام، اصرار و بیقراری آنان باعث شد یکی از سربازان برای گرفتن خبری از سپهر به داخل بیمارستان برود، پس از نیم ساعت سرباز بازگشت، چیزی نگفت، فقط پنهانی، دور از چشم مأموری که راه را بسته بود، با انگشت به پهلویش اشاره کرد. همان اشاره کوتاه، کافی بود تا امید برای نخستین بار ترک بردارد. دیگر نگه داشتن خانواده پشت درهای بیمارستان ممکن نبود. پدر و یکی از همراهان وارد بیمارستان شدند و برادرش پارسا، چشم به راه آندو ماند. اورژانس را گشتند، راهروهای منتهی به اتاق عمل را یکییکی پشت سر گذاشتند. پشت هر دری مکثی کوتاه میکردند، اما سپهر آنجا نبود، نه در اورژانس، نه پشت در اتاق عمل، نه در هیچیک از راهروها. سرباز به یکی از پرستاران گفت که فهرست اسامی را بیاورد. دو لیست در اختیار آنان قرار داده شد؛ در لیست اول، نامها با خودکار آبی نوشته شده بود. پدر، چشم از روی اسامی برنمیداشت. نام سپهر نبود. فهرست دوم را آوردند. نامها این بار با خودکار قرمز نوشته شده بود و نام سپهر شکری سومین نام آن لیست بود. از دیدن آن نام تا رسیدن به سپهر، پدر گویی هرجایی بود جز آنجا… سپهر را همه به مهربانیاش میشناختند. جوانی خوشبرخورد، شوخطبع و پرانرژی که لبخند و طنزش، حتی در سختترین روزها، حال اطرافیانش را بهتر میکرد. دوستان و نزدیکانش میگفتند بیشتر از سنش میفهمید؛ پشتکار عجیبی داشت. هر بار که دری به رویش بسته میشد، راه دیگری برای ادامهی زندگی پیدا میکرد. داروسازی خوانده بود و آرزو داشت تحصیلاتش را ادامه دهد. اما پس از حضور در اعتراضات «زن، زندگی، آزادی»، تعلیق شد و از ادامهی تحصیل بازماند. اما سپهر تسلیم نشد. به موسیقی روی آورد؛ هنری که همیشه دوستش داشت. با نام «دیجی سپیزو» فعالیت میکرد و در مدت کوتاهی در کافهها، رستورانها و گردهماییهای مختلف شناخته شد. پلمب محلهای فعالیت، توقیف تجهیزات و فشارهای امنیتی، آن مسیر را هم از او گرفت. سپهر باز هم ایستاد. به خرید و فروش خودرو روی آورد و با همان پشتکار همیشگی، زندگی را از نو ساخت. از گرانی، تورم، محدودیتها و آیندهای که هر روز تیرهتر میشد، خسته بود. با این حال امیدش را از دست نداده بود. باور داشت این بار اتفاق دیگری در راه است. چند روز پیش از اعتراضات، به یکی از دوستانش گفته بود: «این دفعه کارشون تمومه، شاهزاده فراخوان داده، دیگه راحت میشیم.» همان روز، پیش از آنکه از خانه خارج شود، برای دوستی نوشت: «اگر خواب نمونم، میبینیم همدیگه رو و به هم وصل میشیم.» سپهر آرزوهای بزرگی نداشت. آرزوهایش ساده بود؛ زندگی، آرامش، تشکیل خانواده. یکی از نزدیکانش میگفت همیشه آرزو داشت روزی پدر شود و بیش از هر چیز دوست داشت دختری داشته باشد. آن آرزو هم، مثل بسیاری از آرزوهای دیگرش، هرگز فرصت زندگی پیدا نکرد… یکی از کارکنان بیمارستان، بیآنکه چیزی بگوید، راه افتاد. پدر پشت سرش حرکت کرد. راهرو باریکتر میشد. چند پله پایین رفتند. به اتاقی رسیدند با چند یخچال فلزی نقرهای. سه پیکر روی زمین بود. سکوت سنگینی بر اتاق حاکم بود تا اینکه فریاد پدر آن سکوت را شکست. «خودش بود… سپهر بابا…» چشمان سپهر نیمهباز بود. دهانش گشوده مانده بود و هنوز حبابهای خون در آن دیده میشد. پدر دست بر صورت پسر کشید. زیپ کاور را پایینتر آورد. دست چپ سپهر، بر قسمت راست بالاتنهاش بود؛ همانجا که گلوله راه خود را باز کرده بود. ناگهان صدایی سکوت اتاق را شکست: «فردا بیاین برای تحویل گرفتن جنازه…» پدر و نزدیکان، بیآنکه سپهر را با خود ببرند، بیمارستان را ترک کردند. روز بعد دوباره بازگشتند. چهار، پنج ساعت طول کشید تا اجازه دهند پیکر را با آمبولانس منتقل کنند. پدر به خانه برگشت؛ به امید آنکه صبح روز بعد، برای آخرین بار فرزندش را تحویل بگیرد و برای خاکسپاری آماده کند. اما وقتی به کهریزک رسیدند، سپهر آنجا نبود. یک بار دیگر نامش را پرسیدند. دوباره جستوجو کردند. باز هم نبود؛ ساعتها گذشت. پدر با برادر و نزدیکان تماس گرفت تا به کمکش بیایند. از آن لحظه، جستوجوی دیگری آغاز شد؛ جستوجوی پدری که میخواست پیکر فرزندش را پیدا کند. بخشی از آن جستوجو در ویدئویی دوازدهدقیقهای ثبت شد؛ ویدئویی که خیلی زود در شبکههای اجتماعی دستبهدست چرخید و به یکی از ماندگارترین تصاویر روزهای اعتراضات بدل شد. میلیونها نفر، پابهپای اسماعیل شکری، میان سردخانهها قدم زدند؛ با هر بار باز شدن یک کاور، امیدوار شدند که شاید این بار سپهر را پیدا کند و با هر بار بسته شدنش، همان امید نیز فرو ریخت. در تمام آن دوازده دقیقه، پدر فقط میگفت: «سپهر بابا… کجایی؟» و بعد با خشمی آمیخته به اندوه: «این جنایت جمهوری اسلامیه… سپهر… بابا کجایی؟ خدایا…» کیسهها یکییکی باز میشدند. زن بود، مرد بود، کودک بود، جوان بود، پیر بود، اما سپهر نبود. نزدیک به دو هزار کاور را باز و بسته کردند. سرانجام پیکر سپهر را در بخش زنانهی سردخانه، در کنار انبوهی از پیکرها یافتند. در کیسهای سیاه با شمارهی ۱۲۶۸۳. اما حتی آن هم پایان ماجرا نبود. پیکرش بار دیگر برای کالبدشکافی به کهریزک منتقل شد. دو روز بعد، خانواده توانستند پیکرش را تحویل بگیرند. سپهر شکری در بهشتزهرای تهران به خاک سپرده شد. اما خاکسپاری، نقطهی پایانِ رنج نبود. مراسم در فضایی امنیتی برگزار شد. مأموران نهتنها خانواده را تنها نگذاشتند، بلکه در مراسم خاکسپاری و چهلم نیز با حضور گسترده، فضای سوگواری را به صحنهای از تهدید و ارعاب تبدیل کردند. به حاضران حمله کردند، سنگ مزار سپهر را لگدمال کردند و مادر داغدیدهاش را با بیشرمی به تجاوز گروهی تهدید کردند؛ با این همه، نه پدر عقب نشست و نه مادر. مادر، در برابر مأمورانی که اسلحه در دست داشتند، ایستاد و گفت: «شما اسلحه دارید، بچهی من سینه داشت. اسلحهتون رو بذارید زمین، بیایید تن به تن بجنگیم، ببینیم کدوممون میزنیم.» پدر نیز، چهل روز پس از جانباختن پسرش، بر مزار او از مرگ نگفت؛ از زندگی گفت. در میان شعارهای اعتراضی حاضران، با صدایی که هنوز اندوه در آن موج میزد، گفت: «از مرگ هیچی نگین، فقط از زندگی و شادی بگین. امروز عروسی سپهر بود. چهل روزه که سپهر داماد شده. از من میپرسین عروس کیه؟ بذار بهتون بگم اسم دختره ایرانه. غم و غصه از دلهامون میره بیرون، چون ما ایرانیا همیشه شادی داشتیم…» اما فشارها باز هم پایان نیافت. یکم فروردین ۱۴۰۵، اسماعیل شکری برای دیدار پسرش بر سر مزار او رفت و همانجا با خشونت بازداشت شد. بازداشتی که با پیگیری خانواده و رسانهای شدن ماجرا، ساعاتی بعد به آزادی او انجامید. سپهر رفت، اما نامش با جملۀ جگرسوز پدرش تا همیشه در حافظۀ مردم یادآور رنج و دردی خواهد بود که در ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ به دست جمهوری اسلامی بر آنان تحمیل شد: «سپهر بابا کجایی؟»
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: کهن · Written ۱۴۰۵/۰۴/۰۸ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Photos & videos
Part of these events
What we know
- Age
- 25
- Killed
- giovedì 8 gennaio 2026
- Place
- Tehran
- Cause of death
- Gunshot wound
- Father’s name
- اسماعیل (in Persian) ↗
- Born
- lunedì 22 gennaio 2001 ↗
- Occupation
- خبرنگار (in Persian) ↗
Burial details
- Cemetery
- بهشت زهرا — قطعه ۳۲۹، ردیف ۱۸۸، شماره ۹۰
- Section
- 329
- Row
- 188
- Number
- 90
Names and spellings
- Name on this record
- سپهر شکریSepehr Shokri
How the sources wrote the name
- Sepehr ShakeriIran International, iranvictims.com
People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?
Do you know this person?
If you knew Sepehr Shokri, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (6)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Sepehr Shokri | — | 2026-01-08 |
| Iran International | Sepehr Shakeri | Tehran | 2026-01-08 |
| iranvictims.com [2] [3] [4] [5] [6] [7] [8] [9] [10] | Sepehr Shakeri | Tehran | 2026-01-08 |
| نشانی سرو | سپهر شکری | — | — |
| IranTrial | سپهر شکری | Unidentified | 1404/10/18 |
| Narrata [2] [3] | سپهر شکری | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
Posts and videos (10)
10 posts found. Each link opens on its own site.
- @loabatk Post · X Not yet reviewed
- instagram.com Post · Instagram Not yet reviewed
- @MonfaredAshkan Post · X Not yet reviewed
- RememberTheirNames Post · Telegram Not yet reviewed
- JavidnamaneVatan Post · Telegram Not yet reviewed
- instagram.com Post · Instagram Not yet reviewed
- instagram.com Post · Instagram Not yet reviewed
- @immortalless Post · X Not yet reviewed
- instagram.com Post · Instagram Not yet reviewed
- sarv.info Document · Web Not yet reviewed
Record information
- Record number
- VF8AA7D8
- Evidence tier
- A Recorded on two or more independent lists
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Sepehr Shokri. Messages appear after moderation.
Write a message for Sepehr Shokri…
Do you know Sepehr Shokri? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos